قضاوت کنیم

مد شده است که می گویند در باره هم قضاوت نکنیم. کافیست در یک بحثی شرکت کنی؛ مهم نیست کجا باشد یا درباره چه؛ حتما این عبارت را خواهی شنید. اما مگر می شود قضاوت نکرد؟ قضاوت کردن اولین چیزی است که پدر و مادری به کودکش یاد می دهد. اینکه «این خوبه؛ این بده؛ این جیزه؛ این قشنگه؛ این…». همه این «این ها» تصویر کودک را از دنیا می سازد. کودک تا سالها با قضاوت پدر و مادرش از دنیا و آدمها زندگی می کند؛ تا زمانی که آنقدر بزرگ شود که قضاوت خودش را پیدا کند. اصلا قضاوت کردن اولین ابزار دفاعی آدم است؛ اولین مکانیسمی که انسان یاد می گیرد تا به وسیله آن  از خودش در برابر ناملایمات محافظت کند؛ اولین  و تنها چیزی که کمکش می کند خطرهای احتمالی را پیش بینی و از آنها حذر کند. ما ناگزیریم به قضاوت کردن. چون مجبوریم تصمیم بگیریم؛ انتخاب کنیم؛ سرمایه گذاری کنیم؛ ریسک کنیم؛ شریک شویم؛ ما ناگزیریم به قضاوت کردن چون مجبوریم با دیگران زندگی کنیم و مجبوریم از خودمان در برابر آسیب هایی که ممکن است به ما وارد کنند مراقبت کنیم.

 فرض کنید که مثلا قرار است با یک نفر یک کار گروهی انجام دهید. او همه اش مریض است اما دکتر نمی رود. اگر فکر نکنید که دارد تمارض می کند مجبور می شوید به اندازه دو نفر کار کنید. یا مثلا  کسی بارها از شما درخواست کمک می کند و شما هم هر بار به او کمک می کنید. اگر بعد از چند بار، یک جواب منطقی برای اینکه چرا او نمی تواند خودش کار کند و از پس هزینه هایش برآید پیدا نکنید اما باز هم کمک خود را ادامه دهید شما قضاوت نکرده اید؛ اما مطمئن باشید که او در باره شما قضاوتی نه چندان خوشایند دارد که هنوز دستش را جلوی شما دراز می کند.

مشکل اینجاست که ما بعضی وقتها در باره دیگران قطعی قضاوت می کنیم. انگار که اصلا امکان ندارد اشتباه کرده باشیم. یا قضاوت خودمان را به دیگران تلقین می کنیم . در حالیکه شاید رفتار یک شخص در برابر ما نه ناشی از شخصیت او، که ناشی از شخصیت و رفتار ما باشد. گاهی وقتها هم قضاوتمان نسبتی با چیزی که دیده ایم ندارد. مثلا می بینیم که مردی با دیدن یک دختر زیبا رویش را برمی گرداند. سریع تصمیم می گیریم که «چشم چران» است. یا با دیدن دختری که یک کمی از موهایش بیرون است به او برچسب «هرزه» می زنیم. در حالی که این چیزی که ما دیده ایم با آن چه برداشت کرده ایم زمین تا آسمان تفاوت دارد… بعضی وقتها هم قضاوتمان را تف می کنیم توی صورت طرف. اینهاست که بد است.

باید قضاوت کرد. اما بر اساس عقل و منصفانه. با باور اینکه ممکن است اشتباه کرده باشیم و اینکه قضاوت ما از یک شخص مختص ماست؛ مختص شرایط زمانی و مکانی که ما با آن شخص برخورد کرده ایم. قضاوت کنیم اما… قضاوتمان را جار نزنیم.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای قضاوت کنیم بسته هستند

دل

دلبری می کند؛ دل من هم که زود می رود. بی دل به انتظار دلدار می نشینم.
منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای دل بسته هستند

بی خبری، خوش خبری است…

امروز عصر با کریستین جلسه دارم. قرار است در باره مقاله صحبت کنیم. دیروز عصر تمامش کردم. البته به فارسی. الان دارم ترجمه می کنم با کمک گوگل که خدا جد و آبادش را بیامرزد. تا دیروز احساس می کردم که خیلی خوب شده. راضی بودم از نتیجه کارم. اما… عصر رفتم پیش کریستین. گفتم که مقاله را تمام کرده ام. می خواهم بدانم کدام قسمتش را برای فردا ترجمه کنم. گفت مگر قرار بود تمام کنی… حس حرفش را نفهمیدم. فقط باعث اضطرابم شد. همسر هم البته به اضطرابم دامن زد. با گفتن اینکه آن مجله ای که قرار است برایش مقاله بفرستم خیلی مجله خفنی است و … اینجور چیزها. کلا تا دیروز اصلا به این موضوع فکر نکره بودم که ممکن است مقاله ام رد شود. فهمیدنش دردناک بود. الان هر جمله ای که می نویسم کلی توی کله ام بالا و پایین می کنم ببینم به درد یک مجله خفن می خورد یا نه. ای کاش در همان جهل و بی خبری خودم مانده بودم.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای بی خبری، خوش خبری است… بسته هستند

ای کاش آفتاب شود

امروز از آن روزهاییست که به زور لباس و رنگ آمدم سر کار.یک جفت از پنج جفت کفشی که دو سه ماه پیش بعد از آندوسکوپی برای خودم جایزه خریده بودم را افتتاح کردم. با روسری که مامان اینها برایم عیدی فرستاده اند؛ و بلوز زرد رنگم که نبودن آفتاب را جبران می کند. چند وقت است که شده ام عاشق رنگ زرد. تنها رنگی است که خون را در رگهایم تند تر به جریان می اندازد. تنها رنگی است که به چشمم می آید. ای کاش آفتاب شود…
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای ای کاش آفتاب شود بسته هستند

وقتی ترشی درست کردن به یک مساله فلسفی تبدیل می شود

من این اصطلاح آمدن یا نیامدن ترشی را تازه یک ماه است که شنیده ام. قبلا اصلا نمی دانستم که ترشی درست کردن به بعضی ها می آید و به بعضی ها نمی آید. البته می دانستم که می گویند بعضی ها دستشان برای ترشی درست کردن خوب است اما… اینکه ترشی درست کردن باعث بشود که اتفاق بدی بیفتد را چند وقت پیش توی یک وبلاگ خواندم.
دیروز توی سیزده به در یک ترشی کلم خیلی خوشمزه بود که مرا به این فکر انداخت که با یک کلمی که دو ماه است یکی از کشوهای یخچالمان را گرفته و کم کم هم دارد خراب می شود ترشی درست کنم. از آن کسی که درست کرده بود دستورش را پرسیدم. به نظر ساده می آمد. اما همین شخص وقتی داشت توضیح می داد اینکه ترشی به بعضی ها نمی آید را هم لابلای حرفهایش گفت.
امروز کلم را آماده کردم اما وقتی که می خواستم آن را خرد کنم و بریزم توی شیشه احساس بدی داشتم. ترسیدم که نکند به من هم نیاید. راستش هیچ دلیلی به ذهنم نمی رسید. به چشم زدن اعتقاد دارم چون قدرت ذهن انسان را بارها دیده ام. … بسم الله  گفتم اما دلم راضی نشد. فکر کردم که یک کلم یک یورویی که یک بخشش  قبلا سالاد شده بود و یک بخش اش هم غذای پشمک ارزش یک اتفاق بد را ندارد. داشتم کم کم بی خیال می شدم. یاد زن عموی همسر افتادم که از هر چیزی ترشی درست می کرد. با خودم فکر کردم که اگر این قضیه درست بود حتما یک بار از آنها هم آن را می شنیدم. از همسر پرسیدم که شما به آمدن یا نیامدن ترشی اعتقاد دارید. گفت نه. خیالم راحت شد. نفس عمیقی کشیدم و سرکه را ریختم توی شیشه.
منتشرشده در شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای وقتی ترشی درست کردن به یک مساله فلسفی تبدیل می شود بسته هستند

عادت می کنیم…

اینجایی که ما زندگی می کنیم بخش مذهبی فرانسه است. تنها قسمتی که لائیک نیست. حتی رفتن دختران به مدرسه با روسری هم آزاد است. برای همین هم بیشتر از بقیه شهرها تعطیلات مذهبی دارد. نمونه اش همین جمعه نیک قبل از عید پاک. این چهار روز تعطیلی یک کمی حال و هوای عید را زنده کرد برایمان. 13 به در زودرس هم داشتیم. برای همین هم الان حس 14 فروردین را دارم و دلم نمی خواهد بروم سر کار. دلم می خواهد تا ظهر بخوابم و بعدش هم تا شب جلوی تلویزیون دراز بکشم. آدم چه زود به تعطیلات عادت می کند… آدم چه زود به همه چیز عادت می کند.

پی نوشت: می گویند که چند سال پیش دولت می خواسته تعطیلی جمعه را بردارد. مردم ریخته اند توی خیابان و تظاهرات کرده اند. دولت هم کوتاه آمده. خدا پدر و مادر آنهایی که اعتراض کردند را بیامرزد. برای ما ایرانیها که خیلی لازم بود!

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای عادت می کنیم… بسته هستند

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد…

آدم بعضی وقتها می ماند که چقدر تنهایی هست روی این کره خاکی. چه حجم بی شماری از تنهایی هست. آدمها یا مهاجرت کرده اند و دوستانشان را جا گذاشته اند یا خودشان مانده اند و دوستانشان رفته اند. همه دلتنگند و همه به دنبال دوست می گردند. همه به دنبال دوست می گردند اما کسی با کسی دوست نمی شود. کسی دست دوستیِ کسِ دیگری را نمی فشارد. همه از دوباره تنها شدن می ترسند. همه از دوست داشتن می ترسند. همه از «دوست» شدن می ترسند.

پی نوشت: به نظرم باید یک اجلاس ریو هم برای کاهش تنهایی راه بیفتد. از دی اکسید کربن خیلی خیلی خطرناک تر است.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد… بسته هستند

بوی لوبیا پلو… عطر مادر

1- یک ماهی هست که دلم لوبیا پلو می خواهد. اول لوبیایش را نداشتیم. بعد که لوبیا خریدیم گوشتمان تمام شد. بعد که گوشت خریدیم من به یک رژیم اجباری محکوم شدم. دو سه روز پیش دیگر نتوانستم تحمل کنم. از صبح گوشت را گذاشتم بیرون از فریزر اما عصر که برگشتم خانه سردرد داشتم و مجبور شدم دراز بکشم. امروز بالاخره توانستم. یک قابلمه بزرگ لوبیا پلو درست کرده ام. برای پنج شش نفر حداقل. با وجود اینکه می دانم همسر دوست ندارد. اما… هیچ کس به خوشمزگی مامانم لوبیا پلو درست نمی کند.

2- از عصر که رها برگشته هر چه سعی می کنم بغلش کنم یا ببوسمش نمی گذارد. در می رود. به التماس افتادم ولی اثری نداشت. کم کم طاقتم طاق شد. گفتم یک زمانی می رسد که دلت می خواهد مادرت بغلت کند اما… کنارت نیست. نفهمید. بغض کردم و رفتم توی آشپزخانه که به لوبیا پلو سر بزنم.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | 2 دیدگاه

انسان، طبیعت، تاریخ

خیلی تعجب می کنم وقتی کسی می گوید که به جای اینکه مثلا با هواپیما برود لندن پول بیشتری داده و با قطار رفته تا محیط زیست کمتر آلوده شود. با خودم فکر می کنم که با این پول می شد زندگی یک کودک فقیر را شاید یک سال تامین کرد.

خیلی تعجب می کنم وقتی کسی به جای اینکه نگران زنان و مردان و کودکانی باشد که درجنگ ها کشته یا زخمی می شوند به آثار تاریخی و فرهنگی فکر می کند که از بین می روند.

هنوز آنقدر خودخواهم که انسان را از همه چیز بالاتر می بینم. جان انسان را. نمی دانم. با وجود اینکه می دانم اگر یکی از این آثار تاریخی از بین برود دیگر ساخته نخواهد شد؛ با وجود اینکه می دانم اگر نسل یکی از گونه های گیاهی یا جانوری کره زمین به خاطر تغییرات آب و هوایی و گازهای گلخانه ای نابود شود دیگر قابل جبران نیست؛ با وجود همه اینها هنوز به جان انسان می اندیشم. هر چند که هفت میلیارد نفر باشند و کم شدن حتی یک میلیون نفر تاثیری در زندگی بقیه ایجاد نکند؛ هر چند این افرادی که می میرند هیچ گاه واقعا معنای زندگی را نچشیده باشند… اما… جان تک تکشان مهم است برایم. هنوز آنقدر خودخواهم که به جز انسان چیزی را نبینم. هر چند در زلزله بم، می دانم که دیگر ارگ هیچ گاه زنده نخواهد شد تا من و بچه هایم بتوانیم آن را ببینیم، اما… نگران بچه هایی هستم که تا آخر عمر نمی توانند سایه سیاه آن فاجعه را از زندگیشان بردارند.

دلم می خواست می توانستم اینقدر انسان را بزرگ نبینم اما… نمی توانم. هر چند می دانم که تمامی آنچه بشریت و طبیعت و میراث فرهنگی را به خطر می اندازد زاییده کسانی است که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند.

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای انسان، طبیعت، تاریخ بسته هستند

وبلاگ هرجایی

به خودم می گویم بگذار زندگی اش را بکند؛ چه کارش داری؛ بی خیال اینهایی که آمدند و خواندند و رفتند. وبلاگم را می گویم؛ این وبلاگ را. اما نمی توانم. نمی توانم همانجوری باشم که انگار من هیچ چیزی ننوشته ام در باره… و هیچ کس هم نیامده و نخوانده. هیچ غریبه ای پایش به اینجا باز نشده. مثل این است که وقتی داری پشت یک پرده برای خودت آواز می خوانی  ناگهان پرده کنار رود و روبرویت یک عالمه آدم باشد؛ آدمهایی که صدایت را می شنوند.
خیلی دلم می خواهد که زمان به عقب برگردد و من آن پست را ننویسم و دنیای وبلاگیم اختیارش دست خودم باشد. اما نمی شود. حتی اگر آن پست را بردارم چیز زیادی عوض نمی شود.
برای همین است که دیگر دست و دلم نمی رود به نوشتن. مثل دفعه قبل که غریبه هایی آمده بودند و مجبور شدم یک مدتی وبلاگم را ببندم. شاید هم بعد از این که این تب خوابید این کار را بکنم. نمی دانم. 
منتشرشده در وبلاگ, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای وبلاگ هرجایی بسته هستند