بی نهایت… تا نهایت

نمی دانم می شود کسی را بی نهایت دوست داشت یا نه؛
اما می دانم
می شود کسی را تا نهایت دوست داشت.
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای بی نهایت… تا نهایت بسته هستند

آفتاب می شود.

روزهایی هست توی زندگی آدم که وقتی بهشان فکر می کنی توی قلبت آفتاب می شود انگار. از کارهایی که کرده ای، از چیزهایی که گفته ای و از آنچه شنفته ای… من هم از این لحظه ها زیاد دارم توی زندگیم. بیشتر توی حوالی بیست و دو سالگی، بیست و چهار سالگی و بیست و هفت سالگی… امروز یاد یکی ازروزهای طلایی زندگیم افتادم. چند روز مانده به نوروز 84. دلم روشن شد. گرم شد و باز دوباره هوایی شدم…
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای آفتاب می شود. بسته هستند

نوستالژیای الکی

1- رفتیم کنسرت نامجو. من البته به جز آهنگ ای ساربان بقیه کارهایش را هیچوقت گوش ندادم. نه برای اینکه توی ماشین گوش بدهی خوب بود و نه برای موقع کار. به خاطر شنیدنِ فقط این آهنگ رفتم و به خاطر همسر البته که می دانستم خیلی دوستش دارد. ای ساربان را همان اوایل خواند و من توانستم بقیه وقت را با خیال راحت به تحلیل آنچه می شنوم بگذرانم. کارهایش خیلی خوب بود؛ فراتر از انتظار من. با صدایش هر کاری که فکر کنی انجام می داد. یاد تمرین های کلاس صدایمان افتادم. تجربه هایش تازه بود. با خودم فکر کردم که اگر دلش می خواست می توانست به خواندن ای ساربان ها ادامه دهد و هم میان مردم عادی مشهورتر شود و هم پولدارتر. می توانست پرفروش تر شود. با صدایی که او دارد و با تکنیک هایی که امروزه برای ضبط صدا هست تمام آهنگ های قدیمی را می شد بازخوانی کرد. کار بدی هم نبود. اما او انتخاب کرد که خاص باشد، که خلاقیت داشته باشد و خودش بسازد؛ چیز تازه بسازد؛ برای دنیای تازه.

2- داشتم فیلم زندگی با چشمان بسته را نگاه می کردم. اواخر فیلم همسر هم آمد و کنارم نشست. صحنه آخر میدان مرکز محله را که نشان داد همسر شروع کرد که… آآآآآآآآآآآآی محله و همسایگی و … مفاهیم و روابط فراموش شده و از اینجور چیزها. با خودم فکر کردم که همین محله و همسایه ها بودند که زندگی پرستو را به اینجا کشاندند. گفتم که زندگی ایرانیها در خارج هم شبیه همین محله های قدیمی است؛ همه هم را می شناسند و از هر اتفاقی که در زندگی دیگران بیفتد خبر دارند؛ اما همین چیزی که توی فیلم یک نوستالژی است، توی زندگی واقعی همه را فراری می دهد. انگار که رویش آب سرد ریخته باشند.

پی نوشت:
1- توی این شهر ما که یک عالمه هم ایرانی دارد، ایرانیها از هم فرار می کنند. حتی توی دنیای مجازی هم درخواست دوستیت را نمی پذیرند چه برسد به دنیای واقعی.
2- من اگر جای نامجو بودم دوست نداشتم که بهم بگویند باب دیلان ایران.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای نوستالژیای الکی بسته هستند

امید… امید… امید…

بزرگترین عذاب ها قابل تحملند وقتی بدانی که کِی تمام می شوند؛ حتی ندانی کِی؛ فقط مطمئن باشی که یک روزی تمام می شود. امان از وقتی که ندانی و مطمئن نباشی. آنوقت کوچکترین ناملایمات هم غیر قابل تحمل است.
آدم زمستان را به امید بهار تحمل می کند. روز شماری می کند برای آمدن بهار. اگر بهار نیاید…؟ وای به روزی که بهار نیاید.
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای امید… امید… امید… بسته هستند

و داستان متولد می شود – 2

همسر نوبت دکتر داشت. من هم همراهش رفتم. او و دکتر رفتند توی یک اتاق دیگر برای معاینه و من تنها ماندم. یک نقاشی روی دیوار توجهم را جلب کرد. فضایی بود شبیه لابی دانشکده؛ چند سطح در کنار هم که با چند پله به هم متصل می شدند، تعدادی ستون، دری در انتها که به یک جای دیگر باز می شد و یک اسب در پلان جلو. همه چیز با خط ترسیم شده بود؛ ساده ساده. فقط اسب سایه خورده بود و یک بخشی از بافت دیوار و یک ساختمانی پشت آن در که به سختی مشخص بود. همه چیز ساده بود اما این سه با نهایت جزئیات ترسیم شده بودند. انگار که مثلا آن دیوارهای رنگی که از کاخ آپادانا برداشته اند را از موزه لوور ببرند ایران و بگذارند کنار آنچه باقی مانده؛ آنچه باقی نمانده. و تو بقیه اش را بر همان اساس در ذهنت تصور کنی. تو بقیه اش را بسازی و … این ساختن، شروع داستان است.
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, وبلاگ, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای و داستان متولد می شود – 2 بسته هستند

و داستان متولد می شود – 1

به نظر من، نویسنده حتما بایدعینکی باشد. باید بتواند همه چیز را دو جور ببیند؛ یک بار با عینک و یک بار از بالای عینک؛ باید واقعیت را با قضاوت های شخصی اش و با تخلیش بیامیزد. وقتی از بالای عینک نگاه می کند همه چیز را واضح نمی بیند. نقاطی که مبهم و تاریکند را با ذهنش می سازد؛ تخیل می کند؛ … و این ساختن، شروع داستان است.

پی نوشت: متاسفانه من عینکی نیستم.

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای و داستان متولد می شود – 1 بسته هستند

هیچ چیز پایان نمی پذیرد…

برو
با این باور که تکلیفت را به پایان رسانده ای
با وجود همه جاه طلبی که داشته ای
و با تمامی آنچه پشت سر گذاشته ای
حتی اگر تنها یک دلیل برای زندگی داشته باشی
حتی اگر مطمئن نباشی که باید بعد از رفتنت ردی بر جای بگذاری
ما همه از اینجا می رویم
اما…
هیچ چیز بعد از ما پایان نمی پذیرد
زندگی پس از ما همچنان ادامه می یابد
هیچ چیز متوقف نمی شود
یک «بعدی» وجود دارد
و رفتن تنها یک قرار ملاقات است…
زمان کافی نیست
و ما اینجا موقتی هستیم
به سختی می توانیم زمان کافی به دست بیاوریم
برای اینکه طلب بخشش کنیم
یا برای اینکه یک امید تازه بیافرینیم
عزیزانمان می روند
کسانی که آرزو داریم آنها را دوباره ببینیم
اگر تو به من «نه» بگویی
دیر می شود
خیلی دیر
و من می روم
ما می رویم
ما همه از اینجا می رویم
اما…
هیچ چیز بعد از ما پایان نمی پذیرد
زندگی پس از ما همچنان ادامه می یابد
هیچ چیز متوقف نمی شود
یک «بعدی» وجود دارد
و رفتن تنها یک قرار ملاقات است…

برداشت آزاد از آهنگ Adam et Eve – Rien Ne Se Finit

منتشرشده در ترجمه | دیدگاه‌ها برای هیچ چیز پایان نمی پذیرد… بسته هستند

سال 91 چگونه سالی بود؟

1- سال 91 سال بدی بود؛ پر از تنش. شاید بدترین سال زندگیم. خیلی سخت و پر استرس گذشت. در تمام نیمه دوم سال مریض بودم. در این چند ماه آخر به اندازه تمامی عمرم آنتی بیوتیک خوردم. هیچوقت در زندگیم اینقدر ناامید، اینقدر مستأصل و اینقدر بی تفاوت نشده بودم. هیچوقت اینقدر آرزوی مرگ نکرده بودم.

2- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از آرامش. در شهری که عاشقش بودم ساکن شدم. زندگیمان یک کمی سر و سامان گرفت. یاد گرفتیم چگونه به جای قهر کردن با هم حرف بزنیم و چگونه مسائل و مشکلاتمان را حل کنیم. هیچوقت اینقدر به زندگی امیدوار نشده بودم.

3- سال 91 سال بدی بود؛ پر از بی مهری. به سوی سه نفر دست دوستی دراز کردم اما دست رد به سینه ام زدند. به دوستی بی اعتمادم کردند.

4- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از محبت. یک دوستی 13 ساله احیا شد و چند رابطه قدیمی از رکود درآمدند. دوباره به چند نفر اعتماد کردم.

5- سال 91 سال بدی بودَ؛ پر از ناکامی. برای یک همایشی در انگلستان مقاله دادیم اما نتوانستیم در همایش شرکت کنیم. خیلی زیاد دلم می خواست لندن را ببینم. واقعا از دست خودم عصبانیم.

6- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از موفقیت. یک پوستر فوق العاده از تزم درست کردم؛ در یک جلسه با حضور چندین استاد کارم را ارائه دادم؛ در جلسه با گروه استاتید تزم به جای اینکه آنها به من چیزی یاد بدهند من چشمشان را به یک سری از واقعیت ها روشن کردم. کلا هم در تز خودم و هم در تز همسر خیلی از خودم راضیم.

7- سال 91 سال بدی بود؛ پر از کسالت و روزمرگی. خسته شدم از بس سریال ترکی تماشا کردم.

8- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از تجربه های جدید و فوق العاده. به تنهایی شاهد اولین قدمهای رها بودم. به یک سفر منحصر بفرد رفتم و برای اولین بار غواصی را تجربه کردم. با دنیای وبلاگ آشنا شدم. در چند برنامه خیلی مهم و استثنایی در پالمان اروپا شرکت کردم. با این همه تازگی خودم هم تازه شدم.

9- سال 91 سال بدی بود؛ پر از ترس. ترس از فقری که ناشی بود از بالارفتن لحظه ای و وحشتناک قیمت ارز. هیچوقت اینقدر نزدیک احساسش نکرده بودم و هیچوقت اینقدر از بی پولی نترسیده بودم.

10- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از ایمان. ایمان به اینکه روزی رسان خداست. هیچ وقت او را اینقدر نزدیک ندیده بودم.

11- سال 91 سال بدی بود؛ پر از شک. پایه های اعتقادیم فروریخت. فهمیدم همه آنچه از دین می دانستم دروغی بیش نبوده است و من در تمامی این سالها فقط چسبیده بودم به پوسته اش و از عمقش غافل شده بودم. احساس سرخوردگی کردم.

12- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از یقین. باورهایم را از نو ساختم. به نگاه تازه ای رسیدم. یادگرفتم درست به دینم نگاه کنم. از این امتحان سربلند بیرون آمدم.

13- سال 91 سال بدی بود؛ پر از یأس. ناامید شدم از انسانیت. از اینکه این همه آدم کنار هم زندگی می کنند اما نسبت به سرنوشت هم بی توجهند دلم فشرده شد.

14- سال 91 سال خوبی بود؛ پر از امید. فهمیدم که هنوز عدالت و انسانیت وجود دارد و هنوز کسانی هستند که با وجود آنکه خودشان شاید به کمک نیاز داشته باشند دلشان می خواهد به دیگران کمک کنند. دلم آرام شد.

15- سال 91 سال بدی بود؛… می توانست سال خوبی باشد.

16- سال 91 سال خوبی بود؛… می توانست سال بدی باشد.

17- سال 91 هر چه بود، چه خوب و چه بد، گذشت. سال 92 را می خواهیم چگونه سالی «ببینیم» و چگونه سالی «بسازیم»؟

پی نوشت: این پست را در جواب یک سوال فیس بوکی نوشتم که پرسیده بود سال 91 چگونه سالی بود؟ خوب، معمولی، یا بد. نمی دانم خوب بود یا بد اما هر چه بود قطعا معمولی نبود. برای هیچ کداممان معمولی نبود. من که پوست انداختم. دیگر آن کسی نیستم که به سال 91 وارد شد. برای خیلی ها هم می دانم امسال سال «پوست انداختن» بوده است. خدا بهمان رحم کند چون سال 92، سال مار است.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای سال 91 چگونه سالی بود؟ بسته هستند

آآآآآآی خوشبختی…

دیشب که داشتم می خوابیدم با خودم فکر کردم که خوشبختی، داشتنِ خوابِ راحت است؛ اینکه آرام و بی دغدغه بخوابی؛ اینکه قبل از خواب هزار فکر و خیال به مغزت هجوم نیاورد؛ اینکه مجبور نباشی برای خوابیدن قرص بخوری؛ اینکه از شب تا صبح هزار تا کابوس و خواب بی سر و ته نبینی؛ اینکه به خاطر گرسنگی یا سرما از خواب بیدار نشوی؛ اینکه تا صبح چندین بار از خواب نپری و اینکه وقت داشته باشی به اندازه کافی بخوابی.امروز صبح که از خواب بیدار شدم با خودم فکر کردم که زندگی توجه به جزئیات است؛ لذت بردن از کوچکترین کارهایی که انجام می شود؛ چون کلیت زندگی که… یک چیزِ مزخرف به درد نخورِ گَند است و محال است به کلیت آن فکر کنی و به احساس پوچی نرسی. به اینکه «خوب که چی؟؟؟». اما اگر مثلا درست کردن یک سالاد را با لذت انجام دهی، بعد با لذت و مثل شاهزاده ها غذایت را بخوری، بعد یک موزیک خوب بگذاری و ظرفها را بشویی و بعد برای خودت یک دسر خوب آماده کنی… با کنار هم قرار گرفتن همین چیزهای کوچک کل زندگیت پر از لذت می شود. هر چند لذت خیلی خیلی با خوشبختی فاصله دارد.

پی نوشت: امروز روز انتخابات شورای لابراتوار است و برای آن چنان برنامه ریزی دقیقی از مدتها پیش انجام شده که ما حتی برای انتخابات ریاست جمهوریمان هم انجام نمی دهیم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای آآآآآآی خوشبختی… بسته هستند

امان از زن وقتی عاشق شود… امان از زن وقتی شاعر شود…

چقدر شعرهایی که یک «زن» آنها را نوشته زیباست… نمی دانم چون من هم زن هستم راحت تر می فهمم و «می بینم» یا …
اما این همه احساس، این همه لطافت، این همه ریز بینی، و این همه رمز و راز را نمی شود توی شعرهای مردانه پیدا کرد… هیچوقت…

پی نوشت: امروز تصادفا دو سه تا وبلاگ شعر زنانه دیدم… یک کمی حالم بهتر شد.

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای امان از زن وقتی عاشق شود… امان از زن وقتی شاعر شود… بسته هستند