بایگانی نویسنده: عتیق

عید

گفت عید می خواهم. گفتم عید بگیر تا عید شود. گفتم عیدی بده تا عید شود. عید گرفت. لباس نو پوشید. عطر زد. یک اسکناس نو گذاشت توی کیفش و رفت میان جمعیت. نمازش که تمام شد موقع پوشیدن کفش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای عید بسته هستند

فراموش ناشدنی های زندگی

1- بعضی اتفاق ها هستند که چشم آدم را باز می کنند. آدم نمی تواند بعد از افتادن آنها یک جوری وانمود کند که انگار هیچی نشده. نمی تواند آنها را نادیده بگیرد. نمی تواند فراموش کند. مثل بار اولی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای فراموش ناشدنی های زندگی بسته هستند

جایی که باید می بودم و … نبودم

اینجا باداب سورت، استان مازندران، بهار 1392

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای جایی که باید می بودم و … نبودم بسته هستند

شروع دوستی

دیشب بعد از ایمیل زدن به دخترک،  فکر کردم که چرا من به خودم اجازه می دهم که پابرهنه وارد زندگی دیگران شوم. چرا نمی گذارم ملت زندگی اشان را بکنند. یک روز صبح مثل همیشه از خواب بیدار می … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای شروع دوستی بسته هستند

کپی برابر اصل

دیروز رفتیم برای تماشای فیلم کپی برابر اصل کیارستمی. توی یک سالن کوچک در کتابخانه دانشگاه. ما البته فکر می کردیم نمایش توی امفی تئاتر است و برای همین هم با اعتماد به نفس کامل رها را هم برده بودیم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای کپی برابر اصل بسته هستند

نوروز است… نوروز 1392

نوروز است… و من به جای اینکه توی خانه باشم و احتمالا مشغول چرت بعد از ناهار، توی یک سمینار نشسته ام و به خاطر بد خوابی دیشب گیجم. دارم به نوروزهای قبل فکر می کنم. نوروز 89 که در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای نوروز است… نوروز 1392 بسته هستند

بهار می شود…

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بهار می شود… بسته هستند

سالی که نکوست…

۱- امسال خوب شروع شد. رفتیم ایران. خیلی سفر خوبی بود. برای اولین بار بدون هیچ مساله ای گذشت. البته بدون هیچ مساله ای بین خودمان. با دیگرانی که نمی شناختیم تا دلت بخواهد مساله داشتیم. یادم هست که رفته … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای سالی که نکوست… بسته هستند

مغزم را جا گذاشته ام

دلم می خواهد یک چیزی بنویسم اما مغزم را جا گذاشته ام. نمی دانم کجا. نشسته ام اینجا توی جلسه اما انگار دارند به زبان چینی حرف می زنند. هیچی نمی فهمم. حتی واقعا هیچی نمی شنونم. انگار که یک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای مغزم را جا گذاشته ام بسته هستند

هوایی ام…

هوایی ام… هواییِ شلوغی روزهای آخر سال؛ هواییِ تجریش و سمنوی عمه لیلا و ماهی های قرمز؛ هواییِ سبزه های صف کشیده جلوی گل فروشی ها؛ هواییِ بوی شیشه پاک کن؛ هواییِ سرمایِ عیدِ شمال؛ هواییِ اس ام اس های  عیدانه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای هوایی ام… بسته هستند