برنامه ای برای صرفه جویی در مصرف انرژی

به این نتیجه رسیده ام که بیشتر مشکلات و خستگی ها ناشی از نداشتن نظم است. بی برنامگی بخش خیلی بزرگی از ذهن را درگیر می کند. اینکه نمی دانی فردا که از خواب بیدار شوی چه اتفاقی قرار است بیفتد؛ چه قرار است بخوری؛ کجا قرار است بروی و چه قرار است بکنی. تا الان چند بار سعی کرده ام که به زندگیمان نظم و برنامه بدهم اما نشده. علتش هم یک کمی بی برنامگی عمومی معمارهاست؛ یک کمی شیرازی بودن همسر و یک کمی هم حضور رها که بعضی وقتها برای یک کار کوچکش باید یک ساعت وقت صرف کرد. البته نقش تلفن های شبانه خانواده من و اووو بازی ها را نباید نادیده گرفت. یک شب هیچ کس حال آدم را نمی پرسد؛ یک شب هم سه چهار تا مهمان مجازی داری.
یک مشکل دیگر من هم این است که همیشه لپ تاپم روشن است و این یعنی یک وقتهایی خودت وسوسه می شوی که بروی سراغ کسانی که آنلاین هستند و یک وقت هم کسی سراغت می آید که نمی توانی از مصاحبتش بگذری.
فرانسویها را به این دلیل دوست دارم که آسمان هم که به زمین بیاید ساعت 12 می روند ناهارشان را بخورند. قهوه و سیگار هم ساعت دارد. ده صبح، چهار بعد از ظهر و هشت شب. اینقدر همه چیز ساعت قطعی دارد که سارکوزی برای ماه رمضان گفته بود که مسلمانان روزه هایشان را بگیرند اما قهوه ساعت هشتشان را فراموش نکنند.
می خواهم یک مدتی مثل فرانسویها زندگی کنم. یک هفته آزمایشی. ساعت مشخص برای صبحانه و ناهار و شام؛ برنامه غذایی مشخص برای طول هفته؛ مشخص بودن روزهایی که می خواهم خانه بمانم؛ تنظیم ساعت خواب رها و ساعت های مهمان بازی اووویی و تلفنی؛ حتی ساعت حمام و شاید خوابیدن و بیدار شدن و … همه چیز. شاید یک کم خشک باشد اما نیاز دارم تا در مصرف انرژیم صرفه جویی کنم و تا آنجایی که فهمیده ام نظم بهترین راه حل است. می خواهم مثل منظم ها زندگی کنم!

پی نوشت: وااااااااااای چقدر کار سختی بود این برنامه نوشتن. یک ساعت زمان برد تا بتوانم برای یک هفته خانواده برنامه ریزی کنم. امیدوارم هفته بعد از نتیجه اش راضی باشم.

منتشرشده در تصمیم ها و برنامه ها | دیدگاه‌ها برای برنامه ای برای صرفه جویی در مصرف انرژی بسته هستند

رازِ جوانیِ روح

1- قبل ترها اصلا دوست نداشتم کِرِم بزنم. از اینکه چیزی روی پوستم باشد بدم می آمد؛ آن هم یه چیز چرب. حتی در دوره راهنمایی و دبیرستان هم لوسیون های بدبوی جوشهای دوران بلوغ را به زور استفاده می کردم. اما حدود یک سال پیش، جذبِ یک تبلیغ تلویزیونی شدم. تبلیغِ سِرُم راز جوانی اورئال با اسم روشنایی. یک جور لوسیون روشن کننده بود که یکی دو درجه پوست را شفاف می کرد. اینقدر از تبلیغش و از اسمی که برایش اننخاب کرده بودند و از مدل بسته بندی اش خوشم آمد که با وجود اینکه به نسبت گران بود یکی خریدم و بر خلاف همه مشابه های قبلی، خیلی منظم استفاده کردم. تجربه خیلی خوبی بود.  شب می زدی و می خوابیدی؛ صبح که از خواب بیدار می شدی یک احساس تمیزی و سبکی داشتی که با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نبود. حتی مثل کِرِم های لایه بردار هم نبود که صورت آدم را پوست پوست می کنند. خیلی آرام و ملایم لایه لایه از پوستت برمی داشت تا کم کم پوست زنده و باطراوت شود. اینقدر از این کرم خوشم آمد که برای مادرم و مادر شوهرم هم خریدم و به خیلی های دیگر هم توصیه کردم. بعدتر ها فهمیدم که این مارک تجاری راز جوانی برای دهه سی سالگی درست شده؛ برای از بین بردن اولین چروکها و نشانه های خستگی از پوست. برای از بین بردن آثار گذشت زمان از چهره. برای جوانتر شدن و شادابتر شدن.2- ای کاش یک کرمی هم بود برای جوان کردن روح. برای پاک کردن زنگار ها و خستگی ها. آن وقت من یکی حتما مشتری اش می شدم. یک چیزی که می زدی و می خوابیدی و هر صبح موقع بیدار شدن می دیدی که تعدادی از نقاط تاریک مغزت روشن شده اند؛ هر روز لایه لایه از خستگی های ذهنت کم می شد و چین و چروک های تجربه های تلخ روحت صاف می شد… شاید هم اکسیری وجود داشته باشد که من نمی دانم… اگر جایی چیزی دیدید که می تواند روح را جوان کند حتما به من هم خبر دهید. به من و همه سی ساله ها. نمی دانم چرا ما سی ساله ها  همه اینقدر خسته ایم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای رازِ جوانیِ روح بسته هستند

کلاس صدا – برداشت من

من فکر می کنم که آنچه که در کلاس صدا در باره تغییر ریتم و آنتراکت و تنش و آرامش گفته شد، به همان اندازه که در کلاس درس و سخنرانی و ارائه و اینجور چیزها می تواند مفید باشد، به درد روابط انسانی می خورد. رابطه های عاشقانه، دوستانه و بیشتر از همه رابطه بین زوج ها. با ترکیب درست ریتم  های آرام، متوسط و سریع و قرار دادن به اندازه و به موقع سکوت می توان یک رابطه را زنده، پویا و تازه نگه داشت. خیلی سخت است که وقتی یک رابطه عاشقانه به یک زندگی مشترک رسید، عشق را مثل قبل نگه داشت. چون عشق با انتظار و دلتنگی و نرسیدن و آرزو کردن است که تعریف می شود؛ اما وقتی با یک نفر زندگی مشترکت را شروع کردی دیگر هیچ کدام از اینها وجود ندارند. برای همین باید تلاش کرد تا عشق همانطور تر و تازه و همانطور سازنده و پرشور بماند و حال آدم را خوب کند. باید تلاش کرد. خیلی. من که هنوز نفهمیده ام باید چه کار کرد. ولی فکر می کنم با این ایده ها می شود یک برنامه خوب تنظیم کرد که به نیازهای هر دو طرف چه در ارتباط با خودشان و چه در ارتباط با طرف مقابل پاسخ داده شود. 
منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای کلاس صدا – برداشت من بسته هستند

کلاس صدا – جمع بندی استاد

بعد از آن 17 ساعت پرهیجان، بالاخره زمانِ آن چیزی که همه امان منتظرش بودیم رسید. اینکه بفهمیم از این تمرین ها و ایده ها در تجربه های واقعی چگونه می شود استفاده کرد.1- استاد گفت که ایده اصلی در برنامه ریزی برای یک سخنرانی، چگونگی ترکیب ریتم هاست. باید بخش های مختلف کارمان را همانگونه که سه ریتم اسپید و موو و نوتر را ترکیب می کردیم، در کنار هم بچینیم و زمان مناسب برای آنتراکت را مشخص کنیم. مثلا اگر یک بخش از کلاس کاملا شنیداری است، یک بخشی از آن کاملا دیداری و یک بخش دیگر ترکیبی از هر دو، می توان گفت که اولی اسپید است، دومی موو و سومی نوتر. برای همین بهتر است که بخش شنیداری را بگذاریم برای آخر کار و بخش ترکیبی را در وسط و با بخش دیداری شروع کنیم. این مثال را می شود به صورت دیگری هم بیان کرد؛  اینکه یک بخش از کلاس کاملا استاد محور باشد، یک بخش دانشجو محور و یک بخش تعامل هر دو. اینکه این بخش ها چگونه کنار هم قرار بگیرند در جلبِ توجه دانشجویان خیلی مهم است. (به ترکیباتی که خودش برای اداره کلاس به کار گرفت دقت کنید.)

2- در مورد تعداد پرده ها، استاد گفت که برای یک برنامه 15 تا 30 دقیقه ای باید حداکثر 3 پرده داشته باشیم؛ برای 30 تا 120 دقیقه حداکثر 5 پرده، برای 4 ساعت 7 پرده و برای یک برنامه تمام روز 9 پرده.

3- در خصوص آنتراکت ها، باید به کشش شنوندگانمان توجه کنیم. وقتی کسی در جمع خمیازه می کشد یعنی بحث خسته کننده شده و به یک تنفس نیاز است. فاصله تنفس ها نباید مساوی و زمان آنها نباید قابل پیش بینی باشد. مثلا در مورد کلاس خودش، بر اساس تجربه، کسانی که در کلاس تراک شرکت کرده بودند انتظار داشتند که در اولین روز کلاس صدا هم بعد از ناهار یک استراحت کوتاه داشته باشیم؛ در حالیکه این اتفاق نیفتاد. این مساله باعث شد که در روز دوم، این تجربه استراحتِ بعد از ناهار برای همه تازگی داشته باشد.

4- استاد گفت همانطور که در تمرین حیوانات و ماشین ها و داستان آخری، مهم داشتنِ تصمیم بود و برنامه برای شروع و ادامه و پایان، در یک سخنرانی هم باید دینامیک برنامه را سخنران تنظیم کند؛ باید از قبل برای آن فکر و برنامه ریزی کند. اگر قرار است یک سمینار ارائه شود که صرفا شنیداری و بدون تصویر یا فیلم است، می توان با پرسیدن سوال، ریتم را تغییر داد. مثلا اینکه استاد بگوید 5 دقیقه وقت می دهم تا در مورد این موضوعی که مطرح کردم با بغل دستیهای خود صحبت کنید. یک روش دیگر برای تغییر ریتم، استفاده از داستان یا خاطرات شخصی است. یعنی اگر موضوعی که مطرح می کنیم صرفا تئوری است، می توانیم از یک تجربه شخصیِ مرتبط با موضوع شروع کنیم و بعد بحث را به تئوریِ صرف بکشانیم. یک روش دیگر این است که یک شیء یا کتاب مرتبط با موضوع سر کلاس بیاوریم و زمانی که می خواهیم در ریتم تغییر ایجاد کنیم در اختیار شرکت کنندگان قرار دهیم تا یکی یکی نگاه کنند.

5- در آخر استاد از همه خواست که برداشتشان از کلاس و نظرشان را بگویند. من فقط یاد این جمله افتادم که «موفقیت تصادفی به دست نمی آید.»

منتشرشده در تجربه های من | دیدگاه‌ها برای کلاس صدا – جمع بندی استاد بسته هستند

کلاس صدا – روز دوم

1- در اولین بخش کلاس، استاد  دوباره بحث آن حالتهای هفت گانه بین تنش و آرامش را مطرح کرد. سه تا از آن حالت ها را انتخاب کرد و سه اسم برایشان گذاشت. اسم حالت رهایی را گذاشت موو (به معنای نرم)؛ اسم حالت خنثی را گذاشت نوتر و اسم حالت القا را گذاشت اسپید (به معنای سرعت). بعد سعی کرد که با تغییر ریتم و تون صدایش این سه حالت را به ما نشان دهد. حالت اول آرام و ملایم، حالت دوم متوسط و خنثی و حالت سوم بلند و سریع.2- در بخش بعد از ما پرسید که اگر بخواهیم 5 تابلو را با ترکیبی از این سه حالت ارائه دهیم، چه ترکیبی را انتخاب می کنیم؛ چه تعداد از هر کدام و با چه ترتیبی. جوابها خیلی متنوع بود. من شخصا فکر می کردم که باید از موو شروع  و با اسپید تمام کرد. فکر می کردم که دو اسپید نباید پشت سر هم بیایند. کلا از حالت نوتر هم زیاد خوشم نمی آمد. برای همین نتیجه می شد موو، اسپید، موو، نوتر، اسپید. بعضی ها سه تا اسپید گذاشته بودند؛ بعضی ها سه تا نوتر.

3- استاد از گروه های دیروزی خواست که سه بند از شعر دیروزشان را انتخاب کنند و هر بند را در یکی از سه حالت اسپید، موو و نوتر بخوانند. هدف این بود که ما را متوجه این نکته کند که برداشت دیگران از چیزی که می گوییم به ریتم حرف زدنمان بستگی دارد.

4- در بخش بعد، تمرین گرم کردن صدا با صدا و ژست تکرار شد. اول استاد یک سری حرکت و صدا تولید می کرد و ما تکرار  کردیم. بعد هر نفر سه حرکت و صدا ایجاد می کرد و بقیه تکرار کردند.

5- بخش بعدی کلاس یک تمرین نسبتا سخت بود. از گروه ها خواسته شد پنج تابلو از پنج شغل یا وسیله بسازند؛ با ژست و صدا. سه اسپید، یک موو و یک نوتر. یک ساعت زمان داشتیم اما خیلی طول کشید که ما بفهمیم دقیقا باید چه کار کنیم. باید نقش وسیله را بازی می کردیم و نه نقش انسان را. این بار هم استاد تاکید کرد که مهم داشتن تصمیم است برای شروع و ادامه و پایان و برای وصل کردن تابلوها به هم. ما این 5 تابلو را انتخاب کردیم: دی جِی و دیسکو، ناقوس کلیسا، آتش بازی، جاروبرقی و ریزش بهمن. برای اولی، یکی کی بورد بود و یکی دی جِی و دو نفر دیگر می رقصیدند؛ برای دومی دو نفر طناب ها را می کشیدند و دو نفر دیگر ناقوس ها بودند که حرکت می کردند؛ در تابلوی سوم هر کداممان یک جور فشفشه بودیم که با شکل و صدای متفاوتی از بقیه در فضا می چرخید؛ در چهارمی یک نفر جاروبرقی بود و بقیه آشغالهایی بودند که به سمت آن جذب می شدند؛ در آخری هم همه امان چسبیده به دیوار ته سالن ایستادیم و بعد به صورت خمیده در حالی که دستهایمان را می چرخاندیم به سمت تماشاگرانمان حرکت کردیم و در آخر جلوی آنها روی زمین خوابیدیم… و نمایشمان تمام شد. یکی از گروه ها دستگاه قهوه ساز را انتخاب کرده بودند؛ از آنهایی که پول می اندازی و برایت قهوه می دهد بیرون. یک گروه دیگر هم شده بودند توالت فرنگی. این به نظرم جالب ترین تابلو بود بین همه گروه ها. بعد از اینکه همه کارشان را ارائه دادند استاد شروع کرد به تحلیل کارها. در باره کار گروه ما گفت که باید کلا صدای بیشتری تولید می کردیم. ریزش بهمنمان را هم با موج سواری اشتباه گرفته بود. وقتی گفتیم منظورمان برف بوده و نه آب، گفت باید اولِ کار از یک تصویر آشنا استفاده می کردیم که برف را تداعی کند؛ مثلا یکی از ما می شد یک اسکی باز که ناگهان متوجه سقوط بهمن می شود.

6- کلاس بعد از ظهر با تمرین تنفس آغاز شد. اول روی زمین دراز کشیدیم و به نفس کشیدنمان دقیق شدیم. به اینکه وقتی کسی هیچ فشاری را تحمل نمی کند و هیچ تنشی ندارد چگونه نفس می کشد و چه اندام هایی در هنگام دم و بازدم حرکت می کنند. استاد به همه 20 دقیقه وقت داد که در رویاهایشان غرق شوند و این باعث شد که بعضی ها خوابشان ببرد یا چرت بزنند. روز قبل یکی از بچه ها که در دوره تراک هم شرکت کرده بود گفت که استاد بعد از ناهار اجازه می دهد یک کمی بخوابیم اما این اتفاق آن روز نیفتاد.

7- بعد از چرت، استاد بچه هایی را که در کلاس تراک شرکت کرده بودند جدا کرد و بقیه را به عنوان شاگرد بین آنها تقسیم کرد. قرار شد که هر کسی که در دوره تراک بوده آن چیزهایی را که در باره تنفس در آن کلاس یاد گرفته به شاگردانش توضیح دهد. سرگروه ما اول از نقش دیافراگم در تنفس گفت؛ اینکه در هنگام دم دیافراگم پایین می آید تا فضا باز شود و شش ها بتوانند از هوا پر شوند و در هنگام بازدم دیافراگم بالا می رود تا به شش ها فشار وارد کند و شش ها از هوا خالی شودند. از تنش دم و آرامش بازدم گفت و اینکه شنونده ریتم تنفسش با ریتم تنفس گوینده تنظیم می شود. اگر ما تنش داشته باشیم این تنش به شنونده منتقل می شود و پس از مدتی، از شنیدن حرفهای ما خسته می شود و دیگر گوش نمی کند؛ اگر هم بیش از حد آرام صحبت کنیم خوابش می برد! یک تمرین جالب هم انجام دادیم. گفت فرض کنید می خواهید در کلاس را باز کنید و وارد شوید و سلام کنید. اگر باز کردن در با دم همراه باشد آنوقت بستن در می شود همراه با بازدم و سلام کردن همراه با دم که تنش است و تنش را به حاضران القا می کند؛ اما اگر باز کردن در با بازدم همزمان باشد موقع سلام کردن هم آرامش داریم.
بعد از توضیحات سرگروه ها، استاد از همه شاگردان گروه ها خواست چیزهایی که یاد گرفته بودند برای همه بازگو کنند. خودش هم یک سری توضیحات به آنها اضافه کرد و از ما خواست که تنفسمان را در سه حالتِ نزدیکِ به خواب، بیدار ولی راحت و در حالت خطر (مثلا ترس) با هم مقایسه کنیم.

8- در بخش بعد استاد همه را به دو گروه تقسیم کرد. یک گروه وسط سالن ماند و گروه دیگر روی صندلی ها مستقر شد به تماشای گروه اول. استاد یک سری جملات فانتزی و بی معنی می گفت و گروهی که وسط بودند باید آنها را با حرکت و صدا تولید می کردند. مثلا گربه ای که زبانش در یک پوست گردو گیر کرده یا اکسان سیرکونفلکس (یکی از علایم الفبای فرانسه). هر گروه دو بار و هر بار حدود 15 عبارت را بازی کرد. من خیلی از عبارت ها را متوجه نمی شدم ولی فهمیدن یکی از کلمات عبارت کافی بود تا بتوانم در ذهنم تصویری از آن بسازم و تصویرم را اجرا کنم.

9- در بخش بعد، استاد به نقش تنفس «به معنای مکث، توقف یا آنتراکت» در سخنرانی اشاره کرد. اینکه برای یک سخنرانی با یک مدت زمان مشخص باید آنتراکت هایی در نظر بگیریم. توضیحاتش خیلی کلی بود و ما در این مرحله چیز زیادی از حرفهایش متوجه نشدیم. فقط گفت که زمان آنتراکت ها نباید قابل پیش بینی و با فاصله یکسان انتخاب شود.

10- در آخرین تمرین، استاد از گروه ها خواست که 5 پرده با یک داستان بسازند و یک بند از آهنگشان را به دو صورت موو و اسپید به عنوان آنتراکت بین پرده ها اجرا کنند. برای ریتم خود پرده ها هم باید 3  اسپید، یک موو و یک نوتر را انتخاب می کردیم. گروه ما، زندگی را انتخاب کرد؛ از فصلها شروع شد و در پرده آخر جهان مدرن را تصویر کردیم. پرده اول زمستان بود با ریتم اسپید؛ همان اسکی باز و ریزش بهمن. اولین آنتراکتمان را ته همین پرده گذاشتیم؛ زمانی که بهمن به جلوی تماشاگران رسیده بود. پرده دوم بهار بود با ریتم نوتر؛ شکوفایی درختان و گلها و وزش نسیم. پرده سوم تابستان بود با ریتم اسپید. یک گروه والیبال ساحلی بازی می کردند. یک گروه دیگر هم مشغول شنا بودند که ناگهان متوجه حمله کوسه ها می شوند و فرار می کنند. پرده بعد پاییز بود با ریتم موو. برگهای پاییزی با وزش ملایم باد روی زمین می افتادند. آنتراکت دوم پایان همین پرده بود. همانطور که روی زمین دراز کشیده بودیم آهنگمان را با صدای ملایمی خواندیم. صحنه آخر تکامل بشری بود؛ از جنین در شکم مادر شروع شد؛ بعد تولد و رشد؛ چهار دست و پا راه رفتن و بعد بلند شدن. بعد رسید به دنیای مدرن؛ موبایل و تبلت؛ و بعد هم شد سال 2050؛ آدمها روبات شده بودند و بعد… جهان منفجر شد. استاد برای طراحی این پرده خیلی به ما کمک کرد.
این بار هم مثل همه تمرینهای قبلی، استاد کار گروه ها را نقد کرد و نقاط مثبت و منفی اشان را گفت. اینکه ما یکی از آنتراکت هایمان را همانگونه که خوابیده بودیم اجرا کردیم، یکی از نکات مثبت کار گروه ما معرفی شد؛ اینکه توانسته بودیم آنتراکت را با پرده اصلی تلفیق کنیم.

بعد از تمام شدن این تمرین، در حالیکه فقط یک ساعت از کلاس باقی مانده بود، استاد شروع کرد به جمع بندی و ارائه راهکار برای کلاس ها و سخنرانی های واقعی. در پست بعدی در این باره خواهم نوشت.

منتشرشده در تجربه های من | دیدگاه‌ها برای کلاس صدا – روز دوم بسته هستند

کلاس صدا – روز اول

من این شانس را داشتم که در یک کلاس فشرده شرکت کنم با عنوان «صدا». این کلاس بخشی از یک برنامه بود که شامل 6 دوره می شد. 3 دوره با عنوان مدیریت تراک (یک کلمه ای است که معنایش می شود ترس ناشی از رفتن روی صحنه) و 3 دوره با عنوان صدا. هر دوره در دو روز پیاپی از ساعت 9 و نیم صبح تا 7 شب برگزار می شد و در هر یک حدود 30 دانشجوی دکترا در رشته ها و گرایشهای مختلف شرکت می کردند.  من هم برای هر دو دوره ثبت نام کرده بودم اما روزهای آخر به خاطر محدودیت زمانی دوره از شرکت در دوره اول منصرف شدم. (فهمیدم که این دوره هر سال برگزار می شود. سعی می کنم سال بعد حتما شرکت کنم.) استاد شخصی بود به اسم رونالد برنارد که بازیگر تئاتر و موزیسین بود و یک استایل خیلی خیلی هنری داشت!
هدف از این دوره ها آماده شدن دانشجویان برای تدریس، سخنرانی و یا شرکت در سمینارها برای ارائه نتایج فعالیت های تحقیقاتیشان در یک جمع عمومی بود. کلاس در یک سالن خالی با مساحت حدود 40 متر مربع برگزار شد. قبلا از طریق ایمیل از همه خواسته شده بود که همراه خودشان یک پتو، تشک یا قالیچه بیاورند.در این پست می خواهم تجربه ام را از حضور در این کلاس بنویسم. نوشته ام شامل دو بخش خواهد بود. در بخش اول، آنچه را در این دو روز گذشت بیان خواهم کرد و در بخش دوم برداشت های خودم را خواهم نوشت.

بخش اول: در این دو روز چه گذشت؟
1- اولین کاری که استاد کرد این بود که از همه خواست صندلی هایشان را به صورت حلقه دور سالن بچینند و بنشینند. استاد 4 سوال پرسید و از همه خواست جوابهایشان را روی کاغذ بنویسند. این 4 سوال اینها بودند:
یک: دوست دارید با صدایتان چه کاری انجام دهید؟
دو: چه تکنیک آموزشی را برای این کار پیشنهاد می کنید؟
سه: در چه زمان و چه مکانی می توانید صدایتان را بیش از همیشه آزاد کنید؟ (هم از نظر شدت و هم از نظر تنوع)
چهار: صدای چه کسی را دوست دارید؟ (یا به عبارت دیگر چه کسی برای شما الگوست)

بعد از چند دقیقه از همه خواست یکی یکی خودشان را معرفی کنند و بعد جوابهایشان را بگویند. برای سوال اول بیشتر بچه ها گفته بودند که دوست دارند بتوانند به راحتی در جمع و در یک جلسه عمومی صحبت کنند. برای سوال آخری سخنرانی های اوباما برای خیلی ها جالب و قابل توجه بود. این بخش حدود یک ساعت طول کشید.

2- بخش دوم به گرم کردن صدا اختصاص داشت. استاد یک سری صداهای بعضا عجیب و غریب تولید می کرد و ما آنها را تکرار می کردیم. صداهای حیوانات، حروفی که از ته حلق تلفظ می شوند و حروف صدادار کشیده بیشتر این صداها را تشکیل می دادند. کلمه ای که بارها از زبان استاد شنیده شد این بود: صدای شیری که خمیازه می کشد!
بعد از هر کس خواست که سه صدا تولید کند و بقیه تکرار کنند. این بخش تقریبا نیم ساعت طول کشید.

3- استاد در بخش بعدی حاضرین را گروه بندی کرد. گروه های پنج شش نفره. قرار شد هر گروه حرکات 5 حیوان را با ژست و صدا تقلید کند. این حیوانات می توانستند واقعی یا تخیلی باشند. حرکتِ اعضایِ گروه در زمانِ تولیدِ ژست می توانست به صورت خطی، شعاعی و یا آزاد باشد. نیم ساعت وقت داشتیم برای آماده شدن و بعد به ترتیب کارمان را ارائه دادیم. هر گروه باید برای خودش (به قول استاد برای خانواده) یک نام هم انتخاب می کرد. گروه ما مار، اسب، اژدها، کانگورو مرغ و خروس را برای بازی برگزید و اسم گروهمان را هم گذاشتیم زوو (به معنای باغ وحش). حرکتمان برای مار به شکل اس، برای اسب و اژدها خطی و برای بقیه آزاد بود. استاد در نهایت کار همه گروه ها را جمع بندی و ارزیابی کرد و نقاط قوت و ضعف هر گروه را برشمرد. گفت مهم این نیست که حیوانی که انتخاب می کنیم خاص باشد. مهم این است که «تصمیم» گرفته باشیم؛ تصمیم گرفته باشیم که از کجا شروع کنیم، چگونه ادامه دهیم و کجا تمام کنیم؛ مهم است بدانیم که چگونه می خواهیم یک پلان را به پلان بعدی وصل کنیم.

4- بعد از ناهار به تمرینات ریلکسیشن اختصاص داشت. در گروه های دونفری باید سعی می کردیم که بدنمان را ول کنیم. یکی روی زمین دراز می کشید و دیگری دستش را می گرفت. شخصی که خوابیده بود باید دستش را طوری رها می کرد که اختیار حرکتش دیگر با او نباشد؛ باید این همگروهیش می بود که دست را حرکت می داد. این تمرین با سر هم تکرار شد. (خیلی کار سختی بود. من نتوانستم که دست و سرم را رها کنم.) این بخش حدود 45 دقیقه طول کشید.

5- در بخش بعد، استاد تعدادی گروه های چهار پنج نفره تشکیل داد. قرار شد که هر گروه، از صفر تا هفت، حالت های مختلف بین آرامش کامل تا تنش کامل را درجه بندی کند و برای هر درجه مثال بزند. قرار شد عدد صفر وضعیت خواب باشد و عدد هفت حالت مرگ. مثلا گروه ما وضعیت کسی که بعد از عمل جراحی به هوش آمده را گذاشت برای عدد یک و وضعیت زن موقع زایمان را عدد 6. این وسط هم با کارهایی مثل گردش دوستانه، آماده شدن برای رفتن به محل کار، امتحان و مصاحبه شغلی پر شد. بعد از اینکه همه گروه ها نتیجه همفکریشان را خواندند، استاد شروع کرد راجع به هر مرحله و نمود آن در گفتگو توضیح دادن. این توضیح با یک اسم همراه بود برای هر موقعیت. یک: رهابی. دو: کوووووول. سه: نوتر(خنثی). چهار: گفتگو (پیشنهاد). پنج: القا کردن (تاثیرگذاری). شش: بحران. استاد برای هر مرحله حدود 5 دقیقه توضیح  داد، مثال زد و مثال هایش را بازی کرد. مرحله یک، شبیه آدم مست بود؛ کسی که بدنش خارج از اختیار او حرکت می کند. مرحله دو شبیه آدمهای لات بود؛ حرکات خیلی آزاد. مرحله سه کسی بود که از رفتار و گفتارش چیزی نمی شد برداشت کرد؛ حرف خودش را می زد و فضایی بین خودش و مخاطب ایجاد نمی کرد؛ یک مکالمه یک طرفه؛ مخاطب با وجود اینکه ظاهرا صحبت می کرد ولی حرفش شنیده نمی شد. مرحله چهار، یک گفتگوی دو طرفه بود؛ گوینده به مخاطبش پیشنهاد می کرد و برای او فرصت حرف زدن به وجود می آورد. در مرحله ششم گوینده می خواست چیزی را به شنونده القا کند؛ روی او تاثیر بگذارد یا او را به انجام کاری وادار کند. مرحله آخر هم مرحله بحران بود؛ عصبانیت، ترس شدید و احساس خطر. در مرحله سوم که مرحله خنثی بود ما واقعا نمی توانستیم بفهمیم که استاد واقعا دارد بازی می کند یا دارد درس می دهد. وقتی از او سوال کردیم اصلا انگار که نشنیده؛ یکی دو ثانیه سکوت می کرد و بعد حرفهای خودش را ادامه داد. (این بحث همین جا متوقف شد. گوشه ذهنتان نگهش دارید برای بعد.)

6- در آخرین بخش از روز اول، استاد به همان گروه های صبح (حیوانات) یک ساعت فرصت داد که یک شعر چهار پنج بندی بسازند. شعر و ملودی از خودشان. یکی دو تا عبارت هم پیشنهاد داد که در شعرمان استفاده کنیم. بعد از تمام شدن زمانمان، آهنگ ساخته شده را برای همه اجرا کردیم. (این را هم نگه دارید برای فردا)

بعد از شعر خوانی کلاس روز اول تمام شد.

ادامه دارد…

منتشرشده در تجربه های من | 4 دیدگاه

از نظر کاری…از نظر انسانی

1- دخترک دانشجوی سالهای اول پزشکی بود. با یک دفترچه آمد بالای سرم و گفت که می خواهد چند تا سوال بپرسد. تخت را کشید کمی عقب تر تا راحت تر بتواند صدای مرا بشنود. پرسید چه شده و برای چه آمده ام بیمارستان. توضیح دادم. پرسید تب داری. گفتم فکر نمی کنم. دستش را گذاشت روی پیشانیم و گفت من هم همینطور. پرسید آب ریزش بینی چطور. گفتم نه. سوالهایش را پرسید و رفت. یک ساعت دیگر هم همچنان توی راهرو بودم و درد می کشیدم. نگران همسر هم بودم که با وجود رها حتما داشت ساعتهای سختی را در لابی اورژانس می گذراند. دخترک آمد. گفتم می شود بروم به همسرم بگویم برود خانه چون  با یک بچه کوچک خیلی برایش سخت است اینجا بماند. گفت الان می برندت داخل اتاق و دکتر می آید بالای سرت. نمی شود بروی. بردنم داخل اتاق. بازهم دخترک آمد. این بار با تب گیر حرارت بدنم را اندازه گرفت. تب داشتم. سی و هشت و نیم. از بینی ام هم آب می آمد. گفت آبریزش بینی هم که داری. گفتم گریه کرده ام. گفت ما اینجا خیلی کار داریم. از نظر پزشکی شاید بتوانیم به اندازه کافی به بیمارانمان رسیدگی کنیم اما از نظر انسانی … نه… متاسفانه. این «از نظر انسانی» اش مدام در ذهنم تکرار می شد.2- صبح که از خواب بیدار شدم هنوز سردرد داشتم. هنوز نمی توانستم از جایم بلند شوم. اما یاد خانم شجاعی که می دانستم منتظر است تا من ترجمه انگلیسی چکیده مقاله ام را بفرستم تا بتواند کارش را به گروه بعدی تحویل دهد نمی گذاشت راحت استراحت کنم. پنج شنبه عصر برایم ایمیل زده بود که چکیده را همین امروز بفرست. من جواب ندادم. با خودم فکر کردم که جمعه و یکشنبه که تعطیل است. شنبه هم که حتما ملت خودشان تعطیل می کنند. تا دوشنبه یک کاری اش می کنم. فردایش باز ایمیل زد که منتظرم. یک کار اداری خیلی مهم داشتم و نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم. جواب تندی دادم. گفتم که امروز روز کاری نیست و … گفتم تا فردا صبح می فرستم اما آن موقع نمی دانستم که قرار است تا ساعت دوی بامداد فردایش در بیمارستان باشم. با هر زوری که بود متن را ترجمه کردم اما فکر کنم ساعت 6 عصر بود به وقت ایران که توانستم ایمیل کنم. عذرخواهی کردم بابت تاخیر و گفتم که اگر زودتر گفته بودند نه آنها به دردسر می افتادند و نه من. نگفتم که به خاطر انجام دادن کار آنها تمام روز را سردرد داشتم. نگفتم که به خاطر نشستن زیاد استفراغ کردم. نگفتم که شب دوباره تبم رفت بالا. نگفتم. چون می دانم که آنجا هم شکاف بزرگی بین «از نظر کاری» و «از نظر انسانی» وجود دارد.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای از نظر کاری…از نظر انسانی بسته هستند

اگر کاری دارید با منشی ام هماهنگ کنید!

گفتم خسته ام اما کسی باور نکرد. گفتم خسته ام اما… همه به جای اینکه باری از دوشم بردارند یک لیست جلویم گذاشتند؛ این کار باید تا یک ساعت دیگر انجام شود؛ برای این کار فقط تا فردا صبح وقت داری؛ اگر این کار را تا آخر هفته تحویل ندهی دیر می شود. لیست گذاشتند. ایمیل زدند. نمی گویم تشکر نکردند؛ کردند؛ اما خستگی ام را باور نکردند. تنها کسی که باور کرد یک آشنای قدیمی بود که از این فرصت استفاده کرد برای اینکه به من نزدیکتر شود. من اما نمی دانم چرا خر شدم و راهش دادم. شاید هم قبل از اینکه من بخواهم بفهمم که ممکن است بیاید، آمده بود… ای کسانی که لیست  جلوی آدم می گذارید… بروید سراغ کارتان را از این آشنای قدیمی ام بگیرید… به عنوان منشی استخدامش کرده ام. اسمش میگرن است…پی نوشت: دیروز به همسر گفتم که احساس می کنم توانم دارد تمام می شود اما نمی دانستم که این «دارد» سه چهار ساعت بیشتر دوام ندارد.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای اگر کاری دارید با منشی ام هماهنگ کنید! بسته هستند

اینجا یا آنجا

من فکر می کنم اگر آدمها یاد می گرفتند طیُ الارض کنند بیشتر مشکلاتشان حل می شد؛ می توانستند بدون نگرانی از دلتنگی و وابستگی های عاطفی در هر جای دنیا که شرایط بهتری برایشان ایجاد کند زندگی کنند؛ می توانستند هر وقت دلشان تنگ کسی شد چشمانشان را ببندند و تا سه بشمارند و بعد که باز کردند ببینند کنار او هستند؛ می توانستند در  هر جور آب و هوایی که بود، حتی در دمای 50 درجه سانتیگراد، هر جا که دلشان خواست بروند و تازه مشکلات ترافیک و آلودگی هوا هم حل می شد؛ دیگر قیمت بنزین برای کسی مهم نبود و این همه جنگ به خاطر نفت به وقوع نمی پیوست. می شد خیابانها را به فضای سبز تبدیل کرد. همه خانواده می توانستند تمام وعده های غذاییشان را کنار هم بخورند؛ مسافرت رفتن هم خیلی آسانتر می شد و این همه آدم هم در تصادفات شهری و جاده ای و سوانح هوایی جان خود را از دست نمی دادند. گیرم که تمامی تاکسی دارها، رانندگان اتوبوس های شهری و بین شهری، کارکنان صنایع هوایی، شرکت های اتومبیل سازی و بیمه و همه مشاغلی که به حمل و نقل مربوط می شد بی کار می شدند؛ بشوند؛ این در برابر همه اتفاقات خوبی که می افتاد اصلا ارزشی ندارد.
من یکی که اگر می شد الان هر جایی باشم که دلم می خواهد، قطعا این جایی که هستم نبودم. می دانم که خیلیهای دیگر هم مثل من هستند و حتی اگر ماشین با سرعت 500 کیلومتر در ساعت هم حرکت کند فرقی به حالشان نخواهد داشت. دنیا خیلی بیشتر از این حرفها بزرگ است و سرعت نور می خواهد برای بودن در جایی که می خواهی باشی. البته شرط اصلی این است که بدانی دلت می خواهد کجا باشی؛ چون در غیر اینصورت چه سرعتت 1 کیلومتر در ساعت باشد و چه سیصد هزار کیلومتر در ثانیه باز هم همان سرگردانی هستی که بودی…
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای اینجا یا آنجا بسته هستند

زندگی با سرعت فیس بوکی

چقدر این فیس بوک زندگی آدمها را دستخوش تغییر کرده. چقدر با فیس بوک ناپایدار شده شادیهایمان وغصهه هایمان. در فاصله یکی دو دقیقه مرگ کسی را  تسلیت می گویی و ازدواج دیگری را تبریک. نه فرصت داری تمام روز به غم این یکی فکر کنی و نه به شادی آن یکی. هر کدام دو سه دقیقه ذهنت را مشغول می کنند. یک لایک، یک کامنت و تمام… برو سراغ بعدی. شاید هم از اول قرار بوده همین باشد. نه غمِ زندگی، غم باشد و نه شادیِ زندگی، شادی…از اول هم غم و شادیِ جهان در گذربوده  اما… فیس بوک سرعت این گذر را هزاران برابر کرده است. 
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای زندگی با سرعت فیس بوکی بسته هستند