دروغ و حقیقت

آنقدر همه امان چوپان دروغگو شده ایم و آنقدر به شنیدن دروغ  عادت کرده ایم که دیگر اگر بخواهی حقیقتی را پنهان کنی لازم نیست آن را در هزارتوی دروغ بپیچی؛ کافیست آن را عریان به نمایش بگذاری؛ عریان و روشن. مطمئن باش کسی باور نخواهد کرد.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۱ دیدگاه

برای اولین و آخرین بار از تو می نویسم ای دشمن کوچک خانگی

رشد می کند. مثل یک جنین در بدن مادر. هر روز باید جایی از بدنم دنبال نشانه هایش بگردم و فکر کنم که آیا این اتفاق جدید با دیروزی ها رابطه ای دارد یا نه. اضطراب دارم. این را می شود از لرزش دستهایم، از کلماتی که ناقص به زبان می آورم و از یخ کردنم فهمید. اگر دکتر زنگ بزند یعنی همه آنچه در ذهنم بوده درست است و اگر نزند نمی دانم با آنچه می بینم چه کنم. چقدر انتظار سخت است. چقدر بلاتکلیفی سخت است. چقدر نشناختن چیزی که می دانی هست سخت است.
اولین روزی که به وجود این دشمن خانگی پی بردم به این فکر کردم که همه کارهایم را تمام کنم که اگر روزی اتفاق غیر منتظره ای رخ داد نگرانی نداشته باشم. دیدم واقعا کاری ندارم که تمام کنم. یعنی کارهایم تمام کردنی نیستند. اگر زمانشان رسیده انجام شده اند و اگر انجام نشده اند یعنی هنوز زمانشان نرسیده. کاری ندارم جز انتظار؛ انتظاری که سخت ترین کار دنیاست.
ای دشمن… ای دوست… کوچک باشی یا بزرگ، شیرین باشی یا تلخ، رویا باشی یا کابوس…  می پذیرمت. می پذیرمت چون بخشی از  زندگیم هستی. بخشی که من نمی شناسمش. اضطراب روزهای بارداری با شیرینی مادرشدن تمام شد. نمی دانم اضطراب این روزها با چه پایان می پذیرد.
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای برای اولین و آخرین بار از تو می نویسم ای دشمن کوچک خانگی بسته هستند

ما و آرزوهایمان

هنوز نفهمیده ام که این ما هستیم که آرزو می کنیم و آن آرزو برآورده می شود یا اینکه این آرزو ست که برای محقق شدن ما را انتخاب می کند، به ذهنمان می آید و وادارمان می کند بخواهیمش… وقتی فاصله بین آرزو کردنم و برآورده شدنش کمتر از یک دقیقه است چگونه می توانم مطمئن باشم که این من بوده ام که آرزو کرده ام و نه آرزو؟ 
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای ما و آرزوهایمان بسته هستند

کریستین… کریستین… کریستین…

کریستین… کریستین… کریستین… زن عجیبی است؛ با اعتماد به نفسی در حد نوشتن با یک ماژیک بنفش و در حد موهای سفیدش که اصراری به پنهان کردنشان ندارد؛ درباره همه چیز می داند و می خواهد بداند. جوری راه می رود که انگار همه جا خانه پدریش است؛ با لبخندی که هیچ گاه از لبانش محو نمی شود و شوخی هایی که آدم را ناراحت نمی کند؛ هر جای لابراتوار که باشد و حرف بزند صدایش شنیده می شود؛ هر ایمیلی که به دستش برسد فوروارد می کند؛ همه چیزش «رو» ست؛ حتی اینکه ساعت 7 شب باید خانه باشد تا برای پسر 16 ساله اش شام درست کند… و اینکه حتی مهم ترین برنامه ها را باید با برنامه پسرش هماهنگ کند…
روز جلسه شروع سال جدید یک بلوز بافتنی راه راه پوشیده بود؛ خاکستری و نارنجی و… با یک یقه مدل دار و انگشتری بدلی که ست کرده بود با لباسش. نو بود و چون او پوشیده بود زیبا. فکر کردم کسانی مثل او هستند که می توانند از فروشگاه های گران مرکز شهر – بوتیک ها- خرید کنند؛ یا فروشگاه های شانزه لیزه یا بوتیک های کنار میدان استانیسلاس نانسی. من هم از وقتی آمده ایم استراسبورگ، شیک لباس می پوشم؛ به قول محمدرضا مثل کسی که هفت هشت تا کارخانه و شرکت به نامش است؛ برای اینکه مثل ترک ها و عرب ها نباشم؛ برای اینکه همه بدانند که خارجی ها الزاما فقیر نیستند و برای خوردن پول مملکت انها نیامده اند… نمی دانم… شاید می خواهم کمبودی را که از نگاه فرانسوی ها به خودم به عنوان یک خارجی احساس می کنم با «شیک بودن» و اینکه به هر جا وارد می شوم همه نگاهم کنند، جبران کنم… نمی دانم…
یکی دو هفته پیش در لابراتوار سمینار داشتیم. من هم مطابق معمول تیپ زده بودم. پالتویی را پوشیده بودم که عید از کیش خریدم. در طول سمینار کریستین کنار من نشسته بود. یادداشت های من با مداد و به فارسی و یادداشت های او با ماژیک بنفش… تضاد خنده داری بود. بعد از سمینار او رفت که با سخنران حرف بزند و من شروع کردم به پوشیدن پالتویم زیر نگاه او. از اتاق که بیرون آمدیم پرسید کجا می روی من گفتم خانه…
دو سه روز پیش رفتیم برای تولد حسنا خرید کنیم. از سی اند اِی. تصویر بزرگی روی دیوار توجهم را جلب کرد. عکس یک مدل با لباسی که کریستین در جلسه شروع سال پوشیده بود. فکر کنم حتی 10 دقیقه هم برای خرید صرف نکرده. در سایتش قیمت لباس را پیدا کردم. 12 یورو.
……………………..
چقدر اعتماد به نفس چیز خوبیست…
منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای کریستین… کریستین… کریستین… بسته هستند

کریستین… کریستین… کریستین…

کریستین… کریستین… کریستین… زن عجیبی است؛ با اعتماد به نفسی در حد نوشتن با یک ماژیک بنفش و در حد موهای سفیدش که اصراری به پنهان کردنشان ندارد؛ درباره همه چیز می داند و می خواهد بداند. جوری راه می رود که انگار همه جا خانه پدریش است؛ با لبخندی که هیچ گاه از لبانش محو نمی شود و شوخی هایی که آدم را ناراحت نمی کند؛ هر جای لابراتوار که باشد و حرف بزند صدایش شنیده می شود؛ هر ایمیلی که به دستش برسد فوروارد می کند؛ همه چیزش «رو» ست؛ حتی اینکه ساعت 7 شب باید خانه باشد تا برای پسر 16 ساله اش شام درست کند… و اینکه حتی مهم ترین برنامه ها را باید با برنامه پسرش هماهنگ کند…

روز جلسه شروع سال جدید یک بلوز بافتنی راه راه پوشیده بود؛ خاکستری و نارنجی و… با یک یقه مدل دار و انگشتری بدلی که ست کرده بود با لباسش. نو بود و چون او پوشیده بود زیبا. فکر کردم کسانی مثل او هستند که می توانند از فروشگاه های گران مرکز شهر – بوتیک ها- خرید کنند؛ یا فروشگاه های شانزه لیزه یا بوتیک های کنار میدان استانیسلاس نانسی. من هم از وقتی آمده ایم استراسبورگ، شیک لباس می پوشم؛ به قول همسر مثل کسی که هفت هشت تا کارخانه و شرکت به نامش است؛ برای اینکه مثل ترک ها و عرب ها نباشم؛ برای اینکه همه بدانند که خارجی ها الزاما فقیر نیستند و برای خوردن پول مملکت انها نیامده اند… نمی دانم… شاید می خواهم کمبودی را که از نگاه فرانسوی ها به خودم به عنوان یک خارجی احساس می کنم با «شیک بودن» و اینکه به هر جا وارد می شوم همه نگاهم کنند، جبران کنم… نمی دانم…

یکی دو هفته پیش در لابراتوار سمینار داشتیم. من هم مطابق معمول تیپ زده بودم. پالتویی را پوشیده بودم که عید از کیش خریدم. در طول سمینار کریستین کنار من نشسته بود. یادداشت های من با مداد و به فارسی و یادداشت های او با ماژیک بنفش… تضاد خنده داری بود. بعد از سمینار او رفت که با سخنران حرف بزند و من شروع کردم به پوشیدن پالتویم زیر نگاه او. از اتاق که بیرون آمدیم پرسید کجا می روی من گفتم خانه…

دو سه روز پیش رفتیم برای تولد حسنا خرید کنیم. از سی اند اِی. تصویر بزرگی روی دیوار توجهم را جلب کرد. عکس یک مدل با لباسی که کریستین در جلسه شروع سال پوشیده بود. فکر کنم حتی 10 دقیقه هم برای خرید صرف نکرده. در سایتش قیمت لباس را پیدا کردم. 12 یورو.

……………………..

چقدر اعتماد به نفس چیز خوبیست…

منتشرشده در بودن, هیچ | 2 دیدگاه

تنها چراست که می ماند.

بعضی وقتها آدم در باره خودش و کارهایش و مناسباتش دچار توهم است؛ مثلا فکر می کنی که با کسی دوست هستی اما او حتی در فیس بوک هم درخواست دوستی تو را تایید نمی کند. یا تایید می کند اما صفحه اش را به روی تو می بندد. یا مثلا فکر می کنی که برای دوستی ایمیل بزنی و حرفی که ته دلت مانده بگویی  و فکر می کنی که او حتما از شدت خوشحالی کلاهش را می اندازد هوا، اما وقتی جوابی دریافت نمی کنی یا مثلا می بینی که او جایی نوشته که ای کاش امروز ایمیل بی ربط دریافت نکنم… یک چرای بزرگ در ذهنت ته نشین می شود. تا آخر عمرم قلبم فشرده می شود از این گونه خاطرات. عقلم می گوید که محال است من این همه اشتباه کرده باشم. این همه اشتباه برداشت کرده باشم… اما واقعیت ها چیز دیگری را نشان می دهند. و من هر چقدر هم که می گذرد نمی فهمم چرا. اگر آن دوستی که درخواست دوستیم را رد کرد این کار را نکرده بود شاید این همه فاصله و گذشت زمان او را از ذهنم زدوده بود. اگر اویی که جواب ایمیلم را نداد یک تشکر ساده کرده بود من اینقدر درگیر نمی شدم. اگر… اگر… اگر… قاعدتا آدمیزاد نباید اینقدر متوهم باشد.
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای تنها چراست که می ماند. بسته هستند

زندگی بیستم – وبلاگ

من آخرین مهره بودم. آخرین مهره این بازی. رویاهای بیست سالگی… دخترک از زمان مدرسه شعر می نوشت؛ توی دفتر فیزیک و ریاضی و بعدها گوشه های کاغذ پوستی. یا پوستی های خودش یا دوستش. حتی شبکه را هم خیلی قبل از من شروع کرد. این یکی را بدون دوستش. دوستش حتی تا امروز هم نفهمیده که شبکه چه بود و او آنجا چه می کرد. فقط می دانست که او بعضی روز ها از دانشکده می رفت کلاس زبان و از آنجا هم می رفت تا اعتبار بگیرد برای شبکه. سال ها بعد که اینترنت فراگیر شد دوستش فهمید که یک چیزی هست به اسم چت روم و هم کلاسیهای تهرانیش و سال بالاییهای باز هم تهرانی در آنجا با هم در ارتباط هستند. فهمید که روابط دانشکده همان جا تمام نمی شود و در خانه هم ادامه دارد. اما او هیچ وقت به  این مهمانی های هر روزه دعوت نشد. نه به شبکه و نه به چت روم. ساده بود و شهرستانی و کسی او را به حساب نمی آورد برای چیزی بیش از مناسبات روزمره درسی . تا سالها بعد که کمی تهرانی شده بود دخترک آدرس من را به او نداد. من وبلاگی بودم که دخترک در آن خاطرات نه چندان روزانه اش را می نوشت. دوست دخترک در اولین ملاقاتش با من شوکه شد. دخترک بیش از ده بیست مطلب ننوشته بود و همین مطالب هم همه چیز داشتند جز شعر. البته همان روزمرگی ها هم ماند در همان سالها. دخترک با یک مرد شکم گنده ازدواج کرد و شد زن خانه و شعر و شاعری را گذاشت کنار. دوستش مهاجرت کرد به سرزمین های دور. من هم … یک گوشه افتادمو خاک خودم. هر چند وقت یکبار دوست دخترک به من سر می زد. به امید اینکه نشانه هایی از دوست دوران شور و شر بیست سالگی پیدا کند. به امید اینکه لابلای نوشته ها اثری از رویای آن روزها بیابد. اما … هر بار دست خالی برمی گشت. اینقدر که بعد از مدتی نا امید شد و دیگر او هم نیامد.  من هم … دیگر نه کسی بود که به روزم کند و نه کسی که هر از گاهی به دیدنم بیاید. چند سال گذشت. هیچ کس نیامد. بلاگر ناچار بود مرا حذف کند. خدا خدا می کردم که این اتفاق نیفتد ولی … شد. فضای من و اسم من رسید به یک دخترک شهرستانی که سالها پیش از دوستش یاد گرفت که آدم باید رویایی داشته باشد. از من نشنیده بگیرید اما … دوستش خیلی وقت است که فراموش کرده که روزی رویایی داشته است؛ حتی زمانی که از شوهرش جدا شد هم دیگر رویایی نداشت… من آخرین مهره ای بودم که سوخت … و بازی تمام شد.
منتشرشده در بودن, شبه داستان | دیدگاه‌ها برای زندگی بیستم – وبلاگ بسته هستند

هر گونه شباهت تصادفی است؛ کاملا تصادفی.

اشکال اینکه آدم دفتر خاطراتش را بگذارد توی یک جای عمومی که همه به آن دسترسی دارند این است که ممکن است کسانی که در موردشان می نویسی بیایند و نوشته هایت را بخوانند. آنوقت یا از این ناراحت می شوند که نقدشان کرده ای یا از این که رازشان را همه می فهمند. آنوقت دیگر کسی رازش را به تو نمی گوید و تو دیگر چیزی نداری که در موردش بنویسی. فکر کنم برای همین است که اول بعضی فیلم ها می نویسند هر گونه شباهت با افراد و اتفاقات تصادفی است و داستان فقط زاییده ذهن نویسنده است. من هم باید حتما همین کار را بکنم. از همین جا اعلام می کنم که ای ایهاالناس هر گونه شباهت با هر چیزی که می شناسید تصادفی است. همه این اتفاقات مربوط به  زندگی های قبلی من است که شما در آن نبوده اید. خیالتان کاملا راحت باشد.
منتشرشده در وبلاگ | ۱ دیدگاه

رژه خاطره ها

وقتی آدم شروع می کند به نوشتن تازه می فهمد که چقدر در زندگیش اتفاق افتاده؛ چقدر زخم خورده؛ چقدر رنج کشیده. از وقتی هوس نویسندگی افتاده به سرم شبها نمی توانم بخوابم. همه آدمهایی که می شناسم و همه خاطراتی که بخشی از قلبم را کنده اند و برده اند جلو چشمانم رژه می رود. چیزهای ساده ای که آدم اصلا فکر نمی کند در حافظه اش بمانند… نوشتن آدم را پیر می کند.
منتشرشده در پیش درآمد, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای رژه خاطره ها بسته هستند

نویسندگی و معماری

نویسندگی هم یک جورهایی شبیه معماریست… وقتی ایده ها بر سرت آوار می شوند دیگر کاری از دستت بر نمی آید. دیشب تمام ذهنم را جمله ها پر کرده بودند. جمله ها و ایده ها. اینکه چه بنویسم، چگونه بنویسم و حتی اینکه نامش را چه بگذارم. تا ساعت دو و نیم، ذهنم مثل تبدارها هذیان می گفت. خدا پدر و مادر رها را بیامرزد که با گریه اش بیرونم کشید از آن جهنم. مثل اولین تجربه ساختنم. اولین باری که خودم ایده معمارانه ام را ساختم. یعنی … بر ساخته شدنش نظارت کردم. یک قطار بود در مهدکودکی در اصفهان. هر شب خواب می دیدم که قطار ساخته شده و بچه ها از سر و کولش بالا می روند و آخرش او روی سر آنها فرو می ریزد. کابوسی که شاید بیش از ده بار تکرار شد… بعضی شبها هم از هیجان خوابم نمی برد. همه اش فکر می کردم که در فلان جایش فلان کار را می کنم و بهمان جایش را فلان… خلاصه اینکه بی خوابی بود… الان هم بی خوابی است. وجه مشترک نویسندگی و معماری این است که هر دو آدم را بی خواب می کنند.
منتشرشده در پیش درآمد, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای نویسندگی و معماری بسته هستند