بایگانی نویسنده: عتیق

بی نهایت… تا نهایت

نمی دانم می شود کسی را بی نهایت دوست داشت یا نه؛اما می دانممی شود کسی را تا نهایت دوست داشت.

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای بی نهایت… تا نهایت بسته هستند

آفتاب می شود.

روزهایی هست توی زندگی آدم که وقتی بهشان فکر می کنی توی قلبت آفتاب می شود انگار. از کارهایی که کرده ای، از چیزهایی که گفته ای و از آنچه شنفته ای… من هم از این لحظه ها زیاد دارم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای آفتاب می شود. بسته هستند

نوستالژیای الکی

1- رفتیم کنسرت نامجو. من البته به جز آهنگ ای ساربان بقیه کارهایش را هیچوقت گوش ندادم. نه برای اینکه توی ماشین گوش بدهی خوب بود و نه برای موقع کار. به خاطر شنیدنِ فقط این آهنگ رفتم و به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای نوستالژیای الکی بسته هستند

امید… امید… امید…

بزرگترین عذاب ها قابل تحملند وقتی بدانی که کِی تمام می شوند؛ حتی ندانی کِی؛ فقط مطمئن باشی که یک روزی تمام می شود. امان از وقتی که ندانی و مطمئن نباشی. آنوقت کوچکترین ناملایمات هم غیر قابل تحمل است.آدم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای امید… امید… امید… بسته هستند

و داستان متولد می شود – 2

همسر نوبت دکتر داشت. من هم همراهش رفتم. او و دکتر رفتند توی یک اتاق دیگر برای معاینه و من تنها ماندم. یک نقاشی روی دیوار توجهم را جلب کرد. فضایی بود شبیه لابی دانشکده؛ چند سطح در کنار هم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, وبلاگ, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای و داستان متولد می شود – 2 بسته هستند

و داستان متولد می شود – 1

به نظر من، نویسنده حتما بایدعینکی باشد. باید بتواند همه چیز را دو جور ببیند؛ یک بار با عینک و یک بار از بالای عینک؛ باید واقعیت را با قضاوت های شخصی اش و با تخلیش بیامیزد. وقتی از بالای … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, وبلاگ | دیدگاه‌ها برای و داستان متولد می شود – 1 بسته هستند

هیچ چیز پایان نمی پذیرد…

بروبا این باور که تکلیفت را به پایان رسانده ایبا وجود همه جاه طلبی که داشته ایو با تمامی آنچه پشت سر گذاشته ایحتی اگر تنها یک دلیل برای زندگی داشته باشیحتی اگر مطمئن نباشی که باید بعد از رفتنت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در ترجمه | دیدگاه‌ها برای هیچ چیز پایان نمی پذیرد… بسته هستند

سال 91 چگونه سالی بود؟

1- سال 91 سال بدی بود؛ پر از تنش. شاید بدترین سال زندگیم. خیلی سخت و پر استرس گذشت. در تمام نیمه دوم سال مریض بودم. در این چند ماه آخر به اندازه تمامی عمرم آنتی بیوتیک خوردم. هیچوقت در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای سال 91 چگونه سالی بود؟ بسته هستند

آآآآآآی خوشبختی…

دیشب که داشتم می خوابیدم با خودم فکر کردم که خوشبختی، داشتنِ خوابِ راحت است؛ اینکه آرام و بی دغدغه بخوابی؛ اینکه قبل از خواب هزار فکر و خیال به مغزت هجوم نیاورد؛ اینکه مجبور نباشی برای خوابیدن قرص بخوری؛ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای آآآآآآی خوشبختی… بسته هستند

امان از زن وقتی عاشق شود… امان از زن وقتی شاعر شود…

چقدر شعرهایی که یک «زن» آنها را نوشته زیباست… نمی دانم چون من هم زن هستم راحت تر می فهمم و «می بینم» یا …اما این همه احساس، این همه لطافت، این همه ریز بینی، و این همه رمز و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای امان از زن وقتی عاشق شود… امان از زن وقتی شاعر شود… بسته هستند