میان ماه من با ماه گردون…

۱- چند روز پیش رفته بودم آزمایشگاه. توی سالن انتظار نشسته بودم که عکس کیت میدلتون روی جلد مجله ای توجهم را جلب کرد. مجله را برداشتم. من هم مثل خیلی از هم سن و سالانم مجذوب او شده ام؛ مجذوب زنی زیبا و شیک پوش با یک زندگی رویایی. تازه بعد از ازدواج او با پرنس ویلیام بود که فهمیدم چرا در دهه نود پرنسس دایانا اینقدر برای همه جالب بود؛ یا شاید هم زمان کودکی مادرم زندگی فرح.
مجله مال سه ماه پیش و گزارش در مورد بارداری کیت بود و روزهایی که در بیمارستان گذرانده.  راجع به سبک زندگیشان نوشته بود و اینکه بچه ای که به دنیا می آید چه دختر باشد و چه پسر بعد از چارلز و ویلیام وارث سلطنت انگلستان خواهد بود. یک کمی عجیب بود برایم. که مثلا برادر چارلز در رده ششم بود یا برادر ویلیام در رده چهارم. همسر گفت که اگر جای یکی از اینها بود بقیه را می کشت که به تاج و تخت برسد؛ گفت که در طول تاریخ همیشه همینطور بوده و خیلی ها به این خاطر کشته شده اند که کسی می خواسته زودتر پادشاه شود. توی گزارش نوشته بود که اگر کیت دوقلو به دنیا بیاورد آن یکی که زودتر به دنیا می آید وارث تاج و تخت است. یک لحظه تصور کردم که جای آن قلی هستم که دیرتر به دنیا آمده. تصور اینکه این همه زندگیم با برادر یا خواهر دوقلویم فرق داشته باشد تنم را لرزاند. فکر نمی کنم هیچ دوقلویی توی دنیا باشند که اینقدر سرنوشتشان با هم متفاوت بشود. دعا کردم که دوقلو نباشند.۲- همیشه دوست داشتم که یک دوقلو داشته باشم اما با تصور اینکه حتما یکیشان باهوشتر می شود و زیباتر و … آن یکی همیشه احساس حقارت خواهد کرد و با عقده و شاید کینه بزرگ خواهد شد و دیگری هم با عذاب وجدان و احساس ترحم. آرزویم را پس گرفتم.

۳- … رتبه بعضی را از بعضی دیگر بالاتر قرار داد تا شما را در این تفاوت بیازماید… خدا نکند این بعضیِ متفاوت نزدیکان آدم باشند و گرنه امتحان خیلی سختی می شود. اگر هابیل زنده می ماند حتما بیشتر از قابیل عذاب می کشید.

پی نوشت: یک چیز جالب دیگری هم در مجله نوشت بود… اینکه کیت و ویلیام با 6 ماه اختلاف و 50 کیلومتر فاصله به دنیا آمدند. مادر ویلیام همیشه می خواست که او یک زندگی عادی داشته باشد و مادر کیت دوست داشت که کودکش وارد مدارس ممتاز شود… و این خواست مادرانشان بود که آنها را به هم رساند.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۱ دیدگاه

تولد یا مرگ

امروز توی فیس بوک دیدم که روز تولد دو تا از دوستانم است. امروز یکی از دوستانم سی و پنج ساله می شد و یکی دیگر سی و هفت ساله. یک لحظه شوکه شدم. آدم سی و پنج سالش می شود؛ سی و هفت سالش می شود؛ چهل سالش می شود؛ پنجاه سالش می شود؛ پیر می شود… آدم می میرد. یک لحظه از پیری ترسیدم؛ از چروکهای زیر چشم؛ از موهای سپید؛ از ناتوانی؛ از ضعف و بیماری و تنهایی… یک لحظه از گذر زمان ترسیدم. همینپی نوشت: یک جا خواندم که گفته بود آخرش نفهمیدیم در روز تولدمان یک سال از عمرمان کم می شود یا یک سال به عمرمان اضافه می شود!

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای تولد یا مرگ بسته هستند

آیا کاری که انجام می دهم درست است؟

1- به همان سرعتی که من دارم تجربه های ذهنی ام را کنار می گذارم، دوستانم دارند این گونه تجربه ها را وارد زندگیشان می کنند؛ انگار که زندگی و تجربه هر کداممان، با کمی اختلاف فاز، تکرار زندگی و تجربه دیگریست. دو سه ماه پیش شبها وقتی می خواستم از همسر بپرسم که شام چه درست کنم، یک غذایی را در ذهنم انتخاب می کردم و سعی می کردم آن را به همسر القا کنم. این بازی را حتی تا سه غذا هم ادامه دادیم. یعنی من سه غذا انتخاب می کردم و بعد از او می پرسیدم شام چه بخوریم. اولی را که می گفت می گفتم یکی دیگر بگو و دومی را که می گفت خودم هم متعجب می شدم. یک شب که هر سه تا را درست حدس زد، گفتم که این بازی ذهن من بوده و همانجا تمامش کردم.2- یک شب خواب دیدم که برایم اس ام اس زده که حالم خوب نیست. صبح که بیدار شدم برایش پیام فرستادم و حالش را پرسیدم. پرسید چطور. خوابم را گفتم. گفت مدتهاست که می خواسته به من این پیام را بفرستد. هر چه اصرار کردم که با تلفن و اینترنت و اس ام اس هم می شود حرف زد قبول نکرد. گفت باید رو در رو حرف زد؛ چهره به چهره. دو سه روز بعد در یک سمیناری شرکت کردم که سخنرانش بی نهایت شبیه او بود. من او را دیدم اما او … نتوانست مرا ببیند.

3- وقتی گفت که طرفش می تواند بفهمد که او به کس دیگری فکر می کند یا نه، خنده ام گرفت. با خودم گفتم… خوب که چه؟ من هم مدتها می توانستم بفهمم که در ذهن او چه می گذرد اما وقتی نمی توانیم با هم حرف بزنیم و با کلمه با هم ارتباط برقرا کنیم چه فایده ای دارد که بتوانیم ذهن همدیگر را بخوانیم.

4- همیشه در ذهنم مادر بزرگم را مسخره می کردم چون برای هر چیز کوچکی استخاره می کرد. مثلا برای اینکه ناهار قورمه سبزی درست کند یا قیمه. نمی فهمیدم چه فرقی دارد و چرا این کار را می کند. اما او… وقتی استخاره اش خوب می آمد اضطرابش از بین می رفت و آرامش وجودش را فرامی گرفت.

5- من یک اعتقاد عجیبی به اعداد دارم؛ مخصوصا زمانی که به ساعت مربوط باشد. ساعت 11 و 11 دقیقه، 20 و 20 دقیقه، 22 و 22 دقیقه، 10 و 10 دقیقه و 16و 48 دقیقه و 18 و 46 دقیقه ساعت های شانس من هستند. اگر بخواهم یک اس ام اس مهم بزنم صبر می کنم تا یکی از این ساعت ها. تازگی ها وقتی می خواهم برای کسی ایمیل مهمی بفرستم تعداد کلمات را می شمارم. حتما باید یک عدد خوبی باشد تا خیالم راحت شود که دارم کار درستی می کنم. اگر نبود اینقدر دستکاریش می کنم تا درست شود.  مقاله ام دقیقا شده 3 هزار کلمه. ساختاری که برای کریستین فرستادم 300 کلمه و متن ایمیل 30 کلمه. وقتی کم می آورم باید یک چیز ماورائی وارد ماجرا کنم و تازگیها این چیز شده عدد.

6- از چند شب پیش دوباره خوابهایم برگشتند. خوشحال نشدم. چون شبهایی که این گونه خواب می بینم صبح که بیدار می شوم خیلی خیلی خسته ام. شب سوم او هم بود. یک کلاسی در فضای آزاد در پیلوتی یک جایی که پلکانی بود. همه داشتند بلند بلند حرف می زدند و دعوا می کردند. شاگردان هم با خودشان اختلاف داشتند و هم با او. برای چند دقیقه آنجا را ترک کرد. من هم دنبالش رفتم. وقتی کمی آرامتر شد و برگشت آنها هم آرامتر شده بودند. بقیه اش را یادم نمی آید. دیروز برایش اس ام اس زدم و خوابم را گفتم. گفت خدا به خیر کند. صبح که بیدار شدم دیدم برایم پیام فرستاده که سعی کن به یاد بیاوری که توانستم جو را آرام کنم یا نه. اگر یادت نمی آید الکی جواب نده. خنده ام گرفت. خواب یک کسی که چهار هزار کیلومتر با تو فاصله دارد و حتی نمی توانی با او صحبت کنی چه ارزشی دارد… نمی دانم. سرویس ارسال پیام مشکل پیدا کرده بود. با چندین ساعت تاخیر بالاخره توانستم جواب بدهم و بگویم که چه دیده ام. شاید این هم همان بازی شام چه بپزم است… شاید هم واقعا آنقدر تنهاست که به یک نیروی خارجی که تاییدش کند نیاز دارد.

7- وقتی از دست رها عصبانی می شوم و دعوایش می کنم، بلافاصله سعی می کند مرا بخنداند. اگر خندیدم مطمئن می شود که او را بخشیده ام.

8- پیدا کنید نخ تسبیح را…

9- کسی اخیرا خواب مرا ندیده؟

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, مادرانه ها | دیدگاه‌ها برای آیا کاری که انجام می دهم درست است؟ بسته هستند

چند نکته به عنوان یادآوری

اینها را، البته به صورت خلاصه، به عنوان یک کامنت زیر پستی نوشتم که نویسنده اش از دردها و غصه هایش گفته بود چون می خواست که نسل بعدی این مشکلات را نداشته باشند. به نظرم، با اینکه چندان ساختارمند نیست، اما خودش می تواند، با اندکی تسامح، یک پست وبلاگ باشد.

1- اصولا آدمها نصیحت پذیر نیستند. یعنی به حرفها و تجربیات بزرگترشان گوش نمی کنند و دلشان می خواهد خودشان همه چیز را تجربه کنند. این الزاما دلیل بر لجبازی یا خودخواهی شان نیست؛ چون در هر صورت ظرف زمانی و مکانی تجربه های ما و تجربه های نسل بعد از ما با هم متفاوت است. به همین دلیل است که  گفتن درد و غم ما تاثیر زیادی در کاهش درد و غم نسل های بعدی ندارد. البته معنای حرفم این نیست که نباید از تجربیاتمان حرف بزنیم؛ نه، باید بگوییم برای اینکه هم نسل قبل و هم نسل بعد بدانند که ما بی درد نبوده ایم؛ اما فقط در همین حد. چون بعضی وقتها زیاد حرف زدن از درد و رنج سبب می شود که آدم همیشه غمگین باشد و نتواند چیزهای مثبت و خوب را ببیند. یادم هست این بار که رفته بودم ایران، یک بار توی ماشین داشتیم حرف می زدیم راجع به دوران تحصیلمان. من گفتم که ما چقدر سختی کشیدیم و از اینجور حرفها. چشمان پدرم گِرد شد؛ پرسید شما و سختی؟ گفتم باید ساعت 6 صبح در تاریکی صبح زمستانی می رفتیم دم در می ایستادیم که سرویس بیاید. سرما و ترس و … احساس کردم اولین باری بود که پدرم فهمید ما هم مرفه بی درد نبوده ایم.

2- یک راهی که برای مثبت بودن وجود دارد این است که سعی کنیم توی هر روز و هر اتفاق خاص به دنبال یک جنبه مثبت و خوب بگردیم؛ کم کم چشم و ذهنمان به خوب دیدن عادت می کند.
 
3- من خیلی وقت بود که سریال های تلویزیون را نگاه نمی کردم اما سریال زمانه را به اصرار خواهرم و نزدیکترین دوستم دیدم. برای من خیلی تاثیرگذار بود. بهزادی که اوایل سریال به خاطر یک مساله کوچک و جزئی حاضر نبود رشوه بدهد آخر سریال … کارش کشید به وام میلیاردی با سند دزدی و با یک رشوه خیلی زیاد، یک جور اختلاس، و همه اینها در کمتر از یک سال اتفاق افتاد. آدم باید خودش را قوی کند و گرنه حتما در چنین موقعیت هایی خیلی آسیب پذیر می شود.
 
4- بدی به شدت مُسری است؛ همان طور که خوبی و خوشبختی. اگر آدم با افراد خبیث معاشرت کند کم کم همشکل آنها می شود. اگر هم با آدمهای خوب و شاد معاشرت کند کم کم خودش هم احساس بهتری نسبت به زندگی  پیدا می کند.
 
5- تاثیر جامعه بر ما به میزان سطح تماسمان با آن بستگی دارد. تقریبا غیر ممکن است که آدم هر روز برای همه امور شخصی اش با جامعه در ارتباط باشد اما از آن تاثیر نپذیرد. برای همین است که خیلی ها مهاجرت می کنند یا یک جورهایی منزوی می شوند. مثلا مهندس؛ اینکه او الان در شرایط امروز جامعه ما می تواند مثبت و پر انرژی به کارش ادامه دهد این است که در یک حریمی زندگی می کند که از جامعه تا حد امکان فاصله دارد. او نه خرید می کند، نه رانندگی و نه کارهای روزمره معمولی. همه این کارها را سپرده به راننده شرکت. کارمندانش را هم خیلی با دقت انتخاب می کند. محل کار و زندگیش هم یک جاست و عملا از میزان رفت و آمدش کم می شود؛ چون کارش لوکس است با کارفرماهای خصوصی پولدار طرف است که کمتر مشکل ساز می شوند. در مورد پروژه های دولتی هم خورده به پُست یک جای نسبتا خوب. خلاصه که تا جایی که توانسته از نقاط سیاه و تاریک فاصله گرفته و… همین است که وقتی همه می گویند همانجا بمانید، او می تواند هنوز بگوید برگردید!
 
6- تغییرات بزرگ با قدمهای خیلی خیلی کوچک شروع می شوند. شب هر چقدر هم که تیره باشد یک شمع کوچک کافی است تا راه را روشن کند. به قول شهید چمران: من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم ولی با همین روشنایی کوچک فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می دهم. کسی که به دنبال نور است این نور هر چقدر هم که کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود…
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای چند نکته به عنوان یادآوری بسته هستند

عجب چیزی است این ذهن

صبح: نمی دانم چرا از لحظه ای که گفت باردارم نگران شدم. انگار که این بچه قرار نیست به دنیا بیاید. گفتم که تا سه ماه اول نگذشته به کسی نگو. برایش یک عالمه مقدمه چینی کردم در مورد اینکه سقط در سه ماه اول بارداری خیلی رایج است و تعدادش با تعداد بچه هایی که به دنیا می آیند برابری می کند و از اینجور حرفها. یک جوری گفتم که اگر روزی اتفاقی افتاد خیلی خودش را نبازد. صبح اس ام اس زد که خونریزی کرده و دارد می رود بیمارستان. ترس بَرَم داشت. همیشه وقتی حسم می گفت که یک اتفاق بدی می افتد همسر می گفت که تو پیش بینی نمی کنی؛ می سازی.چند روز پیش: می گفت که در یکی از پاهایش احساس بدی دارد. رفته بود دکتر اما دکتر بیماریش را تشخیص نداده بود. می ترسید که ام اس باشد و دخترش و بچه ای که در شکم دارد بی مادر شوند. وقتی راجع به ترسش با من حرف زد گفتم که آدم وقتی زیاد به یک اتفاق بد فکر کند ذهنش آن اتفاق را می سازد.

ظهر: از بیمارستان که برگشت خانه زنگ زد. گفت که من راست می گفته ام که هر چه را در ذهنت بسازی اتفاق می افتد. گفت تصویر رختخواب خونی را قبلا در ذهنش بارها دیده بود.

الان: مانده ام که ما تصاویر را در ذهنمان می بینیم یا آنها را می سازیم. من دیدم که این اتفاق می افتد یا آن را ساختم؟ او دید که آن اتفاق می افتد یا آن را ساخت؟ هنوز نمی دانم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای عجب چیزی است این ذهن بسته هستند

The more you believe, the hard you fall …

می خواستیم امسال جشن تولد رها غریبانه نباشد. همه چیز را تدارک دیده بودیم. حتی با اینکه می دانستیم هیچ کداممان کیک نمی خوریم یک کیک حسابی خریدیم. بادکنک و آویز و فشفشه و کلاه بوقی و آب نبات و پاستیل و پاپ کورن… همه چیز بود اما میهمانانمان نبودند؛ یعنی نتوانستند بیایند. می شد که دیشب یک شب فوق العاده باشد برایمان. چون خانواده همسر شام خانه خانواده من میهمان بودند و همه چیز آماده بود تا همه کسانی که رها را دوست دارند هر چند از دور و به صورت مجازی در جشن تولدش شرکت کنند. اما نشد. به خاطر زیرساخت های کشور! اووو و اسکایپ را بسته بودند. نمی دانم حرف زدن یک دانشجو با خانواده اش چه ربطی دارد به زیرساخت های کشور دارد. نمی خواستم از اینجور حرفها بزنم اما… نمی دانم چرا کوچکترین مسائل شخصی امان هم به دولت گره خورده… دیشب می توانست زیباترین شبی باشد که بعد از به دنیا آمدن رها داشته ایم. می شد که با وجود چهارهزار کیلومتر فاصله فکر کنیم که کنار همیم. می شد که نه ما حسرت تنها بودن را بخوریم و نه آنها حسرت اینکه بزرگ شدن نوه اشان را نمی بینند و نمی توانند برایش جشن تولد بگیرند. اما هم شب ما خراب شد و هم شب آنها. آنقدر که نه رها شمع تولدش را فوت کرد، نه ما بوسیدیمش و نه به اندازه کافی عکس سه نفری گرفتیم. فقط برای رها همه چیز عالی بود چون توی ذهنش تصویری از بودن میهمانانمان نساخته بود. ما بغض کرده بودیم برای اینکه یک هفته تمام برای این شب برنامه ریزی کرده بودیم. ما بغض کرده بودیم چون آرزو کرده بودیم و باور کرده بودیم که آرزویمان برآورده می شود. ما بغض کرده بودیم چون امید داشتیم و امیدمان برباد رفته بودیم. ما بغض کردیم اما گریه نکردیم. گریه هم نمی کنیم. ای کسانی که از ناراحت کردن دیگران شاد می شوید… بدانید و آگاه باشید که ما گریه نکردیم و گریه هم نخواهیم کرد. ما فقط قویتر شدیم. همین.

پی نوشت: من خیلی دوست ندارم که عکس های خانوادگی امان را بگذارم توی فیس بوک. اما عکس های دیشب را گذاشتم. برای اینکه به خودم یادآوری کنم که علیرغم همه اتفاقاتی که نیفتاد دیشب شب زیبایی بود و… رهای ما دو ساله شد.

منتشرشده در مادرانه ها, یادداشت های روزانه | 2 دیدگاه

برای همه امان متاسفم

برای همه امان متاسفم. در شب تولد دخترم به جای اینکه برایش بنویسم که زندگی بهترین فرصتی است که خدا به انسانها داده باید برایش بنویسم که متاسفم از اینکه باعث آمدنت به این دنیا شدم؛ دنیایی که باید در آن عقایدت را سانسور کنی تا کسی به بی دینی متهمت نکند؛ باید افکارت را سانسور کنی چون کسی تحمل شنیدن حرف مخالفش را ندارد؛ باید شادیهایت را سانسور کنی تا  آنها را از تو نگیرند؛ باید غمهایت را سانسور کنی تا با آنها تو را قضاوت نکنند؛ باید خودت را سانسور کنی تا جا برای بقیه بماند… کی اینطور شد که ما نفهمیدیم؟

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, مادرانه ها | دیدگاه‌ها برای برای همه امان متاسفم بسته هستند

یک همچین آدمی هستم من

توی این وبلاگ گردیها با وبلاگ زنی آشنا شدم که تجربه های تلخ زندگیش در ارتباط با همسرش را به زبان طنز می نوشت؛ چیزهایی که شاید در زمان اتفاق افتادن تا سر حد مرگ عصبانیش کرده باشند اما حالا واسطه ای شده اند برای نشاندن لبخند به لبهای دیگران و به واسطه آنها به لبهای خودش. به نظرم خیلی شجاعت می خواهد که آدم به تجربیاتش اینگونه نگاه کند. البته می دانم که همه آن چیزهایی که این روزها برای ما مهم هستند ده سال بعد یا فراموش می شوند و یا به خاطره ای تبدیل می گردند که با یادآوریشان لبخند می زنیم، اما اینکه کسی در همان زمان به تلخی های زندگیش بخندد برایم عجیب است؛ عجیب و البته تحسین برانگیز.من از اینگونه تجربه ها ندارم؛ مخصوصا در رابطه با همسر. اما او اگر بخواهد از سوتی های من مطلب بنویسد حتما خیلی خواننده پیدا می کند؛ از گیج بازیهایم، از دوزاری کجم در خصوص بعضی از مسائل که به پاستوریزه بودن بیش از حدم برمی گردد، از وقتهایی که دست و پاچلفتی می شوم، از صبح هایی که هیچ جوری نمی توانم چشمانم را باز کنم، از درهای کمدی که  پشت سرم باز می مانند، از دمپاییهایم که همیشه جایی جا می گذارمشان و هر وقت پیدایشان نمی کنم مال همسر را می پوشم، از شارژر موبایلم که می رود پارک، از موبایلم که همیشه وقتهایی که باید، شارژ ندارد، از ابروهایم که هر وقت می خواهم مرتبشان کنم تا به تا می شوند، از آرایش کردنم که 10 دقیقه هم روی صورتم نمی ماند، از لباسهایم که وقتی از بیرون می آیم جمع نمی کنم، از آشپزیم که اگر غذایی را یک مدت درست نکنم دستور پختش یادم می رود، از رانندگیم که اگر طول ماشین بیست سانیتمتر بلند شود دیگر نمی توانم پشتش بنشینم، از اینکه بلد نیستم غرغره کنم، از لیست خرید که همیشه روی یخچال جا می ماند، از در بطری آب که یادم می رود ببندم، از ذوق کردن بیش از حدم برای غذایی که حتی یک قاشق  از آن را هم نمی خورم و از خیلی چیزهای دیگر که الان یادم نمی آید.دو سه سال پیش که تنهایی رفته بودم ایران، یک روز صبح ایمیلی از طرف همسر دریافت کردم با این مضمون:
از خواب که برخاستم دمپایی ام نبود
صدایت زدم اما…
زین پس به یاد تو
همیشه دمپایی ام را گم خواهم کرد…
می دانم که اگر روزی نباشم دل همسر برای همه این شاهکارهای من تنگ خواهد شد. شاید آن موقع از آنها هایکو بنویسد و بگذارد توی یک وبلاگ. ممکن است به اندازه وبلاگ «همچین شوهری دارم من» خواننده نداشته باشد اما قطعا تعداد خواننده هایش از وبلاگ خودم بیشتر خواهد بود. یک همچین آدمی هستم من!

پی نوشت:
1-بد است آدم با کارهایش دیگران را بخنداند؟؟؟ (به قول داوود در سریال دزد و پلیس «من شدم آدم بد که موجبات خنده و شادی خانواده را فراهم می کنم!»)
2- این پست را نوشتم که به خودم و همه یادآوری کنم که آدم می تواند به خاطر اشتباهات طرف مقابلش غصه بخورد؛ می تواند به آنها بخندد یا می تواند از آنها شعر بسازد. آدم می تواند به خاطر اشتباهاتش به خودش سرکوفت بزند؛ می تواند به آنها بخندد یا می تواند به آنها شاعرانه نگاه کند. این ما هستیم که انتخاب می کنیم چگونه نگاه کنیم.
3- یک روز عصر که توی ماشین بودیم و رادیو هم روشن بود مجری یک مسابقه اعلام کرد. باید زنگ می زدی و سوتی های طرفت را می گفتی. جایزه اش هم شرکت در یک برنامه معروف تلویزیونی بود. اگر راضی خانم بود حتما برنده می شد.
4- در صورتیکه نوشته های من این شائبه را برای شما به وجود می آورد که چون غرغر نمی کنم و از غصه هایم نمی نویسم حتما آدم بی دردی هستم و خوش به حالم و از این جور چیزها… می توانم بهتان اطمینان بدهم که اشتباه می کنید. زندگی همه ترکیبی است از غم و شادی. این ما هستیم که انتخاب می کنیم کدام بخشش را برای خودمان پررنگ تر کنیم.

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, وبلاگ | 2 دیدگاه

اندر فواید داشتنِ الگو

1- همیشه می گفتند از پیامبر الگو بگیرید. می شنیدیم که حضرت زهرا برای زنها الگوست. هیچ کس توضیح نمی داد که این یعنی چه و من همه اش فکر می کردم چگونه می توانیم از کسانی الگو بگیریم که حتی تصویرشان را هم ندیده ایم؛ از کسانی که حتی تاریخ تولد و وفاتشان هم درست به ما نرسیده؛ چگونه می توانیم به حرفهایی که می شنویم اعتماد کنیم. می دانستم که نمی توانم از آنها الگو بگیرم اما این حرفها باعث می شد که در ذهن خودم همیشه فکر کنم که الگو باید کامل باشد؛ از هر لحاظ.2- سالها پیش وقتی بیست و یکی دو ساله بودم پدرم می گفت که بنشین فکر کن ببین می خواهی وقتی چهل ساله شدی به کجا رسیده باشی. من می گفتم چشم؛ اما در دلم فکر می کردم که من حتی نمی دانم فردا می خواهم به کجا برسم… چه برسد به بیست سال بعد.

3- سه چهار سال پیش، فهمیدم که آدم باید برای ارزیابی خودش یک معیار داشته باشد. این معیار می شد همان الگویی که من هنوز نمی دانستم کیست. دلم می خواست یک آدمی از اطرافیانم پیدا کنم که بشود الگویم و وقتی چهل سالم شد برسم به جایی که او الان هست. خیلی گشتم اما کسی را پیدا نکردم. من به دنبال یک آدم کامل و بی عیب و نقص می گشتم اما هیچ کس کامل نبود. هر کسی در یکی دو زمینه موفق بود اما در خیلی از زمینه های دیگر لَنگ می زد.

4- روزی که برای اولین بار از کریستین نوشتم (که همان نوشته شد شروع وبلاگ نویسیَم) احساس کردم چیزی در این زن هست که من دوست دارم داشته باشم. دوست دارم وقتی همسن الان او شدم اینگونه باشم. بعد تر که از نزدیک با خلقیاتش بیشتر آشنا شدم فکر کردم که این تفاوت فرهنگی چیزی است که نمی شود در الگو گرفتن نادیده گرفت. برای همین تجزیه اش کردم و هر جزئی از شخصیت و زندگیش را که دوست داشتم در یکی از آدمهای اطرافم پیدا کردم. آدمهایی که با من هم زبان و هم فرهنگ و هم مذهب بودند.

4- امروز وقتی گفت که آدم باید در هر زمینه ای یک الگو داشته باشد تا راه را گم نکند احساس کردم که من خیلی وقت است که دارم عملا این کار را انجام می دهم. به جز کریستین که الگویم است در رابطه با آینده کاریَم، چند نفر دیگر هم هستند که برایم در یکی از ابعاد زندگیم الگو هستند. مثلا در ارتباطم با خانواده و جامعه، خانم علیزاده؛ در شوهرداری، خاله ام؛ در ارتباط با دوستانم، هدا؛ در وبلاگ نویسی خانم شین؛ در رابطه با جسمم، گلاره؛ در ارتباط با ظاهرم، یاسمین؛ در ارتباطم با خدا، مادرم؛ در ارتباط با روحم، خودم و در ارتباط با رها، خودش. نمی گویم که هر وقت می خواهم یک کاری انجام دهم به این فکر می کنم که این کار در چه حوزه ایست و الگویم در این حوزه کیست و اگر او جای من بود چه می کرد؛ اما اگر برایم این سوال پیش بیاید که دوست دارم نهایت این کار به کجا ختم شود، تصویری در ذهن دارم و همین تصویر کمکم می کند تا برای رسیدن به هدفم برنامه ریزی کنم.

5- الگو داشتن خوب است؛ خیلی خوب. اما اگر آدم روزی بفهمد کسی که در یک جنبه ای از زندگی الگوی او بوده واقعا در آن جنبه موفق نبوده و فقط ظاهرش اینطور نشان می داده خیلی سرخورده می شود. برای پیشگیری از ناامیدیهای آینده، حتما قبل از انتخاب الگو از واقعی بودن آن مطمئن شوید.

پی نوشت: وقتی می گویم که در ارتباط با روحم، خودم الگوی خودم هستم حرفم از روی خودشیفتگی نیست؛ برای این است که می دانم که هر کسی راه خودش را دارد برای وارد شدن به خودش و اساسا نمی شود در این کار الگو داشت؛ همانطور که هر بچه ای با بچه دیگر فرق دارد و خودش به پدر و مادرش یاد می دهد که راه درست  رفتار کردن با او چپست.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, مادرانه ها | دیدگاه‌ها برای اندر فواید داشتنِ الگو بسته هستند

خستگی های یک سی ساله

تازه فهمیده ام که خیلی طبیعی است که آدم در دهه چهارم زندگیش همیشه خسته باشد. هیچ دوره ای در زندگی اینقدر سخت نیست. نه شور و هیجان و انرژی بیست سالگی هست و نه آرامش و جا افتادگی چهل سالگی. یک ملغمه ای است از یک دنیا چیزهای تازه که باید سعی کنی خودت را با آنها هماهنگ کنی. کار، زندگی مشترک، بچه، خرید خانه و خیلی چیزهای دیگر. باید سعی کنی جا بیفتی؛ مثل روزهای اول در یک خانه جدید. وقتی چهل سالت شد دیگر اگر می خواستی ازدواج بکنی کرده ای و اگر نه دیگر معلوم است که نمی خواهی بکنی؛ اگر می خواستی بچه دار شوی داری و احتمالا اولین بچه ات دارد می رود مدرسه و اگر نه هم دیگر قیدش را زده ای؛ کارت هم مشخص است؛ دیگر خیلی کم احتمال دارد که بخواهی محل کارت را عوض کنی؛ همینطور خانه ات را. شاید برای همین باشد که می گویند مردها در چهل سالگی دوباره عاشق می شوند؛ زنها هم احتمالا افسرده.
آن قدیمترها که  دختران در هیجده سالگی ازدواج می کردند و در بیست و هشت سالگی چهار تا بچه قد و نیم قد داشتند احتمالا همین حرفهایی را که ما الان درباره سی و خورده ای سالگیمان می زنیم در باره بیست و خورده ای سالگیشان می زدند. با این تفاوت که آدم در بیست و خورده ای سالگی خیلی پر انرژی تر است. نه جسمش اینقدر خسته و بی حال است و نه روحش اینقدر زخم خورده.
باید راهی پیدا کنیم برای بالابردن انرژی و توان روحی و جسمی امان چون هنوز خیلی از راه مانده. باید پر انرژی و شاداب به حرکتمان ادامه دهیم نه خسته و خمود. باید راهی پیدا کنیم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای خستگی های یک سی ساله بسته هستند