-
نوشتههای تازه
- کوچینگ برای توانمندسازی حرفه ای زنان
- تجربه خدا بودن
- آدم هایی که از دست می دهیم…
- رها و معنای زندگی
- نقطه قوت…نقطه ضعف
- هنردرمانی؟ هنر به عنوان درمان؟ …؟
- به دنبال فرمول زندگی
- نعمت… زهرا… احسان…
- اولین ارزش
- حالا وقت اقدام است…
- بازگشت
- سال ۲۰۲۰ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۹ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۸ چگونه گذشت؟
- به خانه برگشتیم… نبودید…
- به خانه برمی گردیم…
- دخترم رز
- بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟
- «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟
- جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد
بایگانیها
- تیر و مرداد 1403 (1)
- بهمن و اسفند 1402 (1)
- دی و بهمن 1402 (6)
- دی و بهمن 1400 (1)
- آذر و دی 1400 (1)
- فروردین و اردیبهشت 1400 (1)
- آذر و دی 1399 (1)
- آذر و دی 1398 (1)
- آذر و دی 1397 (1)
- تیر و مرداد 1396 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1396 (1)
- اسفند و فروردین 1395 (1)
- خرداد و تیر 1395 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1395 (2)
- فروردین و اردیبهشت 1395 (3)
- اسفند و فروردین 1394 (6)
- بهمن و اسفند 1394 (1)
- دی و بهمن 1394 (2)
- آذر و دی 1394 (1)
- آبان و آذر 1394 (2)
- مهر و آبان 1394 (2)
- شهریور و مهر 1394 (2)
- مرداد و شهریور 1394 (1)
- تیر و مرداد 1394 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1394 (6)
- فروردین و اردیبهشت 1394 (3)
- اسفند و فروردین 1393 (1)
- بهمن و اسفند 1393 (2)
- دی و بهمن 1393 (3)
- آذر و دی 1393 (7)
- آبان و آذر 1393 (6)
- مهر و آبان 1393 (9)
- شهریور و مهر 1393 (8)
- مرداد و شهریور 1393 (3)
- تیر و مرداد 1393 (7)
- خرداد و تیر 1393 (3)
- اردیبهشت و خرداد 1393 (3)
- فروردین و اردیبهشت 1393 (3)
- اسفند و فروردین 1392 (2)
- بهمن و اسفند 1392 (4)
- دی و بهمن 1392 (5)
- آذر و دی 1392 (10)
- آبان و آذر 1392 (12)
- مهر و آبان 1392 (9)
- شهریور و مهر 1392 (9)
- مرداد و شهریور 1392 (8)
- تیر و مرداد 1392 (35)
- خرداد و تیر 1392 (47)
- اردیبهشت و خرداد 1392 (29)
- فروردین و اردیبهشت 1392 (51)
- اسفند و فروردین 1391 (38)
- بهمن و اسفند 1391 (15)
- دی و بهمن 1391 (23)
- آذر و دی 1391 (15)
- آبان و آذر 1391 (6)
دستهها
- آرزوها (2)
- از هیچ و همه … بی ربطِ بی ربط (21)
- به خانه برمی گردیم (4)
- بودن (8)
- پیش درآمد (5)
- تجربه های من (24)
- ترجمه (8)
- تردیدها و دغدغه ها (97)
- تصمیم ها و برنامه ها (4)
- تصویرسازی (1)
- تمرین نوشتن (2)
- چله (8)
- حال خوب (9)
- دستهبندی نشده (25)
- رها (12)
- سفرنامه (6)
- شبه داستان (18)
- شدن (3)
- عکس (4)
- فیلسوفانه (26)
- کهنه خاطرات (22)
- مادرانه ها (18)
- معلمانه (2)
- نامه ها (1)
- هستن (6)
- هیچ (44)
- وبلاگ (33)
- یادداشت های روزانه (141)
آخرین دیدگاهها
اخلاق های بیخود من
امروز بالاخره بعد از یک سال و خورده ای دانشجو شدن رفتم توی رستوران دانشگاه غذا خوردم. اصلا برای کارت دانشجوییم برچسب سال جدید نگرفته بودم. حتی نمی دانستم که چگونه باید کارت را شارژ کنم… ولی دیگر چاره ای نبود. بهتر از گرسنگی هر روزه بود. نمی دانم چرا من در انجام کارهای جدید اینقدر دست دست می کنم. با خودم هم رودروایسی دارم. خجالت می کشم. هر بار به خودم می گویم که فوق فوقش اشتباه می روی یا اشتباه می کنی یا اشتباه حرف میزنی… نمی خورندت که. دیگر هم نمی بینندت که در تصویرشان از تو تاثیر بگذارد. اما باز هم نمی توانم بر ترسم غلبه کنم. از آن دست آدمهایی هستم که تا می توانند شروع یک کار را به تاخیر می اندازند اما وقتی شروع کردند در حداقل زمان ممکن تمامش می کنند. اصولا تحمل استرس اینکه یک کاری دارم که انجام نداده ام از انجام دادن خود آن کار برایم سخت تر است. ای کاش این اخلاق های بیخودم به رها سرایت نکند.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, مادرانه ها
دیدگاهها برای اخلاق های بیخود من بسته هستند
ساده باش…
بعضی غذاها خوشمزه اند. خیلی. اما دو سه بار که پشت سر هم خوردی دلت را می زنند. بعضی غذاها با اینکه ساده اند می توانی هر روز از طعمشان لذت ببری. مثل غذاهای حاضری یا صبحانه. یادم می آید که یک سال تمام ماه رمضان را با ساندویج خامه عسل روزه گرفتم. الان هم بیشتر روزها ناهار نان باگت می خورم با پنیر و گوجه گیلاسی. هر بار هم به خودم می گویم که لامصب چقدر خوشمزه است و چه خوب که هست و … همیشه هم برای خوردنش اشتها دارم.بعضی آدمها هستند که با وجود اینکه معاشرت با آنها لذت بخش است و خیلی اهل مطالعه اند و خیلی مسائل را خوب تحلیل می کنند اما کافی است که دو سه روز پشت سر هم باهاشان حرف بزنی تا حوصله ات سر برود. بعضی آدمها هم هستند که شاید از سر تا ته حرفهایشان چیز خیلی با اهمیتی نباشد اما تو می توانی هر روز در باره همین چیزهای به ظاهر بی اهمیت با آنها حرف بزنی و روز بعد مشتاقانه منتظر باشی که گفتگوهای دیروزتان ادامه پیدا کند.
بعضی ها و بعضی چیزها خلق شده اند که با سادگیشان دنیا را تغییر دهند. کاری که از اینجور آدمها بر می آید هیچوقت از آدمهای کتابخوان و فیلم بین و پیچیده بر نمی آید. عنقریب است که سادگی جهان را به تصرف خود درآورد.
پی نوشت: آدم دوست دارد وقتی با کسی حرف می زند حرفهای خود او را در جواب بشنود نه حرفهای نویسنده کتاب یا بازیگر فیلم را.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها
دیدگاهها برای ساده باش… بسته هستند
فرد و جامعه
استاد کلاس مدیریت تولید گفت که بهینه سازی یک سیستم به معنای بهینه کردن تمامی اجزای آن نیست. یعنی مثلا اگر بخواهیم هزینه های کل را به حداقل برسانیم و برای این کار چند امکان داشته باشیم، بهترین امکان الزاما باعث نمی شود که هزینه تمامی اجزای فرآیند به حداقل برسد. فرض کنید که سه ساختمان داریم و می خواهیم آنها را در سه سایت مستقر کنیم. اگر هزینه استقرار ساختمان 1 در سایت الف 6، درسایت ب 7 و درسایت ج 6 باشد، هزینه استقرار ساختمان 2 در سایت الف 1، در سایت ب 6 و در سایت ج 2 باشد و هزینه استقرار ساختمان 3 در سایت الف 2، در سایت ب 5 و در سایت ج 4 باشد، بهترین راه برای رسیدن به کمترین هزینه قرار دادن ساخنمان 1 در سایت ب، ساختمان 2 در سایت ج و ساختمان 3 در سایت الف است. بدین صورت، نه هزینه ساختمان 1 حداقل شده و نه هزینه ساختمان 2 ولی هزینه کل مجموعه به پایین ترین حد ممکن رسیده است.
از آن روز دارم به این فکر می کنم که برای بهتر کردن وضعیت جامعه امان چه باید بکنیم. با توجه به این نظریه بهینه شدن شرایط یک جامعه الزاما به معنای بهینه شدن شرایط تک تک اعضای آن جامعه نیست. کسانی هستند که قربانی می شوند. اگر یک شرایط حداقلی و یک شرایط حداکثری برای هر فرد در نظر بگیریم، کسانی که در بالای هرم جامعه هستند احتمال بیشتری دارد که به شرایط حداکثری خود دست پیدا کنند و به همین نسبت وضع برای کسانی که در پایین هرم هستند سخت می شود. در مورد متوسط ها، کسانی که فاصله حداقل و حداکثرشان کمتر است احتمال بیشتری دارد که وضعیت مناسب تری پیدا کنند؛ چون حتی اگر به حداقل حقشان هم برسند، فاصله زیادی با حداکثرش ندارند. برای بقیه، همه چیز به وضعیت کل جامعه بستگی دارد. اینکه فردی در یک جامعه خوشبخت بشود یا بدبخت، بسته است به سرنوشت تمامی افراد آن جامعه. اما اگر حداقل ها برای همه ارتقا پیدا کند قطعا همه به وضعیت بهینه خودشان نزدیکتر خواهند شد.
اوایل فکر می کردم که نظام سوسیالیستی همه را در فقر شریک می کند. دوست داشتم در جایی زندگی کنم که نظام سرمایه داری حکمفرما باشد. جایی که با کار بیشتر بتوان درآمد بیشتری به دست آورد و برای این درآمد بیشتر محدودیتی وجود نداشته باشد. اما این تئوری نشان می دهد که با پایین آمدن حداکثرها و بالا رفتن حداقل ها، کل جامعه وضعیت بهتری خواهد داشت. فکر می کنم باید در مورد این موضوع حداقل کمی تجدید نظر کنم.
از آن روز دارم به این فکر می کنم که برای بهتر کردن وضعیت جامعه امان چه باید بکنیم. با توجه به این نظریه بهینه شدن شرایط یک جامعه الزاما به معنای بهینه شدن شرایط تک تک اعضای آن جامعه نیست. کسانی هستند که قربانی می شوند. اگر یک شرایط حداقلی و یک شرایط حداکثری برای هر فرد در نظر بگیریم، کسانی که در بالای هرم جامعه هستند احتمال بیشتری دارد که به شرایط حداکثری خود دست پیدا کنند و به همین نسبت وضع برای کسانی که در پایین هرم هستند سخت می شود. در مورد متوسط ها، کسانی که فاصله حداقل و حداکثرشان کمتر است احتمال بیشتری دارد که وضعیت مناسب تری پیدا کنند؛ چون حتی اگر به حداقل حقشان هم برسند، فاصله زیادی با حداکثرش ندارند. برای بقیه، همه چیز به وضعیت کل جامعه بستگی دارد. اینکه فردی در یک جامعه خوشبخت بشود یا بدبخت، بسته است به سرنوشت تمامی افراد آن جامعه. اما اگر حداقل ها برای همه ارتقا پیدا کند قطعا همه به وضعیت بهینه خودشان نزدیکتر خواهند شد.
اوایل فکر می کردم که نظام سوسیالیستی همه را در فقر شریک می کند. دوست داشتم در جایی زندگی کنم که نظام سرمایه داری حکمفرما باشد. جایی که با کار بیشتر بتوان درآمد بیشتری به دست آورد و برای این درآمد بیشتر محدودیتی وجود نداشته باشد. اما این تئوری نشان می دهد که با پایین آمدن حداکثرها و بالا رفتن حداقل ها، کل جامعه وضعیت بهتری خواهد داشت. فکر می کنم باید در مورد این موضوع حداقل کمی تجدید نظر کنم.
پی نوشت:
1- لطفا نپرسید که من سرِ این کلاس چه می کرده ام!
2- استاد یک چیز دیگر هم گفت. اینکه یک درصد خیلی خیلی زیاد است.
3- انتقادات من نسبت به نظام سوسیالیستی هنوز به قوت خود باقیست.
منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها
دیدگاهها برای فرد و جامعه بسته هستند
این روزها…
روزهایی هست مثل این روزها
که در آن هیچ چیز معنایی ندارد
و همه گواه ها
هزاران فرسنگ با من فاصله دارند
و هر چه بیشتر به تو نگاه می کنم
بیشتر عقلم را از دست می دهم
در این پوچی بزرگ
که زندگی ما را در خود غرق می کند
عشق من به من بگو
بعد از این روزها
آیا بازهم عشق از اینجا گذر خواهد کرد؟
روزهایی هست مثل این روزها
که سوالات انباشته می شوند
و لبخند ها خسته
برای اولین بار
آیا این لحظه ای نیست
که در آن رعد و برقی می زند
و بعد از طوفان آن ما آنقدر قوی خواهیم شد
که باز هم بتوانیم مبارزه کنیم
عشق من به من بگو
بعد از این روزها
آیا بازهم عشق از اینجا گذر خواهد کرد؟
آیا تو می توانی به من اطمینان دهی
که عشق باز خواهد گشت؟
آیا امروز یکی از این روزها نیست
که سرما می گذرد و ما فراموشش می کنیم
عشق من به من بگو
…
بعد از این روزها
…
منتشرشده در ترجمه
دیدگاهها برای این روزها… بسته هستند
قدمهایی کوچک برای مسیری طولانی
همه آدمها دنبال عشق می گردند. عشق معجزه ای دارد که تو را هر روز از نو خلق می کند. همه تلاشت برای شاد کردن کسی که دوستش داری و جلب علاقه و محبت او نیرویی می شود که تو را زنده نگه می دارد. بعضی وقتها آدم به نیروی بیشتری نیاز دارد برای زنده ماندن. نیرویی بیش از عشق به یک نفر. نیاز داری که آدمهای بیشتری را شاد کنی؛ نیاز داری از آدمهای بیشتری انرژی بگیری؛ بعضی وقتها حتی اگر همه دوستانت هم باشند کم می آوری.
بعضی آدمها هستند که به دادن بیشتر از گرفتن محتاجند. مثل من. دلم می خواهد انرژی و استعداد و تلاشم صرف بهتر کردن دنیای کسی شود. ترجیح می دهم دوست بدارم تا اینکه دوست داشته شوم. این را تازه فهمیده ام.
تصمیم گرفته ام به جای اینکه انرژیم را صرف نابودی خودم کنم، برای ساختن دنیاهای آدمهای دیگری به کار ببرم. نه اینکه بخواهم کار بزرگی بکنم. بعضی وقتها یک جمله خوب در شروع یک روز می تواند روز یک آدم و همه آدمهایی که با او در تماسند را بهتر کند. می خواهم به کسانی که نمی شناسم جمله هدیه بدهم. هر چند می دانم که بیشتر وقتها آدمها منتظرند یک جمله خاص را از یک شخص خاص بشنوند و نه از هر کسی. با این حال شنیدنش بهتر است از نشنیدنش. تغییرات بزرگ از کارهای کوچک شروع می شوند.
بعضی آدمها هستند که به دادن بیشتر از گرفتن محتاجند. مثل من. دلم می خواهد انرژی و استعداد و تلاشم صرف بهتر کردن دنیای کسی شود. ترجیح می دهم دوست بدارم تا اینکه دوست داشته شوم. این را تازه فهمیده ام.
تصمیم گرفته ام به جای اینکه انرژیم را صرف نابودی خودم کنم، برای ساختن دنیاهای آدمهای دیگری به کار ببرم. نه اینکه بخواهم کار بزرگی بکنم. بعضی وقتها یک جمله خوب در شروع یک روز می تواند روز یک آدم و همه آدمهایی که با او در تماسند را بهتر کند. می خواهم به کسانی که نمی شناسم جمله هدیه بدهم. هر چند می دانم که بیشتر وقتها آدمها منتظرند یک جمله خاص را از یک شخص خاص بشنوند و نه از هر کسی. با این حال شنیدنش بهتر است از نشنیدنش. تغییرات بزرگ از کارهای کوچک شروع می شوند.
پی نوشت: اولین گیرنده هدیه من شاعری است به نام محمد مرکبیان، دومی هم خانم شین و سومی… دلم می خواهد کریستین باشد. پریروز که دیدمش برای اولین بار لباس غیر اسپرت پوشیده بود و گردنبد طلایی انداخته بود. خیلی زیبا شده بود. دوست داشتم بگویم ولی … خجالت کشیدم. شاید اگر غریبه بود گفتنش راحت تر می شد.غریبه ها کمتر آدم را قضاوت می کنند.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها
دیدگاهها برای قدمهایی کوچک برای مسیری طولانی بسته هستند
خنده بر هر درد بی درمان دواست
این روزها اصلا حال خوبی نداشتم. حال بد هم که نوشتن ندارد. امروز با اینکه همسر نبود و من هم خانه ماندم که از تنهاییم استفاده کنم اینقدر بی حوصله بودم که فکر کردم شاید اگر بروم لابراتوار حالم بهتر شود. حداقل سرم به یک کاری گرم می شود و از فکر و خیال دست می کشم. اما نرفتم. فکر کردم که چنین موقعیتی ممکن است دیگر تا ماه ها پیش نیاید. رها را گذاشتم مهد و برگشتم خانه. نشستم فیلم سنگ صبور را دیدم. بعدش هم می خواستم بنشینم خودم را به فیلم و سریال سرگرم کنم که یادم آمد که صبح هم داروهایم را نخورده ام و مجبورم بروم یک چیزی درست کنم برای ناهار که بتوانم با غذا قرصهایم را بخورم. توی این فاصله سر زدم به وبلاگ خانم شین و دیدم که نوشته… سبز نخواهم شد… انگار تصویر خودم را در آینه دیده باشم. خنده ام گرفت. راست می گفت. همه زنها عین هم هستند. غیر منصفانه ترین قضاوت ها را در مورد خودشان می کنند و بدترین تصور ممکن را از خودشان دارند. بر عکس مردها که بهترین تصویر از خودشان را خودشان می بینند وقتی در آینه نگاه می کنند… خنده ام گرفت و … خنده هم که می دانید بر هر درد بی درمان دواست!
پی نوشت: نشستیم به نوشتن و … ناهارمان سوخت!
منتشرشده در یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای خنده بر هر درد بی درمان دواست بسته هستند
بخوانید فاتِحَه
جمله ای که بیش از همه چیزهایی که در عمرم خواندم ذهن مرا با خودش درگیر کرده، نوشته ای بوده روی دیوار مدرسه، روز اول مهر سال اول دبیرستان. «برای بعضی هر روز می توان جشن تولد گرفت و بر قبر عمودی بعضی می توان هر روز فاتحه خواند.» سالها سعی می کردم معنایش را بفهمم و نمی فهمیدم. سالها می فهمیدم و نمی فهمیدم. چند سال طول کشید تا لمسش کنم. امروز می دانم که تنها کسانی که می توان هر روز برایشان جشن تولد گرفت کودکان هستند؛ همه آدم بزرگها هم نه هفته ای یکی دوبار فاتحه لازم می شوند. مثل الان من. بخوانید فاتحه مع الصلوات…
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای بخوانید فاتِحَه بسته هستند
منتظرم بمان…
منتظر بمان
منتظرِ کسی که نمی آید
منتظر بمان
بی آنکه ایمانت را از دست بدهی
برای در پیش گرفتن راهی که انتخاب کرده ایم
بعضی وقتها باید بگذاریم که زمان بگذرد
علیرغم همه چیزهایی که می خواهند در ما شک بیافرینند
ما همه می خواهیم امیدوار بمانیم
منتظر بمان
منتظر بمان که کسی به جستجویمان بیاید
منتظر بمان تا ما بتوانیم
به آرامی عشقی را که حقمان است پیدا کنیم
منتظر بمان
تا زمانی برسد که یکدیگر را درک کنیم
زندگی به ما خواهد آموخت
که همیشه حق با اوست وقتی از ما می خواهد انتظار بکشیم
منتظر بمان
منتظر کودکی که شبیه تو باشد
منتظر شنیدن صدایش
رویای من این است که اولین کلماتش را بشنوم
و آنها را با تو شریک شوم
علیرغم همه آن چیزهایی که به ما آسیب می رسانند
ما همه می خواهیم امیدوار بمانیم
منتظر بمان
تا وقتش برسد
که تو بیایی و مرا شگفت زده کنی
و همه زندگیت به وجود من وابسته شود
و ما بدون اینکه با هم حرف بزنیم
همدیگر را درک کنیم
من تمام عمرم برای تو انتظار کشیده ام
همه این زمان را صرف کرده ام
تا به تو عشقی را بدهم که باید داشته باشی
بدون انتظار
همین حالا
بدان
که اکنون زمان سرپیچی است
همه ما باید قبل از مردن زندگی کنیم
و ما بدون تردید، بدون بدگمانی
بدون ترس از شکست و بدون هراس از رنج
با هم آینده را خواهیم ساخت
با هم آینده را خواهیم ساخت
بگذار که یک بار دیگر به تو بگویم
منتظرم بمان
ای کاش «گل لاله» به اندازه کافی «عمر» کند…
تماشای سریال عمر گل لاله شده تفریح شبانه ما. یکی از سه چهار سریالی که من و همسر در تمام طول این چند سال با هم تماشا کرده ایم. و تنها سریال زرد البته. همسر درام دوست ندارد. دوست دارد یا طنز تماشا کند و یا سریال های تخیلی و هیجانی. الان که فکر می کنم ما فقط قلب یخی را با هم تماشا کردیم و دزد و پلیس را. من بر عکس عاشق درام هستم و این بار که از ایران برگشتیم مشتری سریالهای ترکیِ شبکه جم شدم. آنقدر فضایش متفاوت است از فضای فکری من و اینقدر سبک است که ذهنم را درگیر نمی کند. چون با قهرمانهای سریالهای ایرانی همذات پنداری می کنم اذیت می شود. نوستالژی هم بعضی وقتها مزید بر علت می شود برای اینکه دیگر دوست نداشته باشم سریالهای تلویزیون ایران را تماشا کنم. سریالهای فرانسوی را هم اصلا نمی فهمم. طنزهایشان به نظرم خنده دار نیست و جدی هایشان هم فکر آدم پاستوریزه ای مثل من را بیخود و بی جهت به هم می ریزد. دوست دارم توی دنیای ایزوله خودم بمانم. همسر اما سریالهای فرانسوی و آمریکایی اکشن و تخیلی را تماشا می کند و مشتری پر و پا قرص سیمسون هم هست.
عمر گل لاله سومین سریال ترکی است که من تماشا می کنم. اما برای همسر اولین. خیلی عجیب است که تا آهنگ تیتراژش را می شنود می آید و تا آخرش هم می نشیند کنارم و با دقت تماشا می کند. حتی اگر وقتی برای کاری رفت ناراحت می شود اگر من پخش را متوقف نکنم. توی هر قسمت از این سریال هزار تا اتفاق می افتد و تعداد شخصیت ها هم اینقدر هست که چند ماجرای جذابِ همزمان، همیشه وجود داشته باشد. ما هم کلی راجع به عکس العمل شخصیت ها بحث می کنیم، گاهی به خاطر کارهایی که می کنند بهشان بد و بیراه می گوییم و گاهی به خاطر اینکه حالِ آن شخصیتی که دوستش نداریم گرفته می شود خوشحالی می کنیم. خلاصه اینکه این سریال شده راه تخلیه عاطفی هر دویمان. هیجان و خشممان را با اتفاقات داستان می ریزیم دور و با آرامش می خوابیم.
فکر می کنم باید هر کسی یک راهی پیدا کند برای اینکه احساسات بدِ روزش را دفع کند و بعد برود بخوابد. این احساسات که جمع می شوند گاهی وقتها تمام ظرفیت عاطفی آدم را پر می کنند و آنوقت مجبور می شوی سر اولین کسی که به او رسیدی خالیشان کنی. بعضی وقتها این اولین کس، عزیزترین کس است در زندگیت و جبران دلی که شکسته ای، خیلی سخت. بعضی وقتها هم این خشم ها در روابطِ روزانه با آدمهایی که نمی شناسیمشان بروز می کند و عکس العمل آنها باعث می شود تمام روزمان خراب شود. فکر کنم اگر ایران عجالتا از پارازیت انداختن بر روی این سریال دست بکشد، حداقل می تواند امیدوار باشد که کسانی که آن را تماشا کرده اند اعصاب آرامتری داشته باشند. شاید هم لازم باشد یک سریال بینهایت قسمتی با اینجور مضامین خاله زنکی در تلویزیون ایران ساخته شود تا مردم برای تخلیه خشمشان از آن به جای کیسه بوکس از آن استفاده کنند. شاید هم خودمان بازیگران چنین سریالی هستیم و خبر نداریم. شاید آنهایی که در آسمانها هستند داستان روابطِ ما را به عنوان سریال شبانه اشان تماشا می کنند…
عمر گل لاله سومین سریال ترکی است که من تماشا می کنم. اما برای همسر اولین. خیلی عجیب است که تا آهنگ تیتراژش را می شنود می آید و تا آخرش هم می نشیند کنارم و با دقت تماشا می کند. حتی اگر وقتی برای کاری رفت ناراحت می شود اگر من پخش را متوقف نکنم. توی هر قسمت از این سریال هزار تا اتفاق می افتد و تعداد شخصیت ها هم اینقدر هست که چند ماجرای جذابِ همزمان، همیشه وجود داشته باشد. ما هم کلی راجع به عکس العمل شخصیت ها بحث می کنیم، گاهی به خاطر کارهایی که می کنند بهشان بد و بیراه می گوییم و گاهی به خاطر اینکه حالِ آن شخصیتی که دوستش نداریم گرفته می شود خوشحالی می کنیم. خلاصه اینکه این سریال شده راه تخلیه عاطفی هر دویمان. هیجان و خشممان را با اتفاقات داستان می ریزیم دور و با آرامش می خوابیم.
فکر می کنم باید هر کسی یک راهی پیدا کند برای اینکه احساسات بدِ روزش را دفع کند و بعد برود بخوابد. این احساسات که جمع می شوند گاهی وقتها تمام ظرفیت عاطفی آدم را پر می کنند و آنوقت مجبور می شوی سر اولین کسی که به او رسیدی خالیشان کنی. بعضی وقتها این اولین کس، عزیزترین کس است در زندگیت و جبران دلی که شکسته ای، خیلی سخت. بعضی وقتها هم این خشم ها در روابطِ روزانه با آدمهایی که نمی شناسیمشان بروز می کند و عکس العمل آنها باعث می شود تمام روزمان خراب شود. فکر کنم اگر ایران عجالتا از پارازیت انداختن بر روی این سریال دست بکشد، حداقل می تواند امیدوار باشد که کسانی که آن را تماشا کرده اند اعصاب آرامتری داشته باشند. شاید هم لازم باشد یک سریال بینهایت قسمتی با اینجور مضامین خاله زنکی در تلویزیون ایران ساخته شود تا مردم برای تخلیه خشمشان از آن به جای کیسه بوکس از آن استفاده کنند. شاید هم خودمان بازیگران چنین سریالی هستیم و خبر نداریم. شاید آنهایی که در آسمانها هستند داستان روابطِ ما را به عنوان سریال شبانه اشان تماشا می کنند…
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط
دیدگاهها برای ای کاش «گل لاله» به اندازه کافی «عمر» کند… بسته هستند
تواناییهای کِشی
1- وقتی رها به دنیا آمد، با خودم فکر می کردم که من قبلا وقتم را چگونه می گذراندم. با حجم کاری که او ایجاد می کرد فکر کردم که قبلا چقدر زندگیم حوصله سر بر بوده. کمی که گذشت یادم آمد که قبلا هم با همان حجم کار همیشه وقت کم می آورده ام.2- وقتی در عرض یکی دو ماه در سه مصاحبه دکترا شرکت کردم و به خاطر نداشتن مقاله رد شدم تصمیم گرفتم یک مقاله بنویسم که سال بعد شانس بیشتری داشته باشم. مقاله اول واقعا سخت بود. نمی دانستم باید از کجا شروع کنم و چه بنویسم. خیلی طول کشید تا مقاله نوشتن را یاد بگیرم. با این حال باز هم برایم کار آسانی نبود. وقتی شروع کردم به نوشتن گزارش برای کریستین، ترجیح می دادم که به انگلیسی بنویسم. بعد از یکی دو تا فکر کردم که بالاخره باید یاد بگیرم فرانسه نوشتن را. حالا همه گزارشهایم را به فرانسه می نویسم. البته با کمک مترجم گوگل و یک سایت دیگر که متن را از نظر دستور زبان بررسی می کند. چند روز پیش که ایمیل زدند که یک مقاله بنویسم برای مجله، وقتی کسی که ایمیل زده بود گفت تا اول بهمن مقاله را می خواهند می خواستم بگویم با این حجم کاری که خودم دارم نمی توانم. بعد فکر کردم که از همسر کمک می گیرم. اما نگفتم و نگرفتم. هنوز دو روز تا پایان مهلتم مانده و من مقاله ام را تمام کرده ام. فکر کنم اگر یک مدتی به زبان چینی مطلب بنویسم، نوشتن فرانسه بشود برایم مثل آب خوردن.
3- وقتی ایران بودم هیچ وقت روی تلفن کسی پیغام نمی گذاشتم. برایم کار سختی بود. اینجا که آمدیم برای اجاره خانه در استراسبورگ مجبور شدم بارها پیغام بگذارم. هیچ کدام از آگهی دهنده ها تلفنشان را جواب نمی دادند. چند وقت پیش روی تلفن یک ایرانی پیغام گذاشتم. وقتی قطع کردم تعجب کردم از اینکه توانستم اینقدر باکلاس حرف بزنم!
4- فکر کنم تواناییهای آدم از جنس کِش باشد. هر چه بیشتر بکِشی بیشتر کِش می آید. پس تا می توانی بکِش.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها
دیدگاهها برای تواناییهای کِشی بسته هستند