شادی دل را کف بزن ای دوست…

توی فیس بوک خواندم که وزیر کشور موقع اعلام نتایج گفته: «کف هم زدین اشکالی نداره. دوره کف زدن شروع شد دوباره.» خیلی ناراحت شدم از حرفش. ولی با خودم فکر کردم که راست می گوید.  دلخوشیهایمان و انتظاراتمان خیلی کوچک است  … همین کف زدن و شادی کردن برای بهانه های ساده؛ اینکه کسی مدام به آدم بکن نکن نکند؛ اینکه کمی آرامش و امنیت داشته باشیم و اینکه به ایرانی بودنمان افتخار کنیم؛ اینکه هر روزمان را با ترس یک اتفاق شروع نکنیم و اینکه بتوانیم برای رسیدن به آرزوهایمان برنامه ریزی کنیم. همین. نمی خواهیم دنیا کن فیکون شود. نمی خواهیم که در عرض یک روز از یک کشور جهان سومی تبدیل شویم به یک کشور جهان اولی. نمی خواهیم کسی یا چیزی را از صفحه روزگار محو کنیم. نمی خواهیم بشویم قدرت اول دنیا. چیزهایی که می خواهیم خیلی ساده اند. به سادگی همین کف زدن. 
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای شادی دل را کف بزن ای دوست… بسته هستند

کابوس که تمام شود…

1- من آدم کم حرفی هستم. خوم می دانستم البته. اما توی این دو سه روز آدمهای زیادی با زبانهای مختلف این مساله را به رویم آورده اند. اینکه یک آدمی که یک ساعت هم کنارش بنشینی تا خودت سر صحبت را باز نکنی چیزی نمی گوید حالا شده وبلاگ نویس یک کمی جای بحث دارد. من بیست برابر آن چیزی که حرف می زنم فکر می کنم. اینجا هم فکر هایم را می نویسم. بعضی هایشان می شوند حرفِ توی مکالمات روزمره و بعضی هایشان نمی شوند.

2- این روزهای آخر قبل از رفتن خانواده همسر برایم سخت گذشت. چند تا تلفن داشتم که فلان دارو گیر نمی آید؛ بخر بده بیاورند. برای سه نفر دارو خریدم و فرستادم.  برای مادرم هم… و فکر کردم که آیا من باید همیشه اینجا باشم تا مادرم بتواند داروهای مورد نیازش را تهیه کند. بغض داشتم برای کسانی که این گردنکشیها و قدرت طلبی ها دارد به قیمت زندگیشان تمام می شود.

3- توی کنفرانس با هر کسی که حرف می زدم می پرسید دَرسَت که تمام شود چه کار می کنی. می گفتم بستگی دارد به نتیجه انتخابات. همه اشان سری به تاسف تکان می دادند و می گفتند  نمی روی کانادا. اینقدر این سوال تکرار شد که فکر کردم به جای اینکه تابستان بیاییم ایران برویم کانادا و ببینیم می توانیم دوام بیاوریم آنجا یا نه.

4- تمام امروز پای خبرگزاری فارس بودم که ببینم نتیجه انتخابات چه می شود. باورم نمی شد که رای روحانی اینقدر زیاد باشد. البته رای روحانی که نه. رای خاتمی و موسوی و هاشمی و … اصلاحات. من نمی توانستم رای بدهم. چون می دانستم که شرایط رای دادن ندارم نه مناظره ها را نگاه کردم و نه خبرها را دنبال. مناظره آخر را اما جسته و گریخته شنیدم. بین همه کاندیداها نظرم روی عارف بود. روحانی یک شیطنتی داشت توی چهره اش که من نمی پسندیدم. وقتی عارف کنار رفت به نفع روحانی و سید گفت که به روحانی رای می دهد من هم فکر کردم که … هر چه سید بگوید. دیروز به جای رایی که خودم نمی توانستم بدهم سعی کردم دو نفر را قانع کنم که رایشان را هدر ندهند.

5- دو سه سال اول ریاست جمهوری احمدی نژاد، سید به فراموشی سپرده شد. اما زمان که گذشت با خواندن حرفهایش و دیدن فیلم هایی که در زمان او ساخته شده یا کتابهایی که چاپ شده به این فکر می کردم که آیا ما تا این حد خوشبخت بودیم و خودمان نمی دانستیم. به نظرم آن سالها رویایی بود که خیلی زود تمام شد. رویایی که شاید هیچ گاه تکرار نخواهد شد.

6- وقتی نتایج اعلام شد اما… خوشحال نشدم. رمقی نمانده است برای خوشحالی. وقتی به سالهایی که گذشت فکر می کنم. وقتی هنوز خیلی ها بی گناه در بندند. اما منطقی که فکر می کنم می بینم که قرار گرفتن یک میانه رو در مدیریت اجرایی مملکت به صلاح همه است. دوران افراطی گری گذشته. الان کشورمان به یک مدیر معتدل نیاز دارد که بتواند با دنیا تعامل کند؛ نه اینکه شمشیر به دست بگیرد تا هر کس را که چیزی خلاف میلش گفت  قلع و قمع کند.

7- دارم سعی می کنم که فکر کنم این سالها کابوسی بوده که تمام شده. کابوسی که باید هشیار باشیم و نگذاریم تکرار شود. قدر عافیت را کسی می فهمد که طعم ناخوشی را چشیده باشد. ما طعمش را چشیدیم و دیگر اجازه نخواهیم داد که تکرار شود. کابوس تمام شده اما… هنوز بدنم از ترس می لرزد. لرز که تمام شود…

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای کابوس که تمام شود… بسته هستند

انتظار

یعنی تا نتیجه انتخابات مشخص نشود دست و دلم به هیچ کاری نمی رود؛ حتی به نوشتن.انتظار کشنده ای است. امیدوارم بعد از اینکه نتایج معلوم شد بتوانیم به زندگی عادیمان برگردیم. 
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای انتظار بسته هستند

چند سوال

 1– چرا رأی می دهم؟
الف: چون آقا گفته که بروید رأی دهید.
ب: چون می خواهم رئیس جمهور کشورم را انتخاب کنم.
ج: چون می خواهم برای انتقادات و مطالبات آینده ام زبانم دراز باشد.
د: چون حضور و مشارکت را تنها راه زنده ماندن اصلاحات می دهم.
ه: چون می دانم که خیلی ها از اینکه من رأی ندهم توی دلشان قند آب می شود.
و: چون اگر رأی ندهم به جایم رأی می دهند.
ز: چون سید گفته بروید رأی بدهید.
2- چرا رأی نمی دهم؟
الف: کی حالش را دارد عصر جمعه ای برود توی صف رأی بایستد.
ب: نمی دانم شناسنامه ام کجاست.
ج: کسی که چهار سال پیش به عنوان رئیس جمهور انتخاب کردم هنوز در حصر است.
د: به اینکه رأیم شمرده شود باور ندارم.
ه: رأی من و امثال من تاثیری در نتبجه انتخابات ندارد.
و: نتیجه انتخابات از قبل مشخص است.
ز: عامو بی خیال ما شو. می خوام بخوابم.
3- چرا به روحانی رأی می دهم؟
الف: چون می خواهم او به عنوان رئیس جمهور کشورم انتخاب شود.
ب: چون سید گفته به روحانی رأی می دهد.
ج: چون می خواهم جلیلی رئیس جمهور نشود.
د: چون می خواهم رفتار حزبی را تمرین کنم.
ه: چون عارف به نفع او از انتخابات کناره گیری کرده است.
و: چون در مناظره ها خوب صحبت کرده است.
ز: چون افشا کرده که قالیباف جزو حمله کنندگان به کوی دانشگاه بوده است.
4- چرا به روحانی رأی نمی دهم؟
الف: چون در مناظره ها برنامه درستی ارائه نداده است.
ب: چون می خواهم به قالیباف رأی بدهم.
ج: چون می خواهم جلیلی رئیس جمهور شود.
د: چون صحت مدرک دکترایش معلوم نیست.
ه: چون افشاگریهایش بی موقع بوده. اگر چیزی می دانست چرا زودتر نگفت.
و: چون چند تا عکس از او دیده ام که برایم قابل توجیه نیست.
ز: چون «روحانی» است.
5- چرا به قالیباف رأی می دهم؟
الف: چون سابقه اجرایی خوبی دارد.
ب: چون نمی خواهم جلیلی رئیس جمهور شود.
ج: چون در مناظره ها خوب حرف زده است.
د: چون فکر می کنم همه فامیل های اصولگرایم دچار تحول اساسی شده اند که می خواهند به قالیباف رأی دهند.
ه:چون فکر می کنم که اصلاح طلب و اصولگرا اصولا معنایی ندارند. حزب فقط حزب علی…
و: چون حقش بود که هشت سال پیش رئیس جمهور می شد.
ز: چون می خواهم یزد هم مثل تهران بهشت شود.
6- چرا به قالیباف رأی نمی دهم؟
الف: چون سپاهی است.
ب: چون قرار است حکومت نظامی تشکیل دهد.
ج: چون به نظرم همین که تهران را به یک جهنم زیبا تبدیل کرد کافیست.
د: چون معتقدم سایر کاندیداها از او برای رئیس جمهور شدن مناسب تر هستند.
ه: چون شنیده ام که توی شهرداری دارد رقم های میلیاردی جابجا می شود.
و: چون در حمله به کوی دانشگاه دخالت داشته است.
ز: چون حلقه دستش می کند و کت و شلوار میلیونی می پوشد.

7- …

پی نوشت: هزار تا سوال هست و هزار تا گزینه برای هر یک. حواسمان به این باشد که انتخابمان با انتخاب چه کسانی مشابه است و چه نتیجه ای در بردارد.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای چند سوال بسته هستند

ساخت ما را همو که می پنداشت… به یکی جرعه اش خراب شدیم

توی قطار نشسته ام به سمت پاریس. دارم می روم مرکز فرانسه برای کنفرانس. تنها. همسر دارد در جهت مخالف حرکت قطار من رانندگی می کند به سمت فرانکفورت. دارد خانواده اش را می برد فرودگاه. یک ماه تمام شد. وقتی از خانه بیرون آمدم نفس راحتی کشیدم. انگار که توی این مدت یک گوی شیشه ای را حمل کرده باشم که وحشت افتادن و شکستنش از پایم انداخته باشد مثلا. آن طور نبود که دلم می خواست اما… عاقبتش به خیر شد.

پی نوشت: خدا عاقبت ِاین روزهایِ همه امان را ختم به خیر کند.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای ساخت ما را همو که می پنداشت… به یکی جرعه اش خراب شدیم بسته هستند

انسان ها و کابوس ها

نوشته از عوارض جانبی قرص هایی که دکتر برای میگرنم داده کابوس دیدن است. من که نفهمیدم از کجا چنین چیزی را فهمیده اند اما از روزی که کاتالوگ دارو را خوانده ام سه بار کابوس دیده ام؛ کابوس چیزهایی که از آنها همیشه وحشت داشته ام. اولینش این بود که مامانم را گم کرده ام؛ دومیش پشمک بود که هِی می مرد و هِی زنده می شد و سومیش… همین دیشب بود؛ بازگشت یکی از دوستان همسر که برایمان دردسر زیادی تولید کرده بود. کارمان توی خواب کشید به گیس و گیس کِشی؛ چون مدام با همسر داشتند در گوشی حرف می زدند و از نظر من توطئه می چیدند.

حساب کرده ام اگر با همین روند ادامه بدهم تا آخر هفته بعد همه وحشت های زندگیم می ریزند بیرون از مغزم. وحشت اینکه یک نوزاد داشته باشم که در اثر سندروم مرگ ناگهانی بمیرد؛ وحشت اینکه با خانواده همسر دعوایم بشود؛ وحشت اینکه رها نرود توی تختش بخوابد؛ وحشت اینکه کارم بکشد به بیمارستان روانی و… وحشت اینکه احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور شود… امیدوارم کابوس هایم هفته بعد تمام شوند.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای انسان ها و کابوس ها بسته هستند

آرزویی که تحقق یافت

شنبه رفتم کنسرت کریس دی برگ. تنهایی. یعنی بدون همسر. با خواهرش که البته چون بلیط هایمان را همزمان نخریده بودیم صندلی هایمان کنار هم نبود. بیشتر جمعیت میانسال بودند. هم سن و سال خودش. بعضی ها با بچه هایشان آمده بودند. بچه های سیزده چهارده ساله که حتما آمده بودند نوستالژی جوانی های پدر و مادرشان را ببینند. بقیه زوجها آمده بودند یک شب خوب را بگذرانند. زیاد مهم نبود برایشان که خواننده کریس دی برگ باشد یا مثلا جاستین بی بر. برای من اما خیلی مهم بود. خیلی مهم. برای همین هم تنها آمده بودم. برای اینکه به جای اینکه دو بلیط ارزان بخرم و دو نفری بیاییم ترجیح داده بودم یک بلیط گران بخرم و به سن نزدیک باشم. اما… وقتی بین دو زوج قرار گرفتم که زمانهایی که آهنگ ها می رفتند توی مود عاشقانه دست هم را می گرفتند یک کمی احساس تنهایی کردم.
***
کریس دی برگ بار چندمش بود که می آمد استراسبورگ. یک حسرت نبود کنسرتش برای آنهایی که به عشق او آمده بودند. یک آرزوی محال نبود. برای من اما یک چیزی بود که می شد هیچ وقت اتفاق نیفتد… شانسی که فقط یک بار در خانه ام را می زند.
***
 همه با تی شرت یا تاپ و شلوار جین آمده بودند. انگار که مثلا آمده باشند سینما. فقط یک خانمی بود که لباس قرمز پوشیده بود و موهایش را شینیون کرده بود و یک سبد گل هم آورده بود که بدهد به کریس. فقط او بود که جلب توجه می کرد. با لباس قرمزش… و البته من … اینقدر که کریس دی برگ هم توجهش جلب شد به زنی تنها  با یک روسری سیاه میان دو زوج عشوقلانه… اگر دیدید که روزی یک شعری خواند مثل «لِیدی این رِد» که اسمش بود «لِیدی این بلک اسکارف» بدانید که آن منم.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای آرزویی که تحقق یافت بسته هستند

سفر

قرار است هفته آینده بروم به یک سفر… تنهایی. برای اولین بار می خواهم دو شب رها را تنها بگذارم. اینجایی را که قرار است بروم دو سال پیش دیده ام. جای فوق العاده ای بود اما چون رها خیلی کوچک بود و شرایط سفر سخت بود برایم، خاطره خوبی ندارم. از تنها سفر رفتن هم می ترسم. اما…  چند وقت بود که دلم می خواست بروم یک جای خیلی خیلی دور که کسی نشناسدم. شاید این سفر 64 ساعته آرزوی برآورده شده ام باشد.

کریستین خیلی تشویقم کرد که بروم… تشویق که نه البته، اجبار. احساس می کنم دارد یک جورهایی امتحانم می کند. شاید هم می خواهد کمی قویتر بشوم؛ می خواهد خودم را به خودم ثابت کند.

پی نوشت: همانطور که مجرم همیشه به محل جنایت برمی گردد، مسافر هم همیشه به آن جایی که از آن خاطره بد دارد دوباره سفر می کند. این اعتقاد من است البته. شاید یک فرصت دوباره باشد برای آن مکان تا خاطرات تلخ را پاک کند و حس خوبی بر جای بگذارد… روی همین اصل هم من مطمئنم که یک روزی به موناکو باز خواهم گشت. یک روز آفتابی و شاد. زمانی که بهترین لباسهایم را پوشیده ام و توی یک اتومبیل قرمز نشسته ام. روزی که سرم درد نمی کند، تنم نمی لرزد و به زندگی امیدوارم… روزی که لبخند می زنم.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای سفر بسته هستند

جنگ درونی

یعنی شده ام یک آدمی که مدام دارد توی ذهنش با خودش حرف می زند؛ توی همه روابطش دارد خودش را سانسور می کند؛ روی همه خواسته هایش پا می گذارد؛… شده ام یک آدمی که بعضی وقتها خودش از شنیدن صداهای توی سرش وحشت می کند؛ خودش از عکس العمل هایش متعجب می شود؛ خودش هم نمی داند چه می خواهد. انگار که دارم تمام مدت نقش بازی می کنم؛ انگار که خودم نیستم؛ انگار که…یک کسی درونم نشسته که نه می شناسمش و نه حتی دلم می خواهد که بشناسم… کسی که نقطه مقابل آن چیزی است که همیشه بوده ام… مثل گوری که بهرام را گرفته باشد؛ بهرامی که گور می گرفت همه عمر، خودش اسیر شده باشد.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای جنگ درونی بسته هستند

وعده

آدم ها وقتی بدانند که یک کاری را باید به تنهایی انجام دهند یا یک شرایطی را به تنهایی تحمل کنند خودشان یک راه حلی برای مشکلشان پیدا می کنند؛ اما اگر کسی بیاید و به آنها پیشنهاد دهد که کمکشان می کند یا شرایطشان را تغییر می دهد، انجام آن کار یا تحمل آن شرایط برایشان سخت تر از قبل خواهد شد. انگار که یا سختی را سخت تر ببینند یا خودشان را ضعیف تر. نمی دانم. حتما همه داستان آن سربازی (یا پیرمرد) که شبها توی سرما می مانده را شنیده اید؛ سربازی که روزی با پادشاه روبرو می شود و پادشان به او وعده می دهد که در همان شب برایش لباس یا جای گرم تهیه کند. پادشاه وعده اش را فراموش می کند و سرباز آن شب می میرد؛ به خاطر سرمایی که همه شبهای قبل به راحتی تحمل می کرده.
تازگیها همه ناراحتیَم بابت وعده هایی است که داده می شود اما عملی نمی شود. که اگر آن وعده ها نبودند شاید خوشحالتر بودم. شاید راحت تر زندگی می کردم. با وعده عملی نشده کمک، کارها برایم سخت تر شده؛ با انتظار اینکه کمکی هست که بتوانم چند روزی استراحت کنم خسته تر شده ام و با خواسته اینکه «برویم…» که جوابش می شود چشم اما تحقق نمی یابد زندگی به نظرم خیلی کسالت بار تر از قبل است.
ای کاش وقتی نمی توانیم برای کسی کاری انجام دهیم به او وعده ندهیم؛ در او توقع ایجاد نکنیم؛ منتظرش نگذاریم… و ای کاش می شد که آدم به خودش وعده دروغ ندهد.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای وعده بسته هستند