بایگانی نویسنده: عتیق

زن برای رفع دلتنگی هاش… گریه نمی کنه، خرید می کنه

بی حوصله ام شدید. هی این صفحه ها را ریفرش می کنم انگار که قرار است معجزه ای اتفاق بیفتد و نمی افتد. نه اس ام اسی نه ایمیلی و نه پست تازه ای. هیچ. البته بی حوصلگیم به اینها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای زن برای رفع دلتنگی هاش… گریه نمی کنه، خرید می کنه بسته هستند

دمدمه های اردیبهشت…

یک ماه از بهار گذشت… چه زود…با سرعت یک چشم به هم زدن… قبل از اینکه باورمان بشود بهار شده… اگر زمستان بود هر یک روزش جان آدم را می رساند به لب تا تمام شود.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای دمدمه های اردیبهشت… بسته هستند

سقوط

همان زمانی که یکی در حد یک نیمه خدا می بردت بالا، یکی هم در حد یک گوسفند می زندت زمین. حتی ممکن است قربانیت هم بکند. هر چه بیشتر بالا بروی، زمین که بخوری بیشتر دردت می آید… دردناک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای سقوط بسته هستند

لرز

ساعت زنگ می زند. سه و نیم است. از خواب می پرم. گیچ و منگ. توی بخش عمیق خوابم بودم که زنگ زد. داشتم خواب یک حادثه را می دیدم. آخرین کلمه ای که یادم می آید شنیدم مدیریت بحران … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای لرز بسته هستند

امان از این سرچ فارسی گوگل

اینقدر دلم می سوزد برای اینهایی که با سرچ یک چیزی رسیده اند به وبلاگ بی ربط من. مثلا با سرچ لوپیا پلو یا درست کردن ترشی و پشمک. اصلا پست انشا و مقاله را هم برای یکی از همینها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای امان از این سرچ فارسی گوگل بسته هستند

من یک معمار هستم…

1- دو روز است که میگرن خانه نشینم کرده. درست وقتی که باید مقاله ام را تمام کنم. فردا کریستین دارد ده روز می رود سفر و اگر قبل از رفتنش نتواند مقاله ام را بخواند توی این مدت من … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در هستن | دیدگاه‌ها برای من یک معمار هستم… بسته هستند

لک لک ها بر بام

من به اینکه ذهن نیروی جاذبه زیادی دارد و به هر چه فکر کنی به سمتت جذب می شود همیشه اعتقاد داشته ام. اما اگر اعتقاد نداشتم هم این روزها اعتقاد پیدا می کردم. سه سال پیش برای اولین بار … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای لک لک ها بر بام بسته هستند

میان ما…

میان ما داستانی است که تصادفی شروع شده است از چشمانمان که به دنبال هم می گردند میان ما دستانمان  اولین قرار ملاقات را برنامه ریزی می کنند میان ما زمان است که بی خیال می گریزد زندگی است که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در ترجمه | دیدگاه‌ها برای میان ما… بسته هستند

از حال بد به حال خوب

می خواهم بنشینم یک سری مطلب بنویسم راجع به حال خوب… اینکه چه کار کنیم که حالمان خوب باشد. البته من هم مثل بیشتر آدمها تئوریم خوب است اما همیشه در عمل لنگ می زنم. اگر بنویسم هم برای خودم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در حال خوب | دیدگاه‌ها برای از حال بد به حال خوب بسته هستند

منم آن ابر وحشی…

اشکم تا دم مشکم آمده… هر چیزی به گریه ام می اندازد. چه خوب باشد و چه بد. چه خوشایند باشد و چه ناراحت کننده. چه تولد باشد و چه مرگ. من اشک می ریزم. از صبح هم این آهنگ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای منم آن ابر وحشی… بسته هستند