مرا به یاد بیاور…

مرا به یاد بیاور… نه با بیماری و تنهایی و درد و غربت… مرا به یاد بیاور…  با عشق، با هیجانم از رشد موجودی که من به دنیایش آورده ام، با شوقم برای ایجاد روزهایی بهتر برای دوستان و خانواده ام، با شادیم از زندگی در شهری که مفتون اش شده ام، با لبخندم که حتی شنیدن آهنگ های غمناک هم تاثیری در کمرنگ شدنش ندارد، با شگفتیم از دیدن آدمهایی که بیش از آخرین حد تصور من «انسان» هستند و با خوشحالیم از اینکه آنها مرا می پذیرند و برایم احترام قائلند، با احساس مثبتی که نسبت به خودم و تواناییهایم دارم،… مرا با همه چیزهای خوب به یاد بیاور…

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای مرا به یاد بیاور… بسته هستند

چند روایت نامعتبر در باره عشق

درآمد: این پست را شروع می کنم برای اینکه خودم از خلال تجربیات خودم و چیزهایی که از دیگران شنیده ام بفهمم عشق چیست.
حتی  از صفحه مربوط به عشق ویکی پدیا هم که همه چیز را تعریف کرده، چیزی دست آدم را نمی گیرد. این پست ناتمام است. اگر خواستید کامنت بگذارید به این مساله دقت کنید که شماره ها ممکن است جابجا  شوند. نظرات شما کامل کننده این متن خواهند بود.

عشق چیست؟

1- عشق قطعا چیزی است که اتفاق می افتد. در یک لحظه و یا در یک بازه زمانی بسیار کوتاه. برای اینکه می گوییم عاشق شدم. مثل خسته شدن، قطع شدن، گرسنه شدن، غرق شدن و چیزهایی شبیه به اینها. (به قول رها: چی شد؟…اعط شد!)

2- عشق با شیفتگی آغاز می شود. با حیرت. با تعجب زیاد. چیزی که در موردش می توانی بگویی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ. در بیشتر موارد با شناخت، رابطه معکوس دارد. هر چه بیشتر بشناسیش از عشقت کم می شود؛ یا دوست داشتن جایش را می گیرد یا نفرت.

3- عشق اصولا چیزی است که آغاز می شود و چون ابدی نیست قطعا زمانی هم پایان می یابد. بعضی وقتها با مرگ و بعضی وقتها قبل از مرگ.

4- می گویند کلمه عشق از عشقه گرفته شده. عشقه گیاهی است که خود را می پیچد به یک درخت؛ به یک موجود بزرگ تر و قوی تر. پس معشوق حتما باید بزرگ تر و قوی تر باشد. اما زمان که بگذرد این عاشق است که معشوق را اسیر می کند و به بند می کشد. عشق یک بند است.

5- بر خلاف آنچه همیشه شنیده ایم «خدا یکی و عشق هم یکی» معشوق یگانه نیست. آدم می تواند همزمان عاشق چند نفر باشد که البته هر کدام از این عشق ها ماهیتی یگانه دارند. در بسیاری از رمان ها و فیلم ها خوانده ایم و دیده ایم که زنها دو معشوق دارند و بین آنها در نوسان هستند؛ مثل اسکارلت در بر باد رفته که هم عاشق اشلی است و هم عاشق رت باتلر. (اینجا را بخوانید و اگر فیلم را ندیده اید پیشنهاد می کنم ببینید.)

عاشقی چگونه است؟

1- وقتی عاشق بشوی، «گیر» می شوی؛ گیر و درگیر؛ درگیری ذهنی. انگار مغزت با یک چیزی وصل شده به معشوق و نمی تواند خودش را رها کند.

2- فاصله با معشوق با فشار خون، رنگ چهره و ضربان قلب رابطه دارد. به معشوق که نزدیک شوی فشارت می افتد و رنگت می پرد. اما وقتی او را ببینی سرخ می شوی و قلبت با صدایش آبرویت را می برد.

3- عشق باعث می شود دقایق برایت مهم شوند. ساعتت را نگاه می  کنی. همه اش منتظری اما بیشتر وقتها خودت هم نمی دانی منتظر چه.

4- همیشه دوست داری در چشم معشوق خوب و زیبا و کامل به نظر بیایی. در انتخاب لباس دقت می کنی؛ آرایش می کنی؛ در آینه نگاه می کنی. دوست داری آنقدر جذاب باشی که او هم «ببیندت».

5- بر اساس موارد قبلی نتیجه می گیریم که مواد لازم برای عاشق شدن عبارتند از:
– دیوانگی به مقدار کافی
– هوای بهاری برای اینکه بتوانی ساعت ها قدم بزنی
– یک پنجره برای اینکه وقتی می روی توی فکر پشت آن بایستی و بیرون را نگاه کنی
– کسی که اینقدر متفاوت باشد که بتواند برای مدتی ذهنت را درگیر کند
– ساعت
– آینه
– کرم پودر برای اینکه سرخی صورتت را بپوشانی

عشق با ازدواج چه نسبتی دارد؟

1- هر عشقی برای ازدواج مناسب نیست. برای اینکه همه عشق ها برای تمام لحظات زندگی نیستند. بعضی وقتها تو فقط عاشق کسی هستی و برایت کافیست که هفته ای یکبار برایت اس ام اس بزند. اگر این یک هفته بشود ده روز آن سه روزش می شود برایت به سختی می گذرد اما اگر با او ازدواج کنی بقیه هفته هم برایت جهنم می شود. در هر رابطه ای بهتر است اول بفهمیم که می خواهیم چه درصدی از زمان زندگیمان را با کسی که عاشقش هستیم بگذرانیم. وقتی این نسبت از 50 درصد گذشت تازه می شود به ازدواج فکر کرد!
2- ازدواج بزرگترین آفت عشق است. بعد از ازدواج خیلی باید مواظب عشق باشی و گرنه می میرد. با چیزهای ساده ای مثل خستگی، کم خوابی، نداشتن خلوت و حریم خصوصی کافی، نپرداختن به علایق شخصی، نداشتن ارتباط با دوستان و هر چیز دیگری که تعادل زندگی قبلیت را به هم بزند. با ازدواج عشق خیلی شکننده می شود. باید مواظبش بود.
3- وقتی عاشق می شویم چشممان برای دیدن عیب های طرف مقابلمان کور می شود اما وقتی با او ازدواج می کنیم هر روز با یک نقطه ضعف جدید در او مواجه می شویم؛ چیزی که قبلا نمی دانستیم. برای نگه داشتن عشق باید هر روز به خودمان یادآوری کنیم که این شخص همانی است که من چند وقت پیش عاشقش شدم. او تغییری نکرده است. باید سعی کنید که او را بپذیرید؛ با همه خوبیهایش و با همه ضعف هایش.
4- در زندگی مشترک حتما مشکلاتی پیش می آید اما مقصر دانستن همسر در بروز این مشکلات عشق را از بین می برد.
5- همیشه در مورد بچه های یکی دو ساله که خیلی دوستشان داریم کلمه «عشق» را به کار می بریم. این مساله به این علت است که بچه هر روزش با روز قبل متفاوت است و هر روز با چیز جدیدی آدم را شگفت زده می کند. برای اینکه عشق را در زندگی مشترک حفظ کنی همیشه باید دستت پر باشد و چیزی برای رو کردن داشته باشی. باید طرف مقابلت را شگفت زده کنی.
6- بعد از ازدواج حتما باید دو طرف انتظاراتشان را از هم مشخص  و برای برآوردن توقعات طرف مقابل تلاش کنند. عشق به هیچ وجه برای زندگی کافی نیست.
7-…
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | 6 دیدگاه

یک تغییر کوچک و یک روز خوب

بعضی روزها یک تغییر کوچک در روالِ روزمره کافیست که روزِ آدم، از این رو به آن رو شود. دیشب با حال بدی خوابیدم و صبح وقتی برای نماز بیدار شدم هم بد حال بودم. اینها کافی بود برای شروع یک روز «گَند». وقتی برگشتم که دوباره بخوابم، رها بیدار شد. صدایش می آمد که همه اش می گفت «نه». نمی دانم به چه چیزی. برایش شیر بردم اما فایده ای نداشت. می خواست بیاید از تختش بیرون. بغلش کردم و با هم آمدیم توی هال. او نشست به تماشای کارتون و من به اصلاح مقاله ام. حس خیلی خوبی بود. تماشای کارهای رها و تماشای خودم که داشتم کار می کردم. کاری که زود تمام می شد و برای دیدن نتیجه اش مجبور نبودم سه سال زحمت بکشم و صبر کنم! الان که با یک حال خوب نشسته ام پشت میزم توی لابراتوار و یک دنیا انرژی دارم برای یک دنیا کار که هنوز نمی دانم از کدامشان شروع کنم.پی نوشت: دارم یک مقاله می نویسم به سفارش مجله منظر در باره روشنایی شهر و منظر شبانه پاریس. به نظر خودم که بد نشده.  این اولین مقاله ام بعد از شروع وبلاگ نویسی است و برایم مهم است که بقیه در موردش چه نظری دارند.

منتشرشده در مادرانه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای یک تغییر کوچک و یک روز خوب بسته هستند

دلم می خواست خانم شوم ولی … نشد.

مامانم هر وقت می خواست غر بزند می گفت «از سر کار خسته و کوفته برمی گردم خانه؛ تازه باید بروم توی آشپزخانه». برای من بر عکس است. وقتی خسته و کوفته برمی گردم تنها جایی که دلم می خواهد بروم آشپزخانه است. عشق می کنم وقتی موزیک می گذارم برای خودم و شروع می کنم به شستن ظرفها یا پختن غذا. عاشق اینم که صبح ها خانه باشم و بعد از رفتن رها خانه را مرتب کنم. عاشق اینم که وقتی که دارم خانه را تمیز می کنم صدای ماشین لباسشویی بیاید.
خاله ام تعریف می کند که در بچگی وقتی از من می پرسیدند می خواهی چه کاره شوی در اعتراض به دانشجو بودن مادرم و نبودنش می گفته ام «می خواهم خانم بشوم».
خدا به رها رحم کند. حتما آرزوی خانم شدن را از من به ارث برده است. اگر حسرت مادری که می رود سر کار و خانم نیست را بگذاریم رویش احتمالا وقتی بزرگ شود حتی شبها هم توی آشپزخانه بخوابد.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, مادرانه ها | ۱ دیدگاه

«ربیع» مبارک…

نمی دانم چرا این محرم و صفر که تمام می شود انگار بار سنگینی را از دوشم بر می دارند. انگار هوا سبک می شود. انگار می شود نفس کشید. نمی دانم چرا ولی بعضی روزها سنگین هستند و کش می آیند. برای من روزهای آخر صفر خیلی به سختی می گذرند و روز آخر از ظهر برای تمام شدنش لحظه شماری می کنم. خوشحالم که تمام شد.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۱ دیدگاه

یک پست ناتمام عجالتا بدون عنوان

آدمیزاد چه موجود عجیبی است. خودش خودش را می شناسد و می داند که چقدر با تشویق شدن خوشحال می شود و چقدر انگیزه پیدا می کند. اما نمی دانم چرا در برابر دیگران خسیس می شود و نمی تواند آنطور که باید نکات مثبت طرف مقابلش را ببیند و به او یادآوری کند. شاید هم می بیند ولی لزومی نمی بیند که بگوید.
آدم دوست دارد نزدیکانش از او تعریف کنند. آنها هم بیشتر وقتها دریغ می کنند. یکی که اصلا نمی شناسیش  و قبلا هیچ گونه ارتباطی با او نداشته ای حتی اگر دو سه صفحه هم در مدح پایان نامه ات بنویسد تاثیری در روحیه ات ندارد. اما کافیست که استادت فقط یک کلمه بگوید «خوبه» یا «آفرین» یا… کلماتی شبیه اینها؛ خستگی تمام مدتی که کار کرده ای از تنت و ذهنت بیرون می رود و کلی اعتماد به نفس و انگیزه و انرژی پیدا می کنی برای اینکه این کار و کارهای مشابهش را تمام کنی. متاسفانه بیشتر وقتها این یک کلمه از دهان آن کسی که باید در نمی آید. بعضی وقتها هم باید یکی دور شود تا بفهمیم که چقدر بودنش مهم بوده و انجام چه کارهایی به استعداد و توان او وابسته بوده است. آن وقت هم شاید آن کلمه را بگوییم شاید نگوییم. شاید فکر کنیم که دیگر دیر شده و …خودش می داند… و اینجور چیزها. یک لحظه هم فکر نمی کنیم که شاید او به شنیدن این کلمه نیاز داشته باشد… ای کاش این کلمات به ظاهر ساده را از نزدیکانمان دریغ نکنیم.

پی نوشت:
1- البته من کلا به اینکه دیدگاه آدم در مورد خودش اینقدر به نظر دیگران وابسته باشد معترضم و فکر می کنم که ما بلد نیستیم خودمان خودمان را ارزیابی کنیم. ولی حتی کسانی هم که به خودشان مطمئن هستند دوست دارند یک وقتهایی به وسیله نزدیکانشان مورد تایید قرار بگیرند.
2- خیلی ها از آشپزی من تعریف کرده اند اما هیچ کدام به اندازه اینکه شنیدم پدرم از من تعریف کرده نچسبید. حتی بزرگترین افتخارم در خانه داری این است که مادرم زمانی که برای تولد رها آمد بعد از برگشتن به ایران گفته که من چقدر کدبانو بوده ام!
3- Je n’ai pas besoin d’amour. J’ai besoin de « ton » amour…

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | 2 دیدگاه

ذهن ناآرام

دو سه روز پیش یکی از دوستان قدیمم برایم ایمیل زده بود. یک عبارتی داشت که هنوز ذهنم را درگیر کرده. گفته بود نمی دانم در چه فضای ذهنی هستی… گفتم من در فضای «ذهنی» هستم. مدتی است که فقط با خودم حرف می زنم یا با دوستانی که ارتباطمان از طریق دنیای مجازی است. اینقدر در کله ام حرف بین خودم و خودم رد و بدل می شود که اگر دستگاهی اختراع شود که بتواند آنچه در ذهن می گذرد را مستقیما به پست وبلاگ تبدیل کند من می توانم روزی حداقل بیست تا پست بگذارم.
تصمیم گرفته ام مدتی وبلاگ نخوانم. حتی وبلاگ خانم شین را. شاید مغزم کمی آرام تر شود.پی نوشت: فقط یک اصفهانی می تواند جمله ای با بیست فعل بسازد… و من یک اصفهانی هستم!

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای ذهن ناآرام بسته هستند

در را محکم ببند؛ ممکن است «عشق» سرما بخورد…

این همه زحمتی که برای یادگرفتن زبان فرانسه کشیده ام  اگرفقط برای فهمیدن شعرهای آلبوم جدید سلین دیون به کار می آمد، برایم کافی بود. از اینکه متن آهنگ ها را می فهمم و لازم نیست ترجمه انگلیسی شان را پیدا کنم بیش از حد خوشحالم. وقتی برگشتم ایران می خواهم سعی کنم اسپانیولی، آلمانی و ایتالیایی را هم در یک حد متوسطی یاد بگیرم. هیچ چیز به اندازه سفر برای کشف چیزهایی که تا کنون ندیده ای لذت بخش نیست. بخشی از این چیزها آدمها هستند که خیلی فرق می کند با زبان خودشان برایت حرف بزنند یا اینکه ترجمه حرفهایشان را بشنوی. وقتی این حرف بشود شعر، بشود موسیقی، بشود یک اثر هنری دیگر لذتش قابل توصیف نیست. حتما یک بار امتحان کنید. قول می دهم پشیمان نشوید!پی نوشت: Referme bien la portière, L’amour peut prendre froid 

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای در را محکم ببند؛ ممکن است «عشق» سرما بخورد… بسته هستند

مرسی خانم شین

من وبلاگ خواندن را با  نسوان مطلقه معلقه شروع کردم و وبلاگ نوشتن را با روزنگار خانم شین. وبلاگ نسوان را به دلایلی دیگر نمی خوانم ولی وبلاگ خانم شین را روزی چند بار سر می زنم. همه آرشیوش را از اول خوانده ام و واقعا نوشتنش را تحسین می کنم. اینکه لایه لایه خودش را معرفی کرده به خواننده و اینکه از معمولی ترین و همه گیر ترین چیزها شروع کرده را خیلی دوست دارم. از اول نمی آید بگوید من یک خانم مهندس هستم از دانشگاه فلان و یک عالمه کتاب خوانده ام و شعر گفته ام و داستان نوشته ام و… شماها نمی توانید و فقط من می توانم و من خاص هستم و شما عام. یک جوری کم کم جلو می آید که به تو این اعتماد به نفس را می دهد که تجربه کنی وبلاگ نویسی را. شاید اگر از اول می دانستم که او همیشه می نوشته و همیشه خوب می نوشته دیگر این جرات را پیدا نمی کردم که امتحان کنم. الان هم بعد از این همه سابقه در عین حال که می داند که چقدر تواناست جوری وانمود می کند که انگار همه اگر تلاش کنند می توانند. البته به نظر من زنها ذاتا می توانند وبلاگ بنویسند چون خدای توجه به جزئیات هستند. ولی هر کاری روش خودش را دارد و نوشته یکی به دل می نشیند و نوشته یکی نه. می دانم که خیلی ها از او تشکر کرده اند بابت اینکه چیزهایی را نوشته که حس و حال آنها بوده. حتی خودم هم یکبار برایش ایمیل زدم. ولی این بار به این دلیل از او تشکر می کنم که به منی که همیشه ذهنم درگیر ریاضیات بوده جسارت حرف زدن داده. حرف زدن از افکار و احساسات و دریافت های روزانه و …همه چیز و هیچ چیز. از او تشکر می کنم چون قسمت زنانه مغزم را زنده و فعال کرده.
………
مرسی خانم شین. امیدوارم چندین برابر این همه انرژی که با نوشتن به زندگی من وارد کردی در زندگی خودت خیلی بیشتر و بهتر و پررنگ تر دریافت کنی.

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای مرسی خانم شین بسته هستند

دنیا کوچک شده…

1- دنیا خیلی کوچک شده. بین این هزاران هزار وبلاگی که هست من باید مستقیم بروم سراغ وبلاگ کسی که «تصادفا» با یکی از اشخاصی که من مدتهاست تلاش می کنم فراموش کنم همکار بوده.
2- دنیا خیلی کوچک شده. دوستان نزدیکم دارند یک سری از تجربیات تلخ مرا تکرار می کنند. تجربیاتی که مدتهاست تلاش می کنم فراموش کنم.
3- دنیا خیلی کوچک شده. باید بزرگترین راز زندگیم را کسی بفهمد که مدتهاست تلاش می کنم او را و رازهایی که از او می دانم فراموش کنم.
4- دنیا خیلی کوچک شده. باید «تصادفا» از یک مجله ای یک مقاله ای برایم بفرستند برای داوری که نویسنده اش کسی است که من مدتهاست تلاش می کنم فراموش کنم.
5- دنیا خیلی کوچکتر از آن است که بتوان در آن چیزی یا کسی را فراموش کرد.
…………………………
6- کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد.
7- مراقب باش چون دنیا خیلی کوچک شده.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای دنیا کوچک شده… بسته هستند