زندگی

از مزایای سمینارهای غیر مرتبطی که باید اجبارا در آنها شرکت کنم این که بعضی وقتها به نتایج جالبی می رسم در باره زندگی. امروز هم خودم از آنچه فهمیدم تعجب کردم. داشتم به المان های مهم زندگی یک فرد فکر می کردم. عناصر تاثیر گذار. از نظر من خانواده، جامعه، تواناییها و استعدادهای شخصی فرد، فلسفه او در زندگی، آموزش، کار، پول، تفریح، آزادی و عشق مهمترین چیزهایی هستند که می توانند سرنوشت یک فرد را رقم بزنند؛ انتخاب هایش را توجیه کنند؛ یا باعث شوند که او احساس خوشبختی یا بدبختی کند. سعی کردم رابطه اینها با هم را پیدا کنم. از نظر تاثیرگذاری  خانواده و فلسفه زندگی فرد مهم ترینند؛ بعد توانایی های شخصی اش، احتماع و آموزش؛ بعد کار و پول و تفریح و درنهایت عشق. از لحاظ تاثیرپذیری عشق بیش از همه متاثر است از بقیه. بعد آموزش و پول و تفریح و کار؛  بعد فلسفه زندگی و آزادی و توانایی های فردی؛ خانواده و جامعه هم کمترین تاثیرپذیری را دارند. عجیب اینکه آدم وقتی احساس خوشبختی می کند که عاشق شود. در حالیکه عشق نه تنها روی هیچ جنبه دیگری از زندگی تاثیر نمی گذارد بلکه خود برآیند و متاثر از همه آنهاست. شاید وقتی عاشق می شویم که بقیه جنبه های زندگی امان با هم به تعادل برسند. شاید.

پی نوشت: یک چیزی که تازه به ذهنم رسید این است که… آدم تا سلامت نباشد نمی تواند از بقیه ابعاد زندگیش لذت ببرد. سلامت جسمی، روحی و حتی … هورمونی!

منتشرشده در فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای زندگی بسته هستند

دو

امروز تعداد بازدیدهای اینجا و پرشین بلاگ با هم یکی شد. ۱۷۶۰ تا. هر کدامشان هویت خودشان را دارند و من هم سرگردان از این یکی به آن یکی. فکرش را که می کنم می بینم شاید هم بد نباشد. تمرکز روی یک چیز برای من که همیشه اثر منفی داشته.
دیروز توی پارک یک جمع عجیب دیدم. دو مرد و یک زن و چهار بچه که یکیشان توی بغل زن با شال بسته شده بود. بچه ها و زن داشتند شوالیه بازی می کردند توی قلعه وسط فضای بازی بچه ها. با شنل و شمشیر و سپر و تجهیزات کامل. انگار که داشتند نمایش تمرین می کردند. یکی از مردها دوربین دستش بود و ازشان عکس می گرفت و راجع به بازیشان توضیح می داد. انگار که کارگردان نمایش باشد. یکی دیگر هم حتما پدر بچه ها بود. بازی اشان خیلی گرم بود. رها هم محوشان شده بود. آنجا  احساس کردم که یک خانواده پرجمعیت پر بچه باید بیش از یک پدر داشته باشد. یک مادر می تواند یک بچه را بغل بگیرد و همپای سه تای دیگر  ورجه وورجه کند اما یک پدر فقط از پس یکی نهایتا دو تا بچه بر می آید. این ایده یک خانواده دو پدره را به وبلاگ های دو گانه من تعمیم بدهید. می بینید که خیلی هم منطقی است. نه؟؟؟! و البته پیدا کنید پرتقال فروش را.
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, فیلسوفانه, وبلاگ | 2 دیدگاه

چگونه انشا، داستان یا مقاله بنویسیم؟

هر چه سعی می کنم بنشینم سر کارم نمی شود. یک چیزی پیدا می شود که حواسم را پرت کند. یک چیزی پیدا می شود که ببرد مرا به گذشته ها. من هم که آماده… برو که رفتیم.
امروز یک نفر با جستجوی انشا در باره سال ۹۱ چطور سالی بود رسیده به وبلاگ من. یاد خودم افتادم و انشا نوشتنم که هیچوقت خوب نبود. اصلا نمی دانستم که انشا نوشتن یعنی چه. یعنی هیچ کس هیچوقت نگفت. برای همین من هم  نمی نوشتم. خیلی کم می شد که گیر بیفتم به خاطر ننوشتن. این اواخر یاد گرفته بودم که به جای انشا داستان می نوشتم. نتیجه اخلاقی و اینجور چیزها. اما هیچ کس نگفت که انشا با داستان فرق دارد.
من حالا فرق انشا با داستان را می دانم. می دانم که انشا نوشتن یعنی چه. این را می نویسم برای آن کسی که حتما نمی دانسته برای موضوع انشایش چه بنویسد و چگونه بنویسد که توی این شهر فرنگ دنبالش گشته.

دوست عزیز… انشا نوشتن تقریبا همان مقاله نوشتن است. باید یک فرضیه داشته باشی. یک هیپوتز. باید انشایت را با آن شروع کنی و سعی کنی جنبه های مختلفش را در پاراگراف های جداگانه توضیح دهی. کل مطلب باید یک مقدمه داشته باشد، یک بدنه اصلی و یک نتیجه گیری. مقدمه باید با یک جمله کلیدی شروع شود. جمله ای که اساس آن چیزی است که می نویسی یا جمله ای که شاید برای خواننده عجیب باشد و او را ترغیب کند تا بقیه مطلب را بخواند. هر پاراگراف هم باید با ایده اصلی اش شروع شود. بعد ایده تشریح شود و در نهایت مثالی برای روشن شدن مطلب ارائه گردد.  توصیه می کنم یک نگاهی به این کتاب بیندازید:

کتاب البته واضح و مبرهن است که… نوشته ضیاء موحد
معرفی اش در اینجا، خلاصه اش در اینجا و نقدش در اینجا

در مورد داستان کاملا برعکس است. شما باید تا جایی که می توانید موضوع اصلی را در ابهام نگه دارید. لایه لایه حقیقت را برای خواننده شفاف کنید و در آخر داستان، در جمله آخر، حرف اصلی اتان را بزنید. شاید هم نزنید و بگذارید که خواننده خودش نتیجه گیری کند.

در مقاله علمی، موضوع از یک انشای ساده کمی پیچیده تر می شود.  باید اول یک مقدمه بنویسید راجع به اینکه چرا این موضوع را انتخاب کرده اید و از مطالعه اش چه هدفی دارید و چه نتیجه ای می خواهید بگیرید. در بخش بعدی سابقه موضوع را توضیح می دهید. در این بخش ارجاع دادن خیلی مهم است. تقریبا باید همه جمله ها را از کسانی که قبلا در باره این موضوع کار کرده اند نقل قول کنید. حالا یا به صورت مستقیم یا به صورت غیر مستقیم. می توانید حرفهای قبلی ها را به صورت جدول خلاصه کنید. اگر این خلاصه کردن قبلا انجام نشده باشد و یک نتیجه جدید بدهد خودش می شود یک مقاله با موضوع بررسی ادبیات موضوع در یک زمینه خاص. در غیر اینصورت باید در بخش بعدی، کاری را که شخص شما انجام داده اید بیاورید. چیزی که به آنچه قبلی ها گفته اند اضافه می کنید. از استدلال، استقرا، تحلیل  و ارائه نمونه های موردی تا می توانید استفاده کنید. در این بخش و بخش آخر که نتیجه گیری است نباید ارجاع نویسی داشته باشید. باید فقط از قول خودتان حرف بزنید. در نتیجه گیری هم می توانید نکات مهمی را که در بخش قبل استخراج کرده اید یا به صورت نکته ای و یا به صورت یک دیاگرام نشان دهید و توضیح دهید که چشم انداز آینده تحقیقتان چیست و فکر می کنید بعد از کار شما، چگونه می شود پژوهش در این زمینه را ادامه داد.

این بود انشای من در باره نوشتن… امیدوارم برای آن کسی که برایش نوشته ام مفید باشد.

منتشرشده در معلمانه | دیدگاه‌ها برای چگونه انشا، داستان یا مقاله بنویسیم؟ بسته هستند

اصالت غم

آدم یک روز حالش بد است الکی؛ یک روز هم حالش خوب است الکی. امروز از آن روزهایی است که من الکی حالم خوب است و انگار نه انگار که دیروز الکی حالم بد بوده و حتی با زحمت زیاد هم نمی توانسته ام لبانم را به لبخند باز کنم. اتاق خلوت است. دو تا کارآموزها نیامده اند. برای من که شلوغی زیاد اذیتم می کند این یک نکته مثبت است. هوا هم خوب است. خیلی بهتر از دیروز. سمینار صبح هم لغو شد. یک کتاب فوق العاده هم پیدا کردم برای کارم و حتی توانستم پی دی اف همه فصل هایش را دانلود کنم. اما اینها هیچ کدام دلیل خوبی حال امروزم نیستند. همانطور که بدی حال دیروزم دلیلی نداشت. صبحش کریستین آمد اتاق ما. در جواب احوالپرسیم چشمکی زد که … اگر مرد بودم حتما عاشقش می شدم (البته الان هم مطمئن نیستم که نباشم!) برای یک کاری هم به توصیه نامه اش نیاز داشتم که… آنقدر از من در نامه تعریف کرد که فکر کنم حتما درخواستم را قبول کنند… نمی دانستم اینقدر آدم جدی و دینامیکی هستم و کارم را اینقدر خوب پیش برده ام… اما همه اینها حال دیروزم را خوب نکرد.
هنوز با این سن و سال نمی دانم که چرا بعضی وقتها حالم را هیچ چیز خوب نمی کند؛ بر عکس بعضی روزها هر اتفاق بدی هم که بیفتد من عین خیالم نیست. اگر می دانستم هیچوقت نمی گذاشتم که چیزهای الکی حالم را بد کند. غم باید با ارزش باشد.
منتشرشده در فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای اصالت غم بسته هستند

ارزش بی ارزش

۱- توی شهر قبلی، خانه امان در محله عرب نشین واقع بود. البته در دومین محله عرب نشین شهر. یک محله اصیل تر و عرب تر هم بود در مرکز شهر که می رفتیم آنجا برای خریدن گوشت و خوردن مرغ سوخاری. همسر بهشان می گفت برادران ارزشی. اینجا که آمدیم توی محله یهودی نشین خانه گرفتیم. کلا توی محله ما نصف مردها از این کلاه های مخصوص یهودیها می گذارند سرشان و شنبه ظهر هم که بروی بیرون، همه با لباسهای رسمی مشکی دارند از کنیسه بر می گردند. از قضا همسایه طبقه بالاییمان هم یهودی است. هر بار که مرا می  بیند راهش را کج می کند و از یک طرف دیگر می رود. حتی سرش را هم پایین می اندازد که مبادا بهش سلام کنم. آخر اینجا حتی وقتی وارد توالت عمومی هم می شوند سلام می کنند. فکر کنم مشکلش این است که من روسری دارم. من هم از لجم اسمش را گذاشته  ام برادر بی ارزش.

۲- حسرت می خوردم از اینکه از بدشانسی ما فقط یک خانواده هستند توی ساختمانمان که بچه همسن رها دارند. آن هم خانواده همین برادر بی ارزش که اینقدر متعصب است که می ترسد اگر به من سلام کند بخورمش. می شد که با هم دوست بشویم. می شد که بچه هایمان با هم بازی کنند. می شد که… ولی نشد. ارزش ها نگذاشت.

۳- عصر یک شنبه داشتم رها را می بردم پارک. هنوز از در حیاط بیرون نرفته بودیم که آنها هم آمدند. آنها هم داشتند می رفتند پارک دسته جمعی. رها را که دید انگار دلش نرم شد. بعد از ۶ ماه سلام کرد. حتی لبخند هم زد. از ما که گذشت اما… شاید بچه هایمان بتوانند به همدیگر انسانی تر نگاه کنند. فراتر از این شبه ارزش های بی ارزش.

منتشرشده در فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای ارزش بی ارزش بسته هستند

برای خوانندگان این وبلاگ

می گویند که اریک اشمیت آمده ایران تا با مسئولان مذاکره کند در باره خدمات متقابل گوگل و دولت! البته زیاد بوی خوبی نمی دهد. مخصوصا که انتخابات هم نزدیک است. من البته کاری ندارم به بقیه خدمات گوگل. اما واقعا دلم می خواهد که بلاگ اسپات از فیلتر خارج شود. احساس یک آدم دو شخصیتی را دارم. یک جا آدم موجه و متین و نسبتا فرهیخته ای هستم و یک جای دیگر حتی به خودم اجازه می دهم که گاهی چرت و پرت هم بنویسم. البته این دلیلش آن است که فکر می کردم اینجا را کسی نمی خواند. البته به جز دوستم آیدا. حالا که می بینم کسانی می آیند و می روند که من حتی نمی دانم کیستند یک کمی بفهمی نفهمی اذیت می شوم. پرشین بلاگ حسنش این است که آمار همه خواننده هایم را دارم اما اینجا نه. خیلی خیلی به من لطف می کنید اگر فقط یک جایی یک نشان کوچکی از خودتان برایم بگذارید. حتی در حد یک اسم شاید مستعار. اگر دوست ندارید، لطفا نسخه پرشین بلاگ را بخوانید. با این کارتان مرا از یک مساله غامض روحی نجات خواهید داد.

با احترام
عتیق

منتشرشده در وبلاگ | 2 دیدگاه

عجب عالمی است این دنیای وبلاگ

من الان 130 روز است که وبلاگم را درست کرده ام و توی این 130 روز 170 پست نوشته ام. این یعنی بیشتر از یک پست در روز که به نظرم خیلی عدد زیادی است. بعضی وقتها با خودم فکر می کنم که چقدر حرف در من جمع شده بوده و احتمالا اگر با وبلاگ خوانی و وبلاگ  نویسی آشنا نمی شدم حتما می ترکیدم! البته این آشنایی هنوز در مرحله جنینی است ولی همین که چند تا وبلاگ پیدا کرده ام که دنبال می کنم و چند نفر هستند که وبلاگ مرا دنبال می کنند برایم کافیست. لامصب چه لذتی دارد وبلاگ خوانی. از بچگی هم همیشه دوست داشتم بروم دفتر خاطرات خواهرهایم را بخوانم اما هیچوقت به خودم اجازه ندادم. حالا از اینکه وبلاگ اجازه می دهد که بخش های عمومی خاطرات روزانه ات را بگذاری که همه بخوانند واقعا خوشحالم. شاید این بهترین بخش دنیای دیجیتال باشد. به قول فرانسویها… moi, j’aime bien

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای عجب عالمی است این دنیای وبلاگ بسته هستند

خوشا شیراز…

می گوید ابتدایی ها را به خاطر باران شدید تعطیل کرده اند. می پرسم از کی تا حالا به خاطر باران مدرسه ها را تعطیل می کنند. می گوید شیراز است دیگر. یادم می آید که هر وقت از شوهرم هم شکایت می کنم می گوید شیرازی است دیگر. انگار که شیراز و شیرازی بودن مجوز تنبلی و بی خیالی و سرخوشی و شادی است. با خودم فکر می کنم که اگر زندگی واقعا اینقدر ساده است که برای یک شیرازی، چرا ما خودمان را به آب و آتش می زنیم برای هیچ؛ و اگر واقعا اینقدر سخت است که برای ما، چگونه یک شیرازی می تواند دغدغه هایش را در خواب بعد از ظهر و کاهو ترشی عصرانه و پرسه شبانه در ملاصدرا و زرگری و عفیف آباد و ستاره و آفتاب و خلیج فارس و باغ رفتن های آخر هفته خلاصه کند. یکهو دلم تنگ می شود برای فروردین شیراز و عطر شکوفه های بهار نارنج و بی خیالی و سرخوشی و شادی. دلم برای عاشق شدن تنگ می شود.
منتشرشده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای خوشا شیراز… بسته هستند

لایک به زندگی

دست و صورتش را شسته و نشسته یک لیوان چای پررنگ ریخت و رفت سمت اتاقش. غرغرهای مادرش را که اعتراض می کرد نادیده گرفت… «همه زندگیت شده این فیس بوک. حلوا خیرات می کنن اونجا؟!» … به راهش ادامه داد … «بی خیال. گیر نَده.» … لپ تاپ را قبل از اینکه برود دستشویی روشن کرده بود. چایش را گذاشت روی میز و نشست. تا فیس بوک بالا بیاید انگار هزار سال برایش گذشت… «این هم که دیگه نفتی شده. باید فکر یه نو باشم»… «اوووو چه خبره. فقط یه شب نبودم ها.» همین طور که دکمه اسکرول ماوس را می چرخاند یک نگاهی هم به اخبار جدید می کرد. یکی از دوستان دانشگاه یک عکس دسته جمعی گذاشته بود. لایک زد. کمی پایین تر، نامزدش یک جوک نوشته بود. لایک زد. دخترک هم لایک زده بود… «این دختره خجالت نمی کشه. باید حالشو اساسی بگیرم.»… یک کم پایین تر، نامزدش یک عکس دو نفری گذاشته بود از شام دیشب. فی فی و می می و شی شی هم کامنت گذاشته بودند و کلی قربان صدقه اشان رفته بودند. معلوم نبود قربان صدقه او یا قربان صدقه نامزدش. لایک زد. هم عکس را و هم همه کامنت ها را. تشکر کرد. یک چیزی هم برای نامزدش نوشت که البته مخاطبش بیشتر آن سه تا بود و البته دخترک که مطمئن بود حتما می آید و می خواند. پایین تر آمد. یکی از دوستانش عکس عروسیشان را گذاشته بود. لایک زد… « کی می شه ما عکس عروسیمونو بذاریم چشم این دختره در بیاد؟!»… یک کم پایین تر، عکس تولد دو سالگی پسر یکی از بچه های دبیرستان بود. لایک زد… «ما هم الان باید یه بچه ای همسن این داشتیم»… پایین تر آمد. یکی از دوستانش عکس یک خانم میانسال را گذاشته بود با روسری سفید. 70 تا لایک داشت و 40 تا کامنت.. «چه خبره؟»… شروع کرد به خواندن کامنت ها… تسلیت… تسلیت… تسلیت… مادرش بود. لایک نزد. لپ تاپ را بست. لیوان چایش را برداشت و برگشت به آشپزخانه.
منتشرشده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای لایک به زندگی بسته هستند

حالم بده

1- وقتی حالم بد باشد می افتم به وبلاگ خواندن. وقتی خوب، به نوشتن. حالا هم بدم. خیلی بد. برای همین فقط می خوانم. همین.

2- در صد متری خانه ما دارد اجلاس گفتگوی بدون ابراز تنفر برگزار می شود. اینکه در ادبیاتمان از عبارت من متنفرم از… استفاده نکنیم. اما من متنفرم از… من بدم می آید از… من خوشم نمی آید از… من موافق نیستم با… خوب موافق نباش. خوشت نیاید. بدت بیاید. متنفر باش. ما همینیم که هستیم. به ما چه که تو حالت بد است.

3- حالم بد است. خیلی بد. خیلی خیلی بد.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای حالم بده بسته هستند