آرزوهایی به درازای یک عمر

من فکر می کنم آدم باید حداقل سیصد چهارصد سالی عمر کند تا بتواند به همه آرزوهایش برسد. وقتی منی که به نسبتِ بقیه، خودم را خوب می شناسم در شروع سی و دو سالگی تازه فهمیده ام که چه تواناییهایی دارم و به دردِ چه کارهایی می خورم و دوست دارم به دردِ چه کارهایی بخورم، تکلیف کسانی که نصف من هم با خودشان درگیر نبوده اند مشخص است… تازه شصت سالشان که شد می فهمند که نباید اینجایی باشند که هستنند و باید جای دیگری باشند که نیستند و آن وقت هم خیلی دیر است برای خیلی کارها.
آدم هایی خوشبختند که زود می فهمند به کجا می خواهند بروند و زود شروع می کنند به حرکت و به موقع می رسند. بعضی ها اصلا برایشان مهم نیست که به کجا می خواهند برسند. بعضی ها هم خیلی این در و آن در می زنند اما آخرش نمی فهمند که اهل کجایند. مثل ستاره… نمی دانم چه گیری دارد زندگیش که هر چه می رود، هر چه می دود نمی رسد. شاید روزی داستان زندگیش را نوشتم. اگر نویسنده شدم…
منتشرشده در پیش درآمد, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای آرزوهایی به درازای یک عمر بسته هستند

شکوفایی

به این نتیجه رسیده ام که هر انسانی باید «شکوفا» شود. منظورم این است که هر کس استعدادی نهفه دارد که باید آن را به فعلیت برساند. حتما من هم استعدادی دارم. شاید این استعداد نویسنده شدن باشد؛ شاید هم نباشد. ولی حداقلش این است که رویای نویسنده شدن کمکم می کند تا خودم را بهتر بشناسم. شاید این وسط بفهمم نقشم در این دنیا یک فسیل شناس بوده، شاید هم یک جراح یا یک خواننده. هر چه هست می دانم که ربطی به رشته تحصیلیم، معماری، ندارد. باید صبر کرد و دید. هنوز برای قضاوت خیلی زود است.
منتشرشده در پیش درآمد, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای شکوفایی بسته هستند

چرا این وبلاگ را درست کردم؟

این وبلاگ را درست کرده ام برای اینکه آرزو دارم نویسنده شوم… و جایی خوانده ام که برای نویسنده شدن باید تمامی احساساتت را بنویسی. می خواهم تمامی احساساتم را اینجا بنویسم. کاری که از یک سال پیش در دفتر یادداشتم شروع کردم. جایی که اولین نوشته هایم متولد شدند… صبح هایی که توی دانشکده از شدتِ بی همزبانی به نوشتن پناه می بردم تا شاید مغزم تخلیه شود و بتوانم شروع کنم به کار… غربت هم بی حُسن نیست. اگر ایران بودم هیچ وقت نمی فهمیدم که به نوشتن علاقه دارم. اگر هم می فهمیدم نمی توانستم برای رسیدن به رویای نویسنده شدن وقت بگذارم… آدم باید همیشه نیمه پُرِ لیوان را ببیند!
اینجا می نویسم برای اینکه … شاید همین نوشته ها روزی بشود داستان زندگی ام. داستان زندگی زنی که در شروع سی و دومین سال زندگیش تازه تصمیم می گیرد  نویسنده شود.
منتشرشده در پیش درآمد, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای چرا این وبلاگ را درست کردم؟ بسته هستند