همسایه ام گرسنه است…

یکسال پیش وقتی می خواستم به خودم یادآوری کنم که زندگی آنقدرها هم سنگین نیست و می شود بیخیالی طی کرد می رفتم توی سایت موداتوا چرخ می زدم. بین هزاران مدل کفش. به خودم می گفتم چقدر ملت کفش می خرند که این همه مدل اینجا هست و زود به زود هم به روز می شود. هر وقت حالم بد می شد یک چیزی انتخاب می کردم. بعضی وقتها سفارش می دادم و بعضی وقتها هم نه. الان گشتن توی این سایت برایم شکنجه شده. وقتی رقم ها را ضرب در چهارهزار می کنم … و به خودم می گویم با این پول یک خانواده در ایران یک ماهشان را می گذرانند… وقتی همسایه ات گرسنه است غذا از گلویت پایین نخواهد رفت.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای همسایه ام گرسنه است… بسته هستند

مرا نگاه کن

1- کلاس تنظیم صدا و حرکات بدن است. برای اینکه یاد بگیریم چگونه تدریس کنیم. استاد می گوید برای اینکه توجه همه کلاس را جلب کنیم باید در یک جای مشخص یک انسان فرضی تصور کنیم و با او حرف بزنیم؛ پدرمان، عشقمان یا دوستمان. می گوید باید همه شاگردانمان را نگاه کنیم. می گوید اگر رنگ چشم تمامی شاگردانم را در یک کلاس ندانم اصلا در آن کلاس نبوده ام.
2- می روم تا یک سری از وسایلش که پیش من است بدهم و چیزهایی را که پیش او دارم بگیرم. دارد  جمع می کند که برگردد شهرشان. غمگین است. می گویم ناراحتی. می گوید نه. برمی گردم خانه. برایش اس ام اس می زنم که… «بیمار خنده های توام بیشتر بخند». چیز دیگری به ذهنم نمی رسد. جواب می دهد همیشه نگران روزی بودم که چنین چیزی را از تو بشنوم. به خودم لعنت می فرستم.
3- جلسه تا دیروقت طول می کشد. ماشین ندارم. عذرخواهی می کنم که باید زودتر بروم. خداحافظی می کنم و بدون اینکه اجازه دهم چیزی بگوید راه می افتم سمت نگهبانی که بپرسم از کجا می توانم آژانس بگیرم. اگر یک ماه پیش بود حتما باید او هم همراهم می آمد؛ شاید فقط بخشی از مسیر را و شاید هم تا خانه. نمی ایستم. نگاهش همراهم می آید اما خودش همانجا می ایستد. رویم را برنمی گردانم و قدمهایم را تندتر می کنم. می روم.
4- دعوا کرده ایم. تا امروز کسی درباره ام اینگونه قضاوت نکرده است. همه می فهمند؛ هم دوستان من و هم دوستان او. یکی از بزرگترها می آید و اشتباهات هر دویمان را گوشزد می کند. از هم عذرخواهی می کنیم. یکی دو ساعت بعد می آید و می گوید ای کاش یک چوب برداشته بودی و مرا با آن زده بودی نه اینکه این ماجرا را همه جا پخش کنی. توی نگاهش چیزی است که مرا می ترساند. می خواهم فرار کنم.
5- آخرین جلسه دندانپزشکی است. هشتمی یا نهمی. از دو سه روز پیش جشن گرفته ام که بالاخره قرار است تمام  شود. از بچگی فوبیای دندانپزشکی داشته ام. اصلا بویش فشارم را می آورد پایین. دکتر کارش را تمام می کند و دستکشهایش را در می آورد. دستش را مثل همیشه دراز می کند. دستم را دراز می کنم. خیلی محکم دستم را فشار می دهد. توی چشمهایش نگاه می کنم. برای اولین بار. تازه می فهمم که چرا برای درآوردن یک دندان عقل ساده نه جلسه آمده ام دندانپزشکی.
6- برایش توضیح می دهم که فرهنگ ما با شما خیلی فرق دارد. می گوید ما به هم «تو» می گوییم و وقتی صمیمی باشیم روبوسی می کنیم . گفتم ما به بزرگتر از خودمان می گوییم «شما». می گوید تو هر جور راحتی رفتار کن… توی مهمانی، همکلاسیم می آید جلو و با من روبوسی می کند. او با همسر دست می دهد. من هم دستم را دراز می کنم. نمی بوسمش. یک جور عجیبی نگاهم می کند. مغذب می شوم.
7- می گوید دوستت دارم.می پرسم چشمهایم چه رنگی است؟
منتشرشده در بودن | دیدگاه‌ها برای مرا نگاه کن بسته هستند

من زنم یا مرد؟

یک زمانی آدم ها یا زن بودند یا مرد. حالا همه یک کمی زن هستند و یک کمی مرد. اگر روح کسی بیش از 51 درصد زنانه باشد می شود زن و اگر بیش از 51 درصد مردانه باشد می شود مرد. وقتی بخش مردانه یک مرد جذب بخش زنانه یک زن می شود یا بخش زنانه یک زن جذب بخش مردانه یک مرد اسمش می شود عشق. وقتی بخش مردانه یک زن با بخش مردانه یک مرد ارتباط برقرار می کند یا بخش زنانه یک مرد جذب بخش زنانه یک زن می شود می توان گفت که یک جور دوستی شکل گرفته است؛ یک جور رفاقت. اما فاجعه وقتی است که بخش زنانه یک زن و بخش مردانه یک زن دیگر به هم جذب شود یا بخش مردانه یک مرد جذب  بخش زنانه یک مرد دیگر… اسمش می شود …؟
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای من زنم یا مرد؟ بسته هستند

سال 2012 را چگونه گذرانده اید؟

برای من سال 2012 سال بزرگ شدن بود؛ سالی که یاد گرفتم بعضی از ترسها بیهوده اند و بعضی از له له زدنها هم؛ سالی که فهمیدم همه رویاها روزی محقق می شوند و باید حواسم باشد چیزی را آرزو کنم که حتی اگر ده سال بعد هم برآورده شد از آرزو کردنش پشیمان نشده باشم؛ سالی که برای اولین بار زمان تولدم افسردگی نگرفتم چون احساس کردم به اوج خودم که فکر می کنم چهل سالگی باشد نزدیک تر شده ام؛ سالی که در شهری خانه گرفتم که در اولین نگاه عاشقش شدم؛ شهری که شاید بعد از تهران برایم محبوب ترین جای دنیا باشد؛ سالی که فهمیدم دوست دارم وقتی پنجاه ساله شدم چه جور آدمی باشم؛ و سالی که فهمیدم چگونه 90 سانتیمتر قد تمام زندگی یک آدم را تغییر می دهد. بزرگ شدم یک کمی. نه؟
منتشرشده در یادداشت های روزانه | ۱ دیدگاه

منو درگیر خودت کن…

امروز فهمیدم که درگیری رابطه بسیار مستقیمی با نگرانی دارد. کسانی را می بینی که احساس می کنی با تو درگیر شده اند. نمی فهمی چرا. نمی فهمی یعنی چه. در بیست سالگی درگیری معنای عشق می داد اما در سی سالگی معنای نگرانی می دهد. نگران افسردگی شوهرت و پایان نامه ای که تمام نمی شود، نگران دستت که نمی تواند یک قطعه پنیر را با چاقو تکه تکه کند، نگران تنهاییها و دلتنگی هایت و نگران کارهای زیادی که باید انجام دهی و از پسشان بر نمی آیی. یک بار در 25 سالگی درگیری را با عشق اشتباه گرفتم. عاشق کسی شدم که اگر تا ساعت 10 نیامده بودم دانشکده زنگ می زد و می پرسید چرا؛ کسی که اگر تا دیروقت جایی کار داشتم می آمد دنبالم؛ کسی که روزی چند بار حالم را می پرسید؛ کسی که مرا در همه بخش های خاص زندگیش شریک می کرد؛ حالا فهمیدم که او فقط نگرانم بوده و من این نگرانی را با عشق اشتباه گرفته ام. ای کاش دیگر اینقدر عاقل شده باشم که بپذیرم درگیر شدن با آدمها همیشه معنای عشق نمی دهد.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای منو درگیر خودت کن… بسته هستند

هیچ کس کامل نیست…

هنوز حالم بد است از مهمانی دیشب. با اینکه همه چیز به خیر گذشت و با اینکه رها نه گریه کرد و نه خرابکاری. فقط بازی کرد و نگذاشت ما سر میز شام بیشینیم و در گفتگوها شرکت کنیم. بدی اینکه آدم بچه اش را ببرد به میهمانی که هیچ بچه ای آنجا نیست همین است. بیش از حد توانم استرس تحمل کردم؛ برای اینکه می خواستم کامل باشم؛ می خواستم بی عیب و نقص باشم؛ اما نبودم. من که به فارسی هم آدم کم حرفی هستم چه برسد به فرانسه. همه اش هم که درگیر رها بودم. درگیر… وقتی آمدیم بیرون نفس راحتی کشیدم که … بالاخره تمام شد. اما سریال شبانه و حتی  فیلم مستند از آلبوم جدید سلین دیون هم حالم را بهتر نکرد. شب… دوباره لرز کردم. از صبح هم کله ام داغ بود. عصر بالاخره طاقتم تمام شد و زدم بیرون. کمی کنار رودخانه قدم زدم و بعد روی آخرین نیمکت روبروی دفتر شبکه آرته نشستم. نمی فهمیدم چه ام شده. حال روزی را داشتم که محمدرضا ازم خواستگاری کرده بود. شوکه، خسته و آماده انفجار. چه شد که اینطور شد؟ اتفاق بدی افتاد؟ نیفتاد. اتفاق خوبی افتاد؟ نیفتاد. اصلا اتفاق خاصی نیفتاد. همه چیز خیلی معمولی و آرام برگزار شد. کریستین با رها خیلی با مهربانی برخورد کرد. برایش کارتون گذاشت. روی زمین نشست و او را در بغلش گرفت. حتی سر شام با چنگال خودش به او غذا داد و با قاشق خودش بستنی. موقع خداحافظی هم کریستین رها را بوسید و رها هم او را. مشکل رها نبود.  مشکل خودم بودم که نمی توانستم همزمان هم  دانشجوی کریستین باشم، هم همسر محمدرضا و هم مادر رها. نمی توانستم بین نقش هایم تعادل برقرار کنم. بیست درصد دانشجوی کریستین بودم؛ سی درصد همسر محمدرضا و پنجاه درصد مادر رها. نمی دانم چرا فکر می کنم که می توانستم بیش از صد درصد باشم. کریستین هم شصت درصد استاد بود و قرار بود که چهل درصد میزبان باشد؛ اما بیست درصدش رسید به رها و یکی از غذاهایش ته گرفت. من کامل نبودم. او هم کامل نبود. حتی شبکه آرته هم با وجود همه برنامه های هنریش کامل نبود. در تاریکی شب، مهتابیهای هفت رنگ جلفی در داخل لابی اش خودنمایی می کردند که آدم را یاد عروسیهای روستایی می انداختند. همه بالاخره یک نقطه ضعفی دارند و… هیچ کس کامل نیست.
منتشرشده در بودن, تردیدها و دغدغه ها | ۱ دیدگاه

امان از این آلمانیها…

چند روز پیش کریستین ایمیل زد که ما برای شام 28 دسامبر خانه اش دعوتیم. من و بقیه کسانی که با او کار می کنند. لطفی و وصال و خاک. امروز آدرس خانه اش را فرستاد. در کِل زندگی می کند؛ یعنی آن سوی پل؛ آنطرف راین؛ آلمان. اسم فامیلش بیشتر آلمانی است تا فرانسوی… و شخصیتش هم. باید می فهمیدم. من عمیقا فکر می کنم که خدا وقتی به خودش برای خلقت انسان تبریک گفته توی ذهنش آن انسان حتما آلمانی بوده. اعجوبه هایی هستند این آلمانیها!
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای امان از این آلمانیها… بسته هستند

استراسبورگ رویایی

تلویزیون دارد یک فیلم سینمایی پخش می کند که پارسال همین موقع ها هم پخش کرده بود. داستانش در باره مردی است که زمانی قهرمان اتومبیلرانی بوده اما حالا برای گذران زندگیش مجبور می شود لباس بابانوئل را بپوشد. پسری در شب کریسمس از او می خواهد که پدرش را به او بازگرداند و این شروعی می شود برای ورود مرد به زندگی پسر و مادرش. فیلم در استراسبورگ پر شده. استراسبورگ رویایی شبهای نوئل با چراغانیها و تزئینات فوق العاده اش. پارسال ما این فیلم را در نانسی تماشا کردیم و زندگی در استراسبورگ برایمان رویایی دور بود. حالا اینجا زندگی می کنیم اما اگر برایمان از نانسی مهمان نیامده بود نمی رفتیم بازارچه نوئل را ببینیم. چقدر امسال دیر گذشت. جقدر طولانی شد… و چقدر انسان زود رویاهایش را فراموش می کند.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای استراسبورگ رویایی بسته هستند

من بدم پس تو گناهکاری

درآمد
1- چند شب پیش خواب دیدم که رفته ام موهایم را رنگ کرده ام. بعد وقتی خواستم شانه اشان کنم دسته دسته از سرم کنده شدند. به یکی از دوستانم گفتم. گفت کنده شدن مو یعنی بخشیده شدن گناهان. با خودم فکر کردم مگر من چقدر گناه کرده ام. مگر موقع به دنیا آمدن رها همه گناهانم بخشیده نشد؟ چرا باید همیشه احساس کنم که گناهکارم و باید توبه کنم؟ چرا تفکر دینی به انسان احساس گناه می دهد؟ از مسیحیت که عیسی را به صلیب می کشد تا گناهان امتش بخشیده شود تا اسلام که … اگر شب قدر توبه ات قبول نشد عرفه را وقت داری. مگر ما چقدر گناه می کنیم؟ چرا باید همیشه با این احساس زندگی کنیم؟ چرا باید همیشه دنبال فرصتی برای توبه بگردیم؟ پس جای این خدای بخشاینده مهربان کجای این دنیاست؟
2- جایی خواندم که والدینی که با بچه هایشان قهر می کنند باعث می شوند آنها را با احساس گناه بزرگ شوند. کودک نمی فهمد که چه کرده که والدینش از او ناراحتند. فقط می فهمد که حتما به اندازه کافی خوب نیست که دوست داشته نمی شود.
3- تصور انسان از خدا از تصویری که او در کودکی از والدینش پیدا می کند متولد می شود.

نتیجه گیری
1- بعضی ها هستند که وقتی کوچکترین کاری خلاف میلشان انجام دهی بدون اینکه برایت توضیح دهند که از چه ناراحتند سکوت می کنند؛ قهر می کنند یا از زندگیت می روند. تو یک عمر با این احساس زندگی می کنی که مگر چه کرده بودم که اینگونه مجازات شدم. اگر از آنها بپرسی جواب درستی برایت ندارند. برای همین هم سکوت می کنند. برای همین هم جوابت را نمی دهند.
2- کسی که خودش را خوب نمی داند دیگران را هم بد می بیند. کسی که خودش را دوست ندارد نمی تواند کس دیگری را هم دوست داشته باشد. کسی که به تو احساس گناه می دهد خودش دارد با این احساس زندگی می کند.
3- وقتی کسی بی دلیل و بدون توضیح ترکت کرد دلیلش بد بودن تو نیست؛ دلیلش این است که در دوران کودکی به اندازه کافی محبت ندیده و به اندازه کافی نسبت به خودش احساس خوبی نداشته است.
4-… خانووووم…. دیگر از اینکه دوستیمان را تمام کردی ناراحت نیستم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۱ دیدگاه

لعنت

نمی دانم این چه مجازاتیست که من محکوم به تحملش شده ام. بعد از این همه سال باورهایی که از بچگی مغزم را پر کرده اند دارند یکی یکی پوچ از آب در می آیند. هر چیزی که در ذهن من به زن بودن مربوط است دروغ بوده. فهمیده ام مردها هر جا به گونه ای زن ها را محدود کرده اند برای اینکه مبادا دنیای مردانه اشان از تسلط آنها خارج شود؛ برای اینکه مبادا زنی از آنها پیشی گیرد؛ در علم، کار، هنر و زندگی. هر جا زنی خواسته از چارچوبی که آنها برایش مشخص کرده اند فراتر رود به برهنگی، بی بند و باری، هرزگی و فاحشگی متهمش کرده اند. برای اینکه می دانسته اند زنی که خالقیت خدا را به ارث برده را نمی شود به سادگی اسیر کرد. همیشه ما را از خواندن کتاب های فروغ منع کردند که… غیر اخلاقی است. می دانستند که اگر اشعار او سر زبانها بیفتد دکان شاعرانشان تخته می شود. نگذاشتند خوانندگان زن بخوانند تا صدای مردها گوش دنیا را کر کند. حجاب هم که یک کلاغ چهل کلاغ فقها از آب در آمد. لعنت بر این دنیایی که در آن مردها برای همه تصمیم می گیرند.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای لعنت بسته هستند