-
نوشتههای تازه
- کوچینگ برای توانمندسازی حرفه ای زنان
- تجربه خدا بودن
- آدم هایی که از دست می دهیم…
- رها و معنای زندگی
- نقطه قوت…نقطه ضعف
- هنردرمانی؟ هنر به عنوان درمان؟ …؟
- به دنبال فرمول زندگی
- نعمت… زهرا… احسان…
- اولین ارزش
- حالا وقت اقدام است…
- بازگشت
- سال ۲۰۲۰ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۹ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۸ چگونه گذشت؟
- به خانه برگشتیم… نبودید…
- به خانه برمی گردیم…
- دخترم رز
- بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟
- «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟
- جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد
بایگانیها
- تیر و مرداد 1403 (1)
- بهمن و اسفند 1402 (1)
- دی و بهمن 1402 (6)
- دی و بهمن 1400 (1)
- آذر و دی 1400 (1)
- فروردین و اردیبهشت 1400 (1)
- آذر و دی 1399 (1)
- آذر و دی 1398 (1)
- آذر و دی 1397 (1)
- تیر و مرداد 1396 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1396 (1)
- اسفند و فروردین 1395 (1)
- خرداد و تیر 1395 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1395 (2)
- فروردین و اردیبهشت 1395 (3)
- اسفند و فروردین 1394 (6)
- بهمن و اسفند 1394 (1)
- دی و بهمن 1394 (2)
- آذر و دی 1394 (1)
- آبان و آذر 1394 (2)
- مهر و آبان 1394 (2)
- شهریور و مهر 1394 (2)
- مرداد و شهریور 1394 (1)
- تیر و مرداد 1394 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1394 (6)
- فروردین و اردیبهشت 1394 (3)
- اسفند و فروردین 1393 (1)
- بهمن و اسفند 1393 (2)
- دی و بهمن 1393 (3)
- آذر و دی 1393 (7)
- آبان و آذر 1393 (6)
- مهر و آبان 1393 (9)
- شهریور و مهر 1393 (8)
- مرداد و شهریور 1393 (3)
- تیر و مرداد 1393 (7)
- خرداد و تیر 1393 (3)
- اردیبهشت و خرداد 1393 (3)
- فروردین و اردیبهشت 1393 (3)
- اسفند و فروردین 1392 (2)
- بهمن و اسفند 1392 (4)
- دی و بهمن 1392 (5)
- آذر و دی 1392 (10)
- آبان و آذر 1392 (12)
- مهر و آبان 1392 (9)
- شهریور و مهر 1392 (9)
- مرداد و شهریور 1392 (8)
- تیر و مرداد 1392 (35)
- خرداد و تیر 1392 (47)
- اردیبهشت و خرداد 1392 (29)
- فروردین و اردیبهشت 1392 (51)
- اسفند و فروردین 1391 (38)
- بهمن و اسفند 1391 (15)
- دی و بهمن 1391 (23)
- آذر و دی 1391 (15)
- آبان و آذر 1391 (6)
دستهها
- آرزوها (2)
- از هیچ و همه … بی ربطِ بی ربط (21)
- به خانه برمی گردیم (4)
- بودن (8)
- پیش درآمد (5)
- تجربه های من (24)
- ترجمه (8)
- تردیدها و دغدغه ها (97)
- تصمیم ها و برنامه ها (4)
- تصویرسازی (1)
- تمرین نوشتن (2)
- چله (8)
- حال خوب (9)
- دستهبندی نشده (25)
- رها (12)
- سفرنامه (6)
- شبه داستان (18)
- شدن (3)
- عکس (4)
- فیلسوفانه (26)
- کهنه خاطرات (22)
- مادرانه ها (18)
- معلمانه (2)
- نامه ها (1)
- هستن (6)
- هیچ (44)
- وبلاگ (33)
- یادداشت های روزانه (141)
آخرین دیدگاهها
عید
گفت عید می خواهم. گفتم عید بگیر تا عید شود. گفتم عیدی بده تا عید شود. عید گرفت. لباس نو پوشید. عطر زد. یک اسکناس نو گذاشت توی کیفش و رفت میان جمعیت. نمازش که تمام شد موقع پوشیدن کفش پسرک را دید. کنار پدرش ایستاده بود. خودش بود. همانی که باید عیدی می گرفت. اسکناس را درآورد و به سویش دراز کرد. گفت عیدت مبارک. پسرک هاج و واج به پدرش نگاه کرد. پدر برایش توضیح داد. کر بود. لال بود. عید شد.
منتشرشده در کهنه خاطرات
دیدگاهها برای عید بسته هستند
فراموش ناشدنی های زندگی
1- بعضی اتفاق ها هستند که چشم آدم را باز می کنند. آدم نمی تواند بعد از افتادن آنها یک جوری وانمود کند که انگار هیچی نشده. نمی تواند آنها را نادیده بگیرد. نمی تواند فراموش کند. مثل بار اولی که به این نتیجه می رسی که باید رژیم بگیری. آنوقت دیگر یک بسته چیپس، یک بسته چیپس نیست برایت. می شود تعداد دقایقی که باید ورزش کنی تا کالریهای اضافی را بسوزانی. یا مثلا بار اولی که خرج خانه را برعهده می گیری. حتی اگر فقط یک هفته باشد؛ بعد از آن خرج کردنت یک جور دیگر خواهد شد.
2- آدم ها به سختی می توانند اولین تجربه هایشان را فراموش کنند. در هر زمینه ای که باشد. معلم کلاسِ اول، اولین دوست مدرسه، اولین راننده سرویس، اولین رمان عاشقانه، اولین عشق، اولین…
3- خدا نکند که اولین ِآدم چشمش را به یک چیزهایی باز کند. به یک چیز تلخی. به یک چیز ناخوشایندی. آنوقت دیگر هر کاری هم که بکنی نمی توانی فراموشش کنی. تا آخر عمرت می شود باری بر دوشت و هر جا که بروی می آید. آدم زیر این باری که گذشته روی دوشش گذاشته له می شود… بعضی وقتها بهتر است نبینیم. نشنویم. چشمانمان را باز نکنیم. گوشهایمان را بگیریم. در همان جهل خودمان بمانیم. شاید بتوانیم راحت تر زندگی کنیم. شاید.
پی نوشت: من هر زنی را بین دوستان و آشنایان می بینم که دو بچه دارد می پرسم آیا بچه دومش را هم به اندازه اولی دوست دارد یا نه. همه جواب می دهند آره ولی… کیست که باور کند.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها
دیدگاهها برای فراموش ناشدنی های زندگی بسته هستند
جایی که باید می بودم و … نبودم
اینجا باداب سورت، استان مازندران، بهار 1392
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهها برای جایی که باید می بودم و … نبودم بسته هستند
شروع دوستی
دیشب بعد از ایمیل زدن به دخترک، فکر کردم که چرا من به خودم اجازه می دهم که پابرهنه وارد زندگی دیگران شوم. چرا نمی گذارم ملت زندگی اشان را بکنند. یک روز صبح مثل همیشه از خواب بیدار می شوند و می بینند که یک ایمیل دارند از کسی که تا حالا اسمش را نشنیده اند؛ نه درخواستی کرده و نه سوالی پرسیده؛ فقط سلام و … کمی توضیح برای اینکه چرا ایمیل زده و آخرش هم یک کمی آرزوهای خوب و … خداحافظ…؛ حتی چیزی هم نگذاشته که بشود به واسطه آن ایمیلش را جواب داد. یک لحظه از خودم بدم آمد… اما بعد فکر کردم که تمامی دوستی ها زمانی به وجود آمده که یک نفر پابرهنه وارد زندگی یکی دیگر شده؛ یک غریبه سلام کرده؛ یک رهگذر لبخند زده؛ یک همکار بدون اینکه از او درخواست کمک کنی دستش را دراز کرده؛ یک همکلاسی بدون اینکه از نزدیک بشناسی اش برایت درد دل کرده یا درد دلت را شنیده؛ یک آشنا بدون بهانه هدیه داده؛ بدون…
دوستی همیشه از یک جایی شروع شده که روزمره نبوده؛ معمولی نبوده؛ قابل پیش بینی نبوده؛ که اگر بود می شد همان مناسبات روزمره همیشگی… آشنا، همکار، همسایه، همکلاسی… اما نه دوست.
من بدون اینکه بدانم برای شروع یک دوستی ایمیل زدم. هر چند باید بپذیرم که خیلی ها هستند که به غریبه ها به سختی اعتماد می کنند. خیلی ها از جمله خودم.
دوستی همیشه از یک جایی شروع شده که روزمره نبوده؛ معمولی نبوده؛ قابل پیش بینی نبوده؛ که اگر بود می شد همان مناسبات روزمره همیشگی… آشنا، همکار، همسایه، همکلاسی… اما نه دوست.
من بدون اینکه بدانم برای شروع یک دوستی ایمیل زدم. هر چند باید بپذیرم که خیلی ها هستند که به غریبه ها به سختی اعتماد می کنند. خیلی ها از جمله خودم.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها
دیدگاهها برای شروع دوستی بسته هستند
کپی برابر اصل
دیروز رفتیم برای تماشای فیلم کپی برابر اصل کیارستمی. توی یک سالن کوچک در کتابخانه دانشگاه. ما البته فکر می کردیم نمایش توی امفی تئاتر است و برای همین هم با اعتماد به نفس کامل رها را هم برده بودیم اما… وقتی فضا را دیدیم و متوجه شدیم که چه اشتباهی کرده ایم کار از کار گذشته بود. ده نفر آدم بودند توی یک اتاق کوچک و با یک تلویزیون نه چندان بزرگ… یعنی رها تکان هم که می خورد صدایش می پیچید. همسر فیلم را با اعمال شاقه تماشا کرد. بهتر بگویم اصلا ندید. چون همه اش درگیر رها بود. وقتی از سالن بیرون آمدیم توی لابی کتابخانه پوسترهایی روی دیوار توجهمان را جلب کرد. یک نمایشگاه عکس بود از ایران. همینطور که داشتیم با سرعت از کتابخانه بیرون می آمدیم تا مبادا رها آرامش آنجا را به هم بزند سعی کردم اسم زیر عکسها را بخوانم. زیر یک عکس از امامزاده علی اکبر چیذر یک اسم خیلی مشهور بود. از همسر پرسیدم این همان است. بعد هم خودم جواب دادم که مگر می شود او نباشد. اسمش خیلی خاص تر از آن است که دو تا از آن توی دنیا باشد. از در که رد شدیم، پشت میز کتابدار دخترک نشسته بود. خودش بود. مطمئنم چون صورتش هم خاص تر از آن است که دو تا از آن توی دنیا باشد. من یک لحظه متوقف شدم. از تعجب. باورم نمی شد که او را اینجا ببینم. داشت به سوال یکی از مراجعین جواب می داد؛ خیلی آرام. سلام توأم با شگفتی ام را قورت دادم و زدم بیرون. همسر پرسید او اینجا چه کار می کند. گفتم ما اینجا چه کار می کنیم؟ درس می خواند، کار می کند، زندگی می کند. گفت آخر او که بازیگر است… همه اش توی بهت بودیم تا خانه. وقتی رسیدم اسمش را توی گوگل زدم. عکسها و خبرهای دوران بازیگریش آمد. با اسم دانشگاه امتحان کردم. دانشجوی دکترای … بود. توی لابراتواری که من چند بار در سمینارهایشان شرکت کرده بودم. برایم عجیب بود که کسی با شهرت و موقعیت او، تنها، ساعت هشتِ شب روزِ اولِ فروردین پشت کانتر کتابخانه دانشگاه چه می کند. با ایمیل دانشگاه برایش پیام فرستادم. فقط در حد همان سلامِ قورت داده شده. اما تا صبح تصویرِ چشمانِ سبزِ تنها از جلوی چشمانم محو نشد. هنوز هم نمی دانم که کدام اصل بود و کدام کپی؛ بازیگر چشم سبز مشهور در ایران یا دانشجوی دکترا توی این گوشه دنیا … اما سوال اصلی ام این است که من اگر جای او بودم کدام راه را انتخاب می کردم.
پی نوشت: وقتی فیلم تمام شد رها اولین کسی بود که گفت voilà, c’est fini و از جایش بلند شد که برود! همه هنوز توی بهت چیزی بودند که دیده بودند. فوق العاده بود. اگر ندیده اید حتما ببینید.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای کپی برابر اصل بسته هستند
نوروز است… نوروز 1392
نوروز است… و من به جای اینکه توی خانه باشم و احتمالا مشغول چرت بعد از ناهار، توی یک سمینار نشسته ام و به خاطر بد خوابی دیشب گیجم. دارم به نوروزهای قبل فکر می کنم. نوروز 89 که در تب و تاب آمدن بودیم، نوروز 90 که در تب و تاب رفتن بودیم و نوروز 91 که شاید مثل امسال بود با این تفاوت که می دانستیم با دو هفته تاخیر می رسیم به برنامه های خانوادگی و میهمانیها و سفرها و حتی عیدی ها.
امسال نه خانه تکانی کردیم و نه عیدی خریدیم. حتی خریدن ماهی و گل هم رسید به شب آخر. خانه امان چند دقیقه قبل از تحویل سال تمیز شد. از میان خریدهای قبلمان هم یک چیزی پیدا کردیم که به عنوان عیدی بدهیم به رها که البته سال تحویل را با جشن تولد اشتباه گرفته بود و با اصرار و جدیت تمام سعی داشت همه شمع های سفره هفت سینمان را فوت کند.
مجبور شدم صبح روز سال تحویل رها را با همسر بفرستم استخر تا بتوانم خانه را مرتب کنم. توی مدتی که داشتم کار می کردم به این فکر کردم که برای سال نو چه می خواهم. ته دلم احساس می کردم که سال سختی است. البته واقع بینانه هم بخواهیم نگاه کنیم یک چیزی است شبیه سالی که ازدواج کردیم و آمدیم اینجا. اما غیر از کار و حتی مسائل مالی، چیزی که مرا بیشتر از همه نگران می کند دست و پا زدنم در این همه حس ناشناخته و گاهی متضاد است که نمی دانم چگونه کنار هم بپذیرمشان. احساس می کنم توی زندگیم دارد سیل می آید. مرا دارد آب می برد. نه می دانم مقصد کجاست و نه می توانم مقاومت کنم و نروم. ای کاش این سیل چیزی را خراب نکند.
پی نوشت: فکر کنم زیادی تحت تاثیر سمینار قرار گرفته ام. موضوعش محاسبه احتمال بروز بحران است و مثالی که می زند سیل پارسال نانسی است که البته ما آن موقع ایران بودیم و ندیدیم. شاید سیل نباشد؛ فقط یک جریان آب معمولی باشد.
منتشرشده در یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای نوروز است… نوروز 1392 بسته هستند
سالی که نکوست…
۱- امسال خوب شروع شد. رفتیم ایران. خیلی سفر خوبی بود. برای اولین بار بدون هیچ مساله ای گذشت. البته بدون هیچ مساله ای بین خودمان. با دیگرانی که نمی شناختیم تا دلت بخواهد مساله داشتیم. یادم هست که رفته بودم برای معاینه چشم که گواهینامه جدید بگیرم. دکتر یک نیم ساعتی برایم حرف زد راجع به وضع مملکت و آنهایی که می روند و زنها… که بهتر است خانه بمانند و به بچه هایشان برسند چون زن به هر جایی هم که برسد مهم ترین وظیفه اش مادری است… جوابش را ندادم. نگفتم که مادری که سلامت روانی نداشته باشد نمی تواند بچه سالمی تربیت کند. نگفتم که خانه نشینی و دور بودن از اجتماع مادر را مریض می کند. هیچی نگفتم. فقط دلم می خواست زودتر سخنرانی اش تمام شود و بتوانم در بروم از آنجا. الان که فکر می کنم همه یک چیزی اشان بود. یک چیزی که من نفهمیدم.
۲-…
۳- امسال خوب تمام شد. همسر بعد از ۶ ماه استرس لاینقطع پایان نامه اش را تحویل داد و ما یک نفس راحت کشیدیم. الان هم حالش خیلی بهتر است. اصلا انگار شده یک آدم دیگر. من اما هنوز همانی ام که بودم.
۴- امسال خوب شروع شد و خوب هم تمام شد. بی خیال وسطش که گَند گذشت.
۵- بی خیال همه چیز. مهم بهار است که می آید. بهار مبارک.
۲-…
۳- امسال خوب تمام شد. همسر بعد از ۶ ماه استرس لاینقطع پایان نامه اش را تحویل داد و ما یک نفس راحت کشیدیم. الان هم حالش خیلی بهتر است. اصلا انگار شده یک آدم دیگر. من اما هنوز همانی ام که بودم.
۴- امسال خوب شروع شد و خوب هم تمام شد. بی خیال وسطش که گَند گذشت.
۵- بی خیال همه چیز. مهم بهار است که می آید. بهار مبارک.
پی نوشت: ای کاش این پایان خوش سال ۹۱، بشود آغاز نکوی سال ۹۲. هر چند دیگر به این که سالی که نکوست از بهارش پیداست اعتقاد ندارم.
منتشرشده در یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای سالی که نکوست… بسته هستند
مغزم را جا گذاشته ام
دلم می خواهد یک چیزی بنویسم اما مغزم را جا گذاشته ام. نمی دانم کجا. نشسته ام اینجا توی جلسه اما انگار دارند به زبان چینی حرف می زنند. هیچی نمی فهمم. حتی واقعا هیچی نمی شنونم. انگار که یک خلا باشد. بدون اکسیژن حتی. ای کاش می دانستم مغزم را کجا گذاشته ام شاید می توانستم بروم برش دارم. شاید هم بتوانم از همسر بپرسم. او آمار همه چیزهایی را که گم می کنم دارد. باید از همسر بپرسم.
پی نوشت: همه خانواده ام دارند می روند مسافرت. نکند او هم همراهشان رفته باشد تعطیلات؟؟؟!
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای مغزم را جا گذاشته ام بسته هستند
هوایی ام…
هوایی ام… هواییِ شلوغی روزهای آخر سال؛ هواییِ تجریش و سمنوی عمه لیلا و ماهی های قرمز؛ هواییِ سبزه های صف کشیده جلوی گل فروشی ها؛ هواییِ بوی شیشه پاک کن؛ هواییِ سرمایِ عیدِ شمال؛ هواییِ اس ام اس های عیدانه تکراری؛ هواییِ به ژاپنی های کاوه و یاس های زرد صدر؛ هواییِ پنجره های باز؛ هواییِ دور هم نشستن های شبانه و تخمه و کلاه قرمزی؛ هواییِ آسمان تهران که فقط این روزها آبی می شود و خیابان هایش که فقط این روزها نفس می کشد؛ هوایی که باشی حتی استرس عصر سیزده به در هم برایت حسرت بر انگیز می شود.
منتشرشده در یادداشت های روزانه
دیدگاهها برای هوایی ام… بسته هستند

