خنده های راستکی

خواهرم می خواهد برای سالگرد ازدواج برادرم و همسرش برایشان یک تابلو درست کند از عکسهایی که توی سفرها انداخته اند. از من کمک خواسته. هفتاد هشتاد تا عکس هم انتخاب کرده که من چند تایشان را جدا کنم و بچینم کنار هم که بشود تابلو. چند تایشان را بیشتر نتوانست برایم ایمیل کند. به خاطر سرعت فوق العاده اینترنت خانه امان که یک عکس 5 مگابایتی را 45 دقیقه طول داده تا آپلود کند… بگذریم. توی همه عکسها یک زوج خندان هستند که با اینکه یک جای زیبا ایستاده اند و عکس گرفته اند اما آنچه زیبایش چشم را خیره می کند منظره نیست؛ لبخندی است که بر لبانشان است. لبخندی که برای من نشانه خوشبختی است. هر دویشان را می شناسم. می دانم که آدمهای درونگرایی هستند و اینکه ایستاده اند کنار هم تا کسی ازشان عکس بگیرد یک کار فرهنگی دراز مدت برده. اگر اینقدر نزدیک نبودند حتما می گفتم این لبخندها الکی است. مگر می شود بعد از چند سال یک زوج هنوز همانقدر شاداب بمانند. مگر می شود مثل یک تازه عروس و داماد لبخند بزنند. اصلا مگر می شود که حوصله داشته باشند هنوز با هم عکس بگیرند.اما انگار می شود. فکر کنم باید قالب های ذهنیم را بگذارم کنار و سعی کنم روی خودم و همسر یک کار فرهنگی دراز مدت انجام دهم. شاید روزی برسد که عکسی که توی سایت ها و مقاله ها از خودم می گذارم مال 5 سال پیش نباشد!
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای خنده های راستکی بسته هستند

عاشقتم کوچولوی مستقل دوست داشتنی

دیگر نمی شناسمت. قدمهای محکمت را که اصلا شبیه نوزادی نیست که دو سال پیش حتی نمی توانست از جایش بلند شود یا بنشیند. برای خودت شده ای یک شخصیت مستقل که تصمیم می گیرد، انتخاب می کند، ترجیح می دهد و عمل می کند. همیشه دوست داشتم دخترم مستقل باشد. دوست داشتم خودش از پس کارهایش برآید. دوست داشتم بتواند برای خودش یک جهان بینی خاص  و منحصر بفرد داشته باشد؛ به قول پدرت صاحب سبک باشد. اما فکر نمی کردم اینقدر زود اتفاق بیفتد. یک دوگانگی غریبی است؛ هم می خواهم که به من وابسته باشی و هم از استقلالت احساس غرور می کنم. شاید دیگر کم کم باید آن نوزاد ناتوان و بی پناه را که من واسطه ارتباطش با دنیا بودم را فراموش کنم. شاید وقتش رسیده است که به پایان برسد این دوره ای که من با تو تعریف می شدم و تو با من. شاید اما… در هر حال عاشقت هستم کوچولوی مستقل دوست داشتنی.
منتشرشده در مادرانه ها | دیدگاه‌ها برای عاشقتم کوچولوی مستقل دوست داشتنی بسته هستند

رنگی تر از بهار…

امروز من رنگی ترین آدم شهرم؛ زرد و سبز و آبی. از کنار هر مغازه ای که رد می شوم از دیدن زنی که با این همه رنگ دارد توی شهر می چرخد تعجب می کنم.
امروز من رنگی ترین آدم شهرم؛ رنگی تر از گلهای ماگنولیایی که به خودشان می بالند از اینکه خاکستری نیستند.
امروز من رنگی ترین آدم شهرم؛ رنگی تر از زردی آفتاب، سبزی درختان تازه جوانه زده و آبی  آسمان. جایم اینجا نیست.  توی آفتاب است. توی آفتاب و زیر آسمان.
امروز من رنگی ترین آدم شهرم… حتی رنگی تر از بهاری که کم کم دارد خودش را باور می کند.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای رنگی تر از بهار… بسته هستند

استامبولی، مقاله و وبلاگ ۲۰۰۰

رسما شغل اولم شده وبلاگ نویسی. مقاله و درس و مشق تعطیل. امروز پرشین بلاگم مرز دو هزار بازدید کننده را رد کرد. یک اتفاق دیگر هم افتاد و آن اینکه یک نفر بدون اینکه من بشناسمش یا تا حالا برایم کامنت گذاشته باشد مثلا توی وبلاگش سه تا پست گذاشته و به دوستان و خواننده هایش توصیه کرده که بیایند وبلاگ مرا بخوانند. توی همین یک ساعت ده نفری آمده اند و همه اشان هم شروع می کنند از اول خواندن. شاید خودم هم بروم از وبلاگ او بیایم به وبلاگ خودم و از اول بنشینم همه را بخوانم!

 پی نوشت:
۱- اینو نوشته: اگه دوست دارید هر روز وبلاگی رو بخونید که با یه سوژه جدید آپ کرده به عتیق سر بزنید. خیلی تصادفی تو لیست وبلاگهای به روز شده پرشین دیدمش و از مطالبش خوشم اومد. به تاریخ نوشته هاش که دقت کردم دیدم مرض* خودمو داره که هر روز آپ کنه.
۲- این مرض هر روز آپ کردن رو خیلی خوب اومده!
۳- بشین سر درست بچه.

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای استامبولی، مقاله و وبلاگ ۲۰۰۰ بسته هستند

Amour

نشستم با جدیت تمام فیلم عشق میشل هانکه را دیدم. شکنجه بود برایم.  یک جور خودزنی. بیش از بیست بار وسطش قطع کردم. فیلم دو ساعته پنج ساعت طول کشید برایم. با این حالم فقط این کم بود…
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای Amour بسته هستند

این هورمونهای…

همه زندگی آدم دستِ این هورمونهاست. شادی هورمون است؛ ناراحتی هورمون است، عشق هورمون است؛ غم هورمون است؛ خواب دیدن هورمون است؛ استرس هورمون است؛ اشتها هورمون است؛ حتی اینکه دنیا را چه رنگی ببینی هم به هورمونهایت ربط دارد. اینکه حوصله داشته باشی یا نداشته باشی؛ اینها غذاها خوشمزه باشند یا نه؛ اینکه هوا خوب باشد یا نه؛ همه بستگی به سطح هورمونهای بدنت دارد. کافیست یک هزارم میلی گرم یکی اشان کم و زیاد شود. همه زندگیت زیر و رو می شود. دیدت نسبت به همه چیز عوض می شود. اصلا می شوی یک آدم دیگر. ای کاش بایر و میلان* با هم شریک می شدند و قرص می ساختند برای هورمون ها. آنوقت هر کسی صبح که از خواب بیدار می شد انتخاب می کرد که دلش می خواهد چه حالی داشته باشد. قرصش را می انداخت بالا و … تمام.

پی نوشت: من اگر قرص هورمونها بود، هر روز یک دوپامین می انداختم بالا. زندگیم می شد همانجوری که دوست دارم باشد.

* دو شرکت داروسازی بزرگ دنیا

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

واحه یا سراب

زندگی کویر است
و آدمها تشنه
عشق یا واحه است یا سراب
تا نرسی نمی فهمی…
منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای واحه یا سراب بسته هستند

ای کاش اسمش الهام باشد…

قرار است یک دختر ایرانی بیاید لابراتوار ما. کریستین در میهمانی کریسمسش گفت. تا جایی که من فهمیده ام اسمش با ای شروع می شود و نام خانوادگیش ایرانی است و قرار است با رئیس جدید لابراتوار کار کند. نمی دانم اصلا آمده یا نه ولی من بارها با خودم آمدنش را مجسم کرده ام. اسمش را هم در خیال خودم گذاشته ام الهام. می توانست الناز یا المیرا یا انسیه با السا یا خیلی چیزهای دیگر باشد. اما من اسمش را گذاشتم الهام. مثل ن. ح. که اسمش را برای خودم گذاشته ام نرگس. نرگس حسن زاده.  توی راهنمایی و دبیرستان هم مدرسه ای بودیم. او خانم دکتر شد. حتما تا الان تخصصش را هم تمام کرده. شاید هم نکرده. شاید ازدواج کرده و بچه دار شده. شاید هم نشده.از صورتش هیچی یادم نیست. شاید حتی اگر ببینمش هم نشناسمش اما… اسمش در خیالم جاودانه است… ای کاش اسم دختری که قرار است بیاید الهام باشد…
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای ای کاش اسمش الهام باشد… بسته هستند

مرز

مرز خیلی باریکی است بین بی توجهی و آزاد گذاشتن. مرز خیلی باریکی است بین مهربانی و کنه شدن. شاید فقط یک کلمه. یک کلمه کمتر که حرف بزنی می شوی مهربان. یک خیلی که به جمله ات اضافه کنی می شوی چسب. یک کلمه که کمتر حرف بزنی می شود بی توجهی. یک کلمه بیشتر که حرف بزنی می شود دخالت. نظر بدهی می شود تجاوز به حریم خصوصی. نظر ندهی می شود بی تفاوتی… آدم بعضی وقتها خودش هم نمی فهمد که طرف مقابلش چگونه باید حسن نیتش را به او ثابت کند. چگونه باید ثابت کند که دوستت دارد و می خواهد تو را آزاد بگذارد. نمی خواهد در زندگیت مداخله یا حریم خصوصیت را مخدوش کند. چه برسد وقتی که خودت می شوی طرف مقابل. مرز ها خیلی باریک اند و آدمها شکننده. مراقب باشیم.
منتشرشده در فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای مرز بسته هستند

از هیدرولوژی چه می دانید؟

خوابم نبرد خوب است. هیچی نمی فهمم. این یکی را خودم انتخاب نکردم که بیایم. آرنو مجبورم کرد. اتاق به اتاق دنبال آدم بی کار می گشت که خفتش کند ببردش سمینار. گفتم رشته ام نیست. گفت سالن خالی است. دلم سوخت برایش. پاشدم آمدم. حالا به زور دارم جلوی خمیازه ام را می گیرم. دفعه قبل هم همینطور شد. یک استادی کلی راه آمده بود از یک شهر دیگر که برای ۵ نفر سمینار بدهد که البته یکی اشان هم من بودم که روز اول عید از زور بی حوصلگی رفتم نشستم که مثلا وقتم تلف نشود. کل زندگیم یک ترم یک پروژه داشته ام برای مهندس خراسانی زاده در باره هیدرولوژی (اتفاقا با حدیث!). تنها چیزی که فهمیدم این بود که موقع طراحی سد باید به فکر ماهی ها هم باشیم که بتوانند از این طرف سد بروند آن طرف و توی توربین گیر نکنند. تنها سوالم هم این که کسی به فکر ماهی های کارون و کرخه هم هست آیا؟! … و تنها نتیجه گیری ام اینکه دیگر هیچ وقت هیچ جا نباید بگویم که من یک پروژه در باره هیدرولوژی انجام داده ام!

منتشرشده در یادداشت های روزانه | 2 دیدگاه