زن برای رفع دلتنگی هاش… گریه نمی کنه، خرید می کنه

بی حوصله ام شدید. هی این صفحه ها را ریفرش می کنم انگار که قرار است معجزه ای اتفاق بیفتد و نمی افتد. نه اس ام اسی نه ایمیلی و نه پست تازه ای. هیچ. البته بی حوصلگیم به اینها ربطی ندارد و با اینها هم خوب نمی شود. یا با گریه خوب می شود و یا با خرید. بعضی وقتها واقعا فقط خرید است که حال آدم را خوب می کند… بروم یک چیز نویی پیدا کنم بپوشم شاید همان اثر را داشته باشد!
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای زن برای رفع دلتنگی هاش… گریه نمی کنه، خرید می کنه بسته هستند

دمدمه های اردیبهشت…

یک ماه از بهار گذشت… چه زود…با سرعت یک چشم به هم زدن… قبل از اینکه باورمان بشود بهار شده… اگر زمستان بود هر یک روزش جان آدم را می رساند به لب تا تمام شود.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای دمدمه های اردیبهشت… بسته هستند

سقوط

همان زمانی که یکی در حد یک نیمه خدا می بردت بالا، یکی هم در حد یک گوسفند می زندت زمین. حتی ممکن است قربانیت هم بکند. هر چه بیشتر بالا بروی، زمین که بخوری بیشتر دردت می آید… دردناک تر وقتی است که همانی که برده ات بالا بیندازدت زمین… خیلی دردم آمد. خیلی.
منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای سقوط بسته هستند

لرز

ساعت زنگ می زند. سه و نیم است. از خواب می پرم. گیچ و منگ. توی بخش عمیق خوابم بودم که زنگ زد. داشتم خواب یک حادثه را می دیدم. آخرین کلمه ای که یادم می آید شنیدم مدیریت بحران بود. یک ربع به چهار وقت گرفته بودم از دکتر. رفتم آب بخورم تا یک کمی از فضای خواب بیایم بیرون. از آشپزخانه که برگشتم همسر را دیدم که تبلت به دست نشسته روی کاناپه. جا خوردم. انگار که انتظار نداشته ام اصلا خانه باشد. گفت زلزله شده توی آذربایجان. سومین بار است این چند روز. 
پرسیدم کسی هم کشته شده. گفت نمی دانم. لرزم گرفت. پرسیدم کتم را بردارم؟ هوا سرد نیست؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت نه. کیف پولم را برداشتم و از خانه زدم بیرون. توی همین دو روزی که خانه مانده بودم یکهو تابستان شده بود. درختان همه سبز شده بودند. حتی درخت های مکعبی بلوار. حتی درخت های عمارت روسها.  زن روس داشت وارد عمارت می شد با سگش. به کفشهایم نگاه کردم. نکند خودش را بمالد به کفشم؟ ترسیدم. زن  دامن رنگی گشادی تنش بود و یک پاکت بزرگ گالری لافایت دستش. حرصم گرفت. انگار که ارث پدریم را دزدیده باشد و رفته باشد برای خودش خرید کند. هر چه می کشیم از دست اینهاست… یک پژوی کروک با سرعت زیاد پیچید توی کوچه. همه دیوانه شده اند انگار. به کفشهایم نگاه کردم. مطب دکتر خلوت بود.  توی فاصله ای که منتظر بودم تا نوبتم شود به این فکر می کردم که به دکتر چه بگویم. درد، سرگیجه، حالت تهوع. سردم شد. لرز کردم. برای چه می لرزد؟ چه چیز را می خواهد بالا بیاورد؟ دکتر آمد و رفتم تو. برایم قرصهای قویتری نوشت. نسخه را گرفتم و آمدم بیرون. دوباره لرز کردم. داروخانه خیلی شلوغ بود. تا دم در آدم ایستاده بود. سه تا بچه آلمانی حرف می زنند. تعجب کردم. به خودم گفت اینجا آلزاس است؛ از هر دو نفری یکی آلمانی حرف می زند؛ تعجب ندارد که. مثل این است که توی آذربایجان تعجب کنی که چرا بچه ها ترکی حرف می زنند. آذربایجان زلزله شده. نوبت من، کانتری بود که کنارش کرم های ضد آفتاب را چیده بودند. دریا و پلاژ. پس چرا من سردم بود؟ متصدی داروخانه گفت قرصها قوی هستند. عادت داری؟ سرم را تکان دادم که یعنی آره اما… توی دلم گفتم هیچوقت عادت نمی کنم. آمدم بیرون. توی کوچه خودمان پیرزنی با دامن سبز از روبرو می آمد. حداقل 90 سالش بود. دامنتش رنگ چشمانش بود و رنگ لباس من و گلهای کفشم.  به کفشهایم نگاه کردم. آیا کسانی که مرده اند جوان بودند؟ سردم شد. لرز کردم. رسیدم خانه. یکی از قرصها را خوردم و برگشتم به رختخواب.
منتشرشده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای لرز بسته هستند

امان از این سرچ فارسی گوگل

اینقدر دلم می سوزد برای اینهایی که با سرچ یک چیزی رسیده اند به وبلاگ بی ربط من. مثلا با سرچ لوپیا پلو یا درست کردن ترشی و پشمک. اصلا پست انشا و مقاله را هم برای یکی از همینها نوشتم. دلم نمی خواهد کسی دست خالی بیرون برود از اینجا. البته مشکل از گوگل است که سرچ فارسیش واقعا خوب کار نمی کند. اگر گذرتان به اینجا افتاد و چیزی که خواستید را پیدا نکردید برایم  پیام بگذارید. از زیر سنگ هم که شده برایتان پیدا می کنم و می فرستم. بدم می آید از اینکه امید کسی را نا امید کنم. حتی اگر این امید فقط به اندازه یک کلیک کردن باشد…
منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای امان از این سرچ فارسی گوگل بسته هستند

من یک معمار هستم…

1- دو روز است که میگرن خانه نشینم کرده. درست وقتی که باید مقاله ام را تمام کنم. فردا کریستین دارد ده روز می رود سفر و اگر قبل از رفتنش نتواند مقاله ام را بخواند توی این مدت من عملا بی کار می شوم. نشسته ام به وبلاگ خوانی و کامنت گذاشتن. تعجب می کنم از اینکه موضوع هر چه باشد من نظر دارم که بدهم. راجع به مشکلات زنانه و خانه داری و آشپزی، راجع به بچه داری، راجع به هنر و عکاسی و فیلم و گرافیک، راجع به مسائل و مشکلات روحی، راجع به مسائل اجتماعی و سیاسی… راجع به همه چیز. آخر من یک معمارم و معمارها عادتشان است که راجع به همه چیز حرف بزنند. حتی اگر معماری نکنند این عادتشان را نمی توانند ترک کنند.

2- می گوید تو واقعا مطمئنی که می خواهی  نویسنده شوی. می پرسم چطور. می گویم که مطمئن نیستم. می گوید معماری از غریزی ترین مهارت هاست. ژنتیکی ترین. می گوید معماری کن. چگونه؟ کجا؟ الان از معمار بودن برای من نظر دادن راجع به سایت شرکت مانده و نوشتن و ویرایش مقاله و کشیدن دیاگرام های جوروواجور… هنوز نگفته ام که برای کاری درخواست داده ام که … طراحی کارت های تاروت است.

3- وقتی سال آخر دبیرستان بودم، مدرسه چند تا از فارغ التحصیل ها را دعوت کرد تا برای ما از رشته های تحصیلی اشان حرف بزنند. آن موقع دیگر مطمئن بودم که می خواهم معماری بخوانم. کسی که راجع به معماری حرف زد می گفت که معماری زندگی است. راست می گفت.

4- معماری را دوست دارم به این علت که اجازه می دهد تخیلاتت را عملی کنی. توی کوچکترین جزئیات روزمره زندگیت رد پایش را می گذارد. از لباس پوشیدنت تا قلم به دست گرفتنت تا حرف زدنت. من معمارم و از اینکه معمارم خوشحالم. اگر زمان 14 سال به عقب بر می گشت باز هم معماری را انتخاب می کردم… هر چند اگر زمان تا دوم دبیرستانم برمی گشت عقب، حتما می رفتم تجربی و روانپزشک می شدم.

منتشرشده در هستن | دیدگاه‌ها برای من یک معمار هستم… بسته هستند

لک لک ها بر بام

من به اینکه ذهن نیروی جاذبه زیادی دارد و به هر چه فکر کنی به سمتت جذب می شود همیشه اعتقاد داشته ام. اما اگر اعتقاد نداشتم هم این روزها اعتقاد پیدا می کردم. سه سال پیش برای اولین بار من این شهر را دیدم. در بهار. سبزِ سبز. و همان بار اول عاشقش شدم. اولین جایی که در شهر بازدید کردیم همین محله ای بود که الان داریم در آن زندگی می کنیم. این پارکی که رها را می برم بازی کند همانی است که آن روز کلی از لک لک هایش عکس گرفتم؛ لک لک هایی که روی دودکش های کوشک وسط پارک لانه کرده بودند… و این لک لک ها همان لک لک هایی هستند که داستان محبوب کودکیم بودند. لک لک ها بر بام. لک لک ها برگشته اند. من هم اگر جایشان بودم لحظه شماری می کردم که برگردم همینجا. شاید من هم در زندگی های قبلیم  یکی از لک لک های این نارنجستان بوده ام. نمی دانم. یادم رفت بگویم که من به تناسخ هم اعتقاد دارم. هر چند تناسخ هیچ تناسبی با مابقی اعتقاداتم ندارد.

پی نوشت: عکس سمت چپ، جلد کتاب لک لک ها بر بام است و عکس سمت راست، لانه لک لک های پارک نزدیک خانه امان که سه سال پیش خودم از آنها عکس گرفتم.

منتشرشده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای لک لک ها بر بام بسته هستند

میان ما…

میان ما
داستانی است
که تصادفی شروع شده است
از چشمانمان که به دنبال هم می گردند
میان ما
دستانمان
 اولین قرار ملاقات را برنامه ریزی می کنند
میان ما
زمان است که بی خیال می گریزد
زندگی است که ما را در آغوش می گیرد
قلب است که اعتراف می کند
اعترافی که ما را می سوزاند
و پوستمان که ما را به مرز حسادت می رساند
برای ثانیه هایی که بدون ما گذشته است
میان ما
همیشه است
نه یک روز
سفری است بدون انحراف
بدون بازگشت
میان ما
قدرت است
حق است و اشتباه
و خواستنی است که گلویمان را می فشارد
 میان ما
زمان است که بی خیال می گریزد
زندگی است که ما را در آغوش می گیرد
قلب است که اعتراف می کند
اعترافی که ما را می سوزاند
و پوستمان که ما را به مرز حسادت می رساند
برای ثانیه هایی که بدون ما گذشته است
میان ما



برداشتی آزاد از آهنگ Entre nous از شیمن بادی
منتشرشده در ترجمه | دیدگاه‌ها برای میان ما… بسته هستند

از حال بد به حال خوب

می خواهم بنشینم یک سری مطلب بنویسم راجع به حال خوب… اینکه چه کار کنیم که حالمان خوب باشد. البته من هم مثل بیشتر آدمها تئوریم خوب است اما همیشه در عمل لنگ می زنم. اگر بنویسم هم برای خودم یک یادآوری است و هم شاید بتوانم راهی برای عملی شدنشان پیدا کنم.
خیلی از آدمها هستند که دلشان می خواهد حالشان خوب باشد. مثلا خود من. دلم می خواهد که بر خودم تسلط داشته باشم. بتوانم احساساتم را مدیریت کنم. نگذارم هیچ چیزی بیشتر از ارزش واقعی اش آزارم دهد. بتوانم خودم حال خودم را خوب کنم. خیلی هم کتاب خوانده ام که در لحظه خوب بوده اند اما در دراز مدت اثر چندانی نداشته اند. البته شاید من در زمانی که به مشکل برخورده ام به تکنیک هایشان عمل کرده ام اما بعد که مشکل حل شده من هم بی خیال شده ام.
حالا می خواهم به یک برنامه همیشگی برسم. مثل برنامه غذایی نه برای جسم که برای روح. چون فهمیده ام که روحم به مراقبت و توجه نیاز دارد و اگر این توجه و مراقبت را از او دریغ کنم حتما بعدها حسرت خواهم خورد.

سرفصل چیزهایی که فکر می کنم بعدا راجع بهشان بنویسم اینها هستند:
اصالت حال خوب
اصالت شادی
خواب و غذا
توجه به بدن به لحاظ زیبایی
توجه به جسم به لحاظ سلامتی
اکسیژن، هوای خوب، ورزش
آفتاب، ویتامین دی
تعادل بین فعالیت ها
حضور و تعامل با طبیعت
تخلیه کردن احساسات بد: غر زدن، استفراغ روحی
آزاد کردن بدن و تخلیه هیجانات: ورزش، رقص، موسیقی
اشک و لبخند
تجربه معنوی
هنر و خلاقیت
معاشرت، روابط دوستانه، روابط اجتماعی
کمک به دیگران، ایجاد احساس خوب در دیگران به خصوص آدمهایی که غریبه اند یا حداقل دوست نیستند
خلوت
شرکت در امور خیریه (چه برای انسانها و چه برای طبیعت)
دوست داشتن و دوست داشته شدن

منتظر نوشته های خانم همه کاره هیچ کاره باشید!

پی نوشت: همیشه قبل از خواب کلی ایده می آید سراغم و نمی گذارد بخوابم اما صبح که از خواب بیدار می شوم انگار نه انگار. همه را فراموش کرده ام. هر چه بیشتر زمان می گذرد بیشتر مطمئن می شوم که اینکه اسم اینجا را گذاشته ام یادداشت های یک خواب زده زیاد هم بی حکمت نیست.

منتشرشده در حال خوب | دیدگاه‌ها برای از حال بد به حال خوب بسته هستند

منم آن ابر وحشی…

اشکم تا دم مشکم آمده… هر چیزی به گریه ام می اندازد. چه خوب باشد و چه بد. چه خوشایند باشد و چه ناراحت کننده. چه تولد باشد و چه مرگ. من اشک می ریزم. از صبح هم این آهنگ راز دل را گذاشته ام و… بساط به راه است. روز شهادت دلم می خواست یک روضه ای بود و می رفتم یک دل سیر اشک می ریختم اما… نبود. ای کاش آدم هم می توانست مثل یک ابر یک هو خودش را خالی کند و بعدش هم آفتاب شود. اما من الان شده ام این روزهای ابری علیظ پشت سر هم که هیچ  روزنه ای ندارند برای عبور کمی نور…

پی نوشت: این سکوت مرا ناشنیده مگیر…

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای منم آن ابر وحشی… بسته هستند