آدمها

به این نتیجه رسیده ام که آدمها به لحاظ نوع بیانشان به ده دسته تقسیم می شوند:
1- کسانی که اول فکر می کنند، بعد حرف می زنند و بعد عمل می کنند و فکر و حرف وعملشان یکی است. ساده حرف می زنند و یکرنگند. پیچیدگی ندارند.
2- کسانی که اول فکر می کنند، بعد حرف می زنند و بعد عمل می کنند اما فکرشان با حرفشان و حرفشان با عملشان زمین تا آسمان فرق دارد. تدبیر دارند؛ گاهی هم مکر. بیشتر  سیاستمدارها و حتی گاهی معمارها جزو این دسته اند.
3- کسانی که خیلی زیاد فکر می کنند اما خیلی  کم حرف می زنند. فیلسوفند.
4- کسانی که خیلی کم فکر می کنند اما خیلی زیاد حرف می زنند. کسانی که همه تردیدها و ترس ها و غم هایشان را پشت وراجی هایشان پنهان می کنند.
5- کسانی که اصلا حرف نمی زنند؛ یا لبخند می زنند یا بغض می کنند.
6- کسانی که حرفهایشان را با زبان بدنشان بیان می کنند؛ با حرکت دستانشان، با چین و چروک های پیشانیشان و تغییر جهت نگاهشان.
8- کسانی که حرفهایشان با گوش شنیدنی نیست. زبانشان زبان هنر است؛ یا نقاشی یا مجسمه سازی یا عکاسی یا قالیبافی و سفال. صدا ندارد.
7- کسانی که حرفشان را  می نوازند؛ با موسیقی.
9- کسانی که شاعرانه حرف می زنند؛ حرفهایشان را در هزار لفافه می پیچند و تحویلت می دهند. باید زبان شعر بلد باشی تا بفهمی چه می گویند.
10- کسانی که شاعرانه حرف می زنند اما حتی اگر زبان شعر هم بلد باشی نمی فهمی که چه می گویند؛ یک زبانی دارند مخصوص خودشان و بعضی وقتها آدم شک می کند که آیا خودشان می فهمند که چه می گویند یا نه.

اگر بخواهی حرفهای طرف مقابلت را بفهمی باید یا زبانش را بدانی یا از مترجم آن زبان استفاده کنی. چون اگر با او همگروه نباشی اما بخواهی با معیارهای زبان خودت در باره حرف او قضاوت کنی حتما دچار سوء تفاهم خواهی شد.

مثلا فرض کنید یک نفر از گروه اول می گوید خسته ام. این یک معنای خستگی معمولی می دهد؛ مثل اینکه شب نخوابیده باشد؛ نه بیشتر؛ فقط یک جمله خبری است. اما اگر این حرف را یک نفر از گروه دوم بگوید می خواهد با این حرفش به یک هدفی برسد؛ مثلا اینکه شما را وادار کند در انجام کارهایش به او کمک کنید تا او بتواند استراحت کند. اگر یک نفر از گروه سوم بگوید خسته ام منظورش یک خستگی فلسفی است؛ خسته از زمین و زمان؛ خستگی که با چند ساعت استراحت که هیچ، با یک مسافرت هم رفع نمی شود. شنیدن این جمله از یک گروه چهارمی تقریبا هیچ بار معنایی ندارد؛ فقط یک چیزی گفته است که گفته باشد؛ که تعداد کلماتش را بیشتر کند. یک گروه پنجمی نمی گوید که خسته ام؛ بغض می کند و یک گوشه می نشیند اگر خستگی اش روحی باشد، اما اگر شب قبل نخوابیده باشد تنها نشانه اش قرمزی چشمانش است و بس. یک گروه ششمی خمیازه می کشد، به بدنش کش و قوس می دهد و خودش را موقع کار روی میز ولو می کند. در مورد بقیه هم هر کسی بنا به خلاقیتش راهی برای نشان دادن خستگی اش می یابد؛ راهی که قطعا گفتن عبارت «خسته ام» نیست.

من جزو دسته اولم؛ شما جزو کدام دسته اید؟

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, هستن | ۱ دیدگاه

خانه روح کجاست؟

من فکر می کنم که روح آدم یک جایی، در یک زمان و مکان خاصی، متوقف می شود و هر چند وقت یک بار هم به آن مکان بر می گردد. توی خواب البته. مثلا همه خوابهای معنادار من در خانه مادربزرگم اتفاق می افتند. همه اشان. برای همین هم هست که وقتی یک خوابی می بینم که مکانش آنجاست، نمی توانم بی تفاوت از کنارش بگذرم. انگار که روحم همانجا مانده باشد و گاهی توی خواب به دیدنم بیاید. البته بر خلاف آنچه انتظار می رود روحم نه در کودکی که در ظهر 22 بهمن 87 مانده است. من و مامانم و خواهرهایم و خاله ام و دختر خاله ام رفته بودیم اصفهان. هنوز هیچ کداممان ازدواج نکرده بودیم. تا آخر شب داشتیم حرفهای خاله زنکی می زدیم و می خندیدیم. صبح هم خیلی دیر و با صدای شعار کسانی که می رفتند راهپیمایی از خواب بیدار شدیم. فکر کنم مامان و خاله هم رفته بودند و ما دخترها مانده بودیم. دختر خاله ام افتاده بود به جان موبایلم و داشت همه اس ام اس هایم را می خواند. من هم یک سری از اس ام اس هایش را خواندم. سبک بودیم و بی دغدغه و شاد. به همه چیز فقط می خندیدیم؛ بلند بلند. صدای خنده امان از صدای شعار راهپیمایان بالاتر بود… گذشت اما… نوروز 88 برای اولین بار پدربزرگ و مادربزرگم با همه دخترها و پسرها و عروس ها و دامادهایشان رفتیم شمال و بعد از سفر هم اول برادرم ازدواج کرد، بعد من، بعد دختر خاله ام و بعد خواهرم و دیگر هیچ وقت آن حرفهای  خاله زنکی مجردی تکرار نشد. آن سفر آخرین سفر بود و روح من همانجا ماند. برای همیشه. 
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای خانه روح کجاست؟ بسته هستند

تصویر گذشته

دیشب برای اولین بار فیلم ربه کا را دیدم. کتابش را حداقل ده باری خوانده بودم در نوجوانی. فکر کنم حتی اولین جمله هایش را هم از حفظ بودم چون تا گفت که دیشب خواب دیدم که به مندرلی برگشته ام… یک حس خیلی آشنا و عجیب داشتم. همیشه وقتی کتاب را می خواندم توی ذهنم یک زندگی امروزی تصور می کردم. امروزی که… یعنی امروز ده پانزده سال پیش؛ تصاویر رنگی و ماشین های مدل جدید. یک کمی برایم عجیب بود که فیلم سیاه و سفید است و در سال 1940 هم ساخته شده است. باورم نمی شد که آن سالها این همه امکانات وجود داشته. چون وقتی مثلا فیلم هایی از همان زمان از کشور خودم پخش می شود زندگی ها خیلی عقب افتاده و محقر است. زندگی این خارجیها انگار تغییر زیادی نکرده اما. به نظرم فقط چند المان جدید اضافه شده که باعث شده کارها به یک شکل دیگری انجام شوند. فقط همین. ماهیت اصلی آن کارها را تغییر نکرده است.
اما توی همین سه سالی که من ایران نبوده ام زندگی ها و تفکر ها و رابطه ها آنقدر عوض شده که وقتی دوستانم یک چشمه هایی از آن را برایم تعریف می کنند باورم نمی شود. آنها کُندند یا ما زیادی سریع هستیم؟؟؟

پی نوشت: دو سه ماه پیش، قبل از کنسرت گوگوش، یک چند روزی خودم را بستم به فیلم های قدیمی ایرانی اما… تلخیشان را طاقت نیاوردم. قدیمی هم البته نه مال 70 سال پیش… مال 35 سال پیش…
یک چیز دیگر… فکر کنم من کلا تصورم راجع به دهه 40 میلادی اشتباه است. کارتون سفید برفی در زمان کودکی مادربزرگم ساخته شده نه در زمان کودکی مادرم… و البته من آن را در 25 سالگی دیدم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای تصویر گذشته بسته هستند

یاری نمی کند این مغز خسته ام…

کاری که دارم انجام می دهم خیلی سخت است… باید برای چیزی حدود ۷۵ فضا که خیلی هایشان را اصلا نمی شناسم یک جدولی با ۳۰ ستون را پر کنم؛ از خصوصیات فیزیکیشان گرفته تا نحوه اداره و شیوه تملک و چارچوب قانونی. تمرکز خیلی زیادی می خواهد که من ندارم. دو سه تا خانه را که پر می کنم یک بار ایمیلم را ریفرش می کنم، یک بار آمار وبلاگم را می بینم و یک بار هم بلاگ رولرم را. عصر جمعه است و انگار همه عصر جمعه زده شده اند. هیچ کس چیز جدیدی نمی نویسد. باید بقیه این جدول را روی لپ تاپ خودم پر کنم که هر وقت مغزم هنگ کرد چند دقیقه سریال تماشا کنم حداقل. نیم ساعت دیگر بساط را جمع می کنم و می روم خانه. امیدوارم دوشنبه که بر می گردم مغزم بهتر کار کند.

پی نوشت:  یک نشانه های بدی از سردرد احساس می کنم و نگرانم که نکند دوباره میگرن لعنتی سر و کله اش پیدا شود.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای یاری نمی کند این مغز خسته ام… بسته هستند

حرف نزنی نمی گویند لالی…

من یک توانایی خیلی استئنایی دارم به اسم «توانایی حل مساله». البته نه مسائل ریاضی. مسائل روزمره زندگی. اینکه وقتی یک اتفاق غیر منتظره افتاد چه جوری می شود همه چیز را برگرداند به مسیری که دوست داریم باشد. برای همین هم ناخودآگاه تا کسی برایم درددل می کند شروع می کنم به راه حل دادن. راه حل های شاید واقعا به درد بخور. اما می دانم که وقتی کسی با آدم درددل می کند الزاما نمی خواهد که برایش راه حل ارائه کنی؛ می خواهد فقط حرف بزند و تو بشنوی؛ شاید حتی نشنوی؛ فقط خودش بشنود. قبل تر ها وقتی کسی برایم حرف می زد اصلا گوش نمی دادم. می شنیدم و در همان لحظه هم شاید نظر می دادم اما اگر یک ساعت بعد می پرسید که چه گفته ام نمی توانستم چیزی بگویم اما حالا… تا وقتی که یک راه حل برای مشکل آن شخص پیدا نکنم از ذهنم بیرون نمی رود. بعضی وقتها غصه هم می خورم از اینکه چرا حرفم را گوش نداد یا بعضی وقتها از اینکه چرا تشکر نکرد اما… حتی خودم هم دوست ندارم وقتی با کسی حرف می زنم شروع کند به راه حل دادن. چون هم همه آن چیزی که اتفاق افتاده را نمی توانم تعریف کنم و هم همه آن راه حلهایی که طرف مقابلم می دهد قبلا به ذهن خودم رسیده. هنوز نفهمیده ام کار درست چیست. ای کاش می توانستم این عادتم را ترک کنم.

پی نوشت: این پستهای امروزم همه اش شده به قول همسر «خودزنی»… یک جور انتقاد به خود. نتیجه پیاده روی دیروز است. این آخرینش بود برای امروز… خیالتان راحت!

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای حرف نزنی نمی گویند لالی… بسته هستند

کپی بهتر از اصل

ما اصفهانیها یک ویژگی بسیار منحصر به فردی داریم و آن این است که کافی است یک چیزی را یک جایی ببینیم. می توانیم کامل و بدون نقص و حتی گاهی بهتر و با کیفیت بالاتر در زندگی خودمان پیاده کنیم؛ بدون اینکه دقت کنیم بستر آن چیزی که دیده ایم کجاست و آیا ما هم این بستر را داریم یا نه. چند روز پیش یک عکس دیدم توی فیس بوک از یک مهمانی. همه خانمها دکلته مشکی پوشیده بودند و همه مردها کت و شلوار رسمی با پیراهن سفید و پاپیون یا کراوات. همه هم یک گیلاس دستشان بود. اولش فکر کردم مهمانی سال نوست در آمریکا. شبیه آنهایی بود که توی سریال ملاقات با مادر نشان داده می شد. اما دیدم نوشته اصفهان، ایران! یک لحظه باورم نشد اما بعد که فکر کردم دیدم واقعا فقط یک اصفهانی می تواند قلب منهتن را بیاورد در خانه اش. یعنی یک همچین آدمهایی هستیم ما.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای کپی بهتر از اصل بسته هستند

زندگی بدون تعادل

من فکر می کردم فقط خودم هستم که وقتی یک کاری را شروع می کنم می روم تا تهش. اما حالا فهمیدم که این ویژگی بیشتر افراد جامعه ماست. ما در هر کاری که وارد شویم «عمیق» و «با تمام وجود» وارد می شویم. وقتی درس می خوانیم فقط درس می خوانیم؛ وقتی دوستی می شود رفیق بازی؛ وقتی عاشق می شویم دیگر هیچ کس را نمی بینیم، نه خانواده و نه دوستانمان را؛ وقتی ازدواج می کنیم فقط می شویم زن یا شوهر و درگیر مهمان بازی می شویم؛ وقتی می رویم سر کار همسرمان را و همه را و خودمان را فراموش می کنیم؛ وقتی باردار می شویم هیچ کار دیگری انجام نمی دهیم و وقتی هم که بچه به دنیا آمد تارک دنیا می شویم و می چسبیم به بچه امان. از بقیه هم انتظار داریم که همینجوری باشند. اگر کسی ازدواج کرد و با دوستانش هم معاشرت کرد حتما پشت سرش می گویند که با همسرش مشکل دارد؛ اگر بچه اش را گذاشت خانه و رفت کلاس ورزش به مادر بد بودن متهم می شود؛ اگر قرار خرید رفتن با خواهرش را به خاطر یک میهمانی دوستانه  کنسل کرد به این متهم می شود که همیشه همه را به خانواده اش ترجیح می دهد و اگر در روزهای کاری در یک برنامه تفریحی شرکت کرد می گویند که کارش سبک است و در شرکت فقط گپ می زند و خوش می گذراند! فقط کسانی نقششان را خوب ایفا می کنند که غیر از آن نقش خاص همه نقش های دیگر را فراموش کنند؛ حتی خودشان را.

از کسانی که وقتی می آیند خارج شروع می کنند به به به و چه چه کردن و همه چیزهایی که همه در مورد اروپا یا آمریکا می دانند با طول و تفصیل زیاد توی فیس بوکشان می نویسند اصلا خوشم نمی آید اما…. نمی توانم تعجبم را از تعادل اینها در زندگی پنهان کنم. همه چیز زندگیشان سر جای خودش است و هیچ کس و هیچ چیز جای آن یکی را نمی گیرد. مثلا یک زن می تواند بچه داشته باشد و برای بچه اش هم به اندازه کافی وقت بگذارد اما از پدر بچه جدا شود و با مرد دیگری  رابطه عاشقانه برقرار کند؛ یا یک دانشجو می تواند تز دکترایش را بنویسد اما در عین حال گزارشگر رادیوی محلی شهرشان باشد، ورزش کند، به کنسرت و سینما برود، سالی سه چهار تا مسافرت خوب برود و حتی در کنارش کار کند؛ یک زن می تواند در بالاترین رده های دولتی شاغل باشد اما با خانواده اش شام بخورد و برایشان وقت بگذارد. حتی رئیس جمهور هم می رود تعطیلات.

من اما… هنوز نمی توانم هم تزم را کار کنم، هم به خانه و شوهر و بچه ام برسم، هم ورزش کنم و هم مثلا بروم سینما. از کل تفریحاتی که هست چسبیده ام به وبلاگ خوانی و فیلم و سریالهای دانلودی برای بعد از ساعت 10 شب. راضی نیستم از خودم و از این زندگی که هر بار عدم تعادلش از یک جایی می زند بیرون.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای زندگی بدون تعادل بسته هستند

در باره من…

به این نتیجه رسیدم که باید چیزی را که در پروفایل وبلاگم در باره خودم نوشته ام  تغییر دهم. درست است که من هنوز همان مادری هستم که  نوشتن را به خاطر دخترم شروع کرده ام تا حرفهایی را که نمی توانم امروز به او بگویم فردا بخواند و در میانه راه به این نتیجه رسیدم که دوست دارم  برای خودم بنویسم؛ اما دیگر دوست ندارم که نویسنده شوم. یعنی هنوز هم از تصور اینکه اسم آدم روی جلد یک کتاب باشد قند توی دلم آب می شود اما… باید واقع بین بود. من شاید بتوانم در حد وبلاگ نویس موفق شوم اما استعداد نویسندگی ندارم. نمی توانم توصیف کنم. بلد نیستم. خیلی ساده و کلی همه چیز را می بینم در حالیکه آدم برای نویسنده شدن باید ریز بین باشد و تمام جزئیات را ثبت کند. بگذریم… می نویسم چون از دوستانم صدها کیلومتر فاصله دارم و وقتی من از گفتن سرشارم آنها یا این سر دنیا و یا آن سر دنیا در خوابند. یا روزشان تمام شده یا هنوز شروع نشده. می نویسم تا دوستانم حرفهایم را بشنوند و اگر چند سال دیگر مرا دیدند هنوز روحم را بشناسند.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای در باره من… بسته هستند

چرا خارجیها به جای اینکه بچه دار شوند سگ نگه می دارند؟ یا… آیا ما آنقدر قوی هستیم که پدر و مادر شویم.

1- سگ خیلی خیلی بیشتر از بقیه حیوانات و حتی بعضی وقتها انسان باهوش و وفادار است. می توانید مطمئن باشید که به همان اندازه که نیاز دارید شما را درک می کند، همانگونه که هستید می پذیرد و به شما محبتش را نشان می دهد.2- در هر موقعیت مالی و اجتماعی که باشید رهایتان نمی کند. برایش مهم نیست که پولدارید یا بی پول، موفقید یا شکست خورده، سالمید یا بیمار، در هر شراطی که باشید همراه شماست. (باور نمی کنید فیلم آرتیست را ببینید.)

3- وقتی از دستش عصبانی می شوید زود خودش را جمع و جور می کند. لجبازی نمی کند. از اینکه حرص شما را در بیاورد احساس استقلال نمی کند و قند توی دلش آب نمی شود. کتاب 101 راه برای ذله کردن پدر و مادرها در مورد سگ ها نوشته نشده است.

4- اشکش دم مشکش نیست. گریه نمی کند.

5- برای در آوردن هر دندانش یک هفته تب نمی کند.

6- خودش هر وقت که گرسنه باشد غذایش را می خورد. هله هوله نمی خورد. لازم نیست ظرف غذا را دستتان بگیرید و بیفتید دنبالش.

7- می توانید بدون اینکه نگران این باشید که عادت تغذیه ای بد پیدا کند هر چقدر دلتان خواست چیپس یا نوشابه یا غذاهای سرخ شده بخورید.

8- کارهای خطرناک نمی کند. احتیاجی نیست که دو تا چشم هم پست سرتان داشته باشید. همین دو تای جلویی کافیست.

9- به لپ تاپ، تبلت و موبایل شما کاری ندارد. می توانید به راحتی با هر کدامشان که خواستید کار کنید و حتی می توانید هر کانال تلویزیون را که دلتان خواست تماشا کنید.

10- لازم نیست دنبال وسایل شخصی اتان توی اتاق و وسایل او بگردید. هیچ چیز تا شما جابجایش نکنید از جایش تکان نمی خورد.

11- وقتی با هم می روید بیرون، مثل بچه آدم دنبال شما راه می افتد و توجهش به هر چیز کوچکی جلب نمی شود. لازم نیست برای رفتن به جایی که 5 دقیقه با خانه اتان فاصله دارد، نیم ساعت زودتر خارج شوید. لازم نیست برای لباس پوشیدن و بیرون رفتن از خانه التماسش کنید. نباید برای یک گردش یک ساعته با او وسایلی که شاید در یک سفر یک ماهه هم ممکن است لازم نشود با خودتان ببرید.

12- لازم نیست که خانه اتان را روزی 5 بار مرتب کنید و روزی 2 بار جاروبرقی بکشید. روزی 3 بار زلزله 10 ریشتری و مسابقه تو به هم بریز من جمع می کنم ندارید.

13- شبها بدون اینکه یک ساعت مقدمه و موخره داشته باشد خودش می رود می خوابد و صبح ها ساعت 6 شما را بیدار نمی کند که برایش تلویزیون روشن کنید و کارتون بگذارید.

14-  از شما پول تو جیبی نمی گیرد و وقتی وارد سوپرمارکت یا اسباب بازی فروشی شد همه چیزهای مورد علاقه اش را بار نمی زند که با خودش بیاورد خانه.

15- هیچ وقت لازم نیست نگران درس و مدرسه اش باشید. هزینه مهدکودک دو زبانه و مدرسه غیر انتفاعی و دانشگاه آزاد ندارد. برای آینده اش هم  نباید مدام غصه بخورید و فکر و خیال کنید.

16- اگر از دستش ناراحت شدید می توانید احساساتتان را با تمامی کلماتی که آرامتان می کند بر زبان بیاورید. لازم نیست نگران باشید که این کلمات ممکن است در روحیه اش تاثیر منفی بگذارد و او را دچار عقده کند.

17- نباید برای تربیتش هر کتابی که در مورد روانشناسی کودک بود بخوانید و در عمل هم چون خر در گل بمانید. مدام با وجدانتان درگیر نیستید در باره اینکه آیا پدر یا مادر خوبی هستید یا نه.

18- هیچ کس به شما نمی گوید که این یکی تنهاست و گناه دارد و وظیفه شماست که برای از تنهایی درآوردنش عذابتان را مضاعف کنید.

19- وقتی بزرگ و مستقل شد تقصیر همه ضعف های شخصیتی اش را نمی اندازد گردن شما. شما را مسبب همه شکست هایش نمی داند.

20- … خیلی مورد دیگر که الان به ذهنم نمی رسد. راجع به 9 ماه بارداری و زایمان و ماه های اول نوزادی حرف نمی زنم چون تا نکشیده باشید نمی فهمید که چقدر سخت است.

همه اینها را گفتم که بدانید اگر پدر و مادرتان تصمیم نگرفتند که به جای شما یک سگ نگه دارند خیلی خیلی دلشان بزرگ بوده. شما هم اگر بخواهید که پدر و مادر شوید باید دل بزرگتری داشته باشید چون به نسبت قبل، بچه داری خیلی سخت تر شده است. اگر ندارید توصیه می کنم که عجالتا به نگه داشتن سگ اکتفا کنید. درست است که هیچ وقت دست شما را نمی گیرد، شما را مامان یا بابا خطاب نمی کند و هیچ وقت هم نمی توانید برای اولین قدمهایش یا برای کلمات جدیدی که یاد می گیرد ولی هنوز اشتباه به زبان می آورد ذوق کنید اما… عوضش یک استرس و اضطراب شبانه روزی هم ندارد.

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, مادرانه ها | 2 دیدگاه

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست…

1- تا اطلاع ثانوی باید وبلاگ نویسیم را منظم بکنم؛ تا وقتی که این مسئولینِ انفورماتیکِ … لابراتوار بتوانند روی کامپیوترم فارسی نصب کنند. شاید برایم خوب باشد چون همه اش گیر نیستم. اما از طرفی فکر می کنم اگر آن چیزی را که به فکرم می رسد زود ننویسم یادم می رود!
لامصب مثل اعتیاد می ماند؛ مثل سیگار! (این را از یک فیلمی که چند شب پیش دیدم یاد گرفتم. بخوانید بدآموزی!) با وبلاگ یک نفر آشنا شدم که یک پست سه خطی اش 300 تا کامنت داشت. با خودم فکر کردم که چه جوری می رسد به همه اینها جواب بدهد. حتی خواندنشان هم سخت است.2- خودم هم از خودم تعجب می کنم. حرف زدن با آدمهایی که حتی اسمم را هم نمی دانند برایم آسانتر است از حرف زدن با آدمهای آشنا و نزدیک. الان خواهر همسر و شوهرش آمده اند توی اسکایپ و من نشسته ام به وبلاگ نویسی. می ترسم تا چند وقت دیگر حرف زدن یادم برود.

3- آدمها از تنهایی است که به دنیای مجازی پناه می برند. اگر مثل چهار سال پیش آیدایی بود که با هم می توانستیم زیر پل نمایشگاه قرار بگذاریم و تمام تهران را بگردیم، یا سحری بود که اگر یک روز نمی آمد دفتر، من هم  نمی توانستم کار کنم، یا حتی ستاره و مکالمات تلفنی طولانیمان شاید من هیچوقت لازم نمی دیدم که یک وبلاگ داشته باشم.

4- آمار بازدیدهای این وبلاگم رسید به هزار تا.

5- ………… صدای سکوتم را بشنو و نانوشته هایم را بخوان.

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست… بسته هستند