بگو چَشم

بچه که بودیم وقتی مادرم از من یا برادرم کاری می خواست او می گفت «باشه» و بعد برمی گشت سراغ بازیش و … هیچوقت آن کار را انجام نمی داد. من می ایستادم به بحث کردن و هزار و یک دلیل می آوردم برای اینکه چرا این کار نباید انجام شود یا چرا من الان نمی توانم این کار را انجام دهم. آخرش هم چون مادرم از دستم عصبانی می شد عذاب وجدان می گرفتم و سرم را می انداختم زیر و مثل یک بچه خوب می رفتم آن کار را با کیفیت فراتر از انتظار انجام می دادم. با این وجود برادرم همیشه «بچه حرف گوش کن» بود و من… «سرکش… با زبانی از اینجا (خانه امان) تا دروازه تهران».
آن موقع ها خیلی سعی کردم از برادرم یاد بگیرم؛ به جای اینکه بایستم به بحث کردن، بگویم چَشم و بروم سرِ کارِ خودم؛ اما… نتوانستم. حالا که بزرگ شده ام هم توی هر بحثی که پیش می آید به خودم می گویم بگو چَشم و کار خودت را بکن اما… هنوز هم نمی توانم. شما اگر می توانید، بگویید چَشم… بعضی وقتها آدمها فقط می خواهند که درک شوند. همین. واقعا نمی خواهند کاری  انجام شود. چَشم که بگویید، خودشان چند دقیقه بعد حرفشان را فراموش می کنند.
منتشرشده در فیلسوفانه, کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای بگو چَشم بسته هستند

دوست

«دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی»
حتی اگر دوست، دستِ دوست را پَس بزند.
منتشرشده در فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای دوست بسته هستند

خون تر… اشک تر

شنیده بودیم بگویند خون فلانی رنگین تر است… اما نشنیده بودیم بگویند اشک فلانی اشک تر است… حالا شنیدیم… گوشمان روشن!
منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای خون تر… اشک تر بسته هستند

دوری

آدم وقتی می فهمد چقدر دور است که همه خانواده اش، فامیلش، شهرش، مملکتش در تب و تاب یک اتفاقی باشد اما او اصلا متوجه نشود. او اصلا نقشی نداشته باشد در این اتفاق. اصلا از آن تاثیر نپذیرد. اصلا زندگیش دگرگون نشود. انگار که یک غریبه باشد. انگار که آن آدمها خانواده و دوستان و همشهریان و هم وطنانش نباشند. مثل الان من که انتخابات فقط برایم یک کلمه ای است که معنایش در 4 سال قبل جا مانده است. یک چیزی مربوط به گذشته. نه کاندیداها را می شناسم و نه برایم مهم است که چه کسی رئیس جمهور شود. اما برای همه آنهایی که دور نیستند ممکن است انتخابات به اندازه نان شب مهم باشد… شاید هم نباشد. کسی چه می داند؟؟؟!
منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای دوری بسته هستند

بر این جمله گر جان فشانم رواست

یعنی 9 ماه حاملگی بکش… بعد 4 ماه بی خوابی و خستگی شیر دادن و … بچه بزرگ کن؛ آنوقت برود توی بغل بابایش خودش را قایم کند و بگوید moi, c’est à baba . یعنی اولین جمله ای که بچه ات می سازد این باشد که من مال بابا هستم. یعنی دلم می خواست بروم بمیرم!
منتشرشده در رها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای بر این جمله گر جان فشانم رواست بسته هستند

حرفهایی از جنس سر درد

بعد از یک ماه که مثلا برگشته ام به زندگی عادی… یک ماه که وبلاگ را تعطیل کرده بودم عملا… یک ماه که قرار بود بعدش با دست پر بیایم و بنویسم… صفحه را باز کرده ام جلویم اما … نوشتنم نمی آید. حرفهایم از جنسی نیستند که بشود به زبانشان آورد. از جنسی هستند که باید انبار بشوند توی ذهن و رسوب کنند و بشوند سردرد و بعد به کمک مسکن و بعد از چند روز خماری و خواب آلودگی و گیجی بروند در لایه های عمیق تر و از جلوی چشم دور شوند… بشوند یک زخم کهنه و تا بار بعد که نیشتری تازه اشان کند دردشان فراموش شود… حرفهایم گفتنی نیستند؛ سکوت کردنی اند.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای حرفهایی از جنس سر درد بسته هستند

بی تفاوتی

آدم به یک جایی می رسد که همه چیز برایش علی السویه می شود. هیچ چیز واقعا مهم نیست. بشود یا نشود، باشد یا نباشد فرقی نمی کند. اینقدر هی به خودت می گویی فرقی نمی کند که کم کم بودن یا نبودن خودت هم علی السویه می شود. باشی و چهل سال دیگر عمر کنی یا زندگیت همین فردا تمام شود. نه اینکه آرزویی نداشته باشی؛ داری؛ اما برایت فرقی نمی کند که برسی به آرزویت یا نرسی. نه اینکه کسی را دوست نداشته باشی؛ داری، اما برایت فرقی نمی کند که کنارت باشد یا نباشد. نه اینکه حرفی نداشته باشی که بزنی؛ داری؛ اما برایت فرقی نمی کند که حرفهایت را به زبان بیاوری یا تمامی شان ناگفته بمانند. الان من همین جایم. روی قله بی تفاوتی. شاید بنویسم؛ شاید هم نه. برایم فرقی نمی کند. دیگر هیچ چیز برایم فرقی نمی کند.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای بی تفاوتی بسته هستند

یک

1- یک آدمهایی هستند که مهم نیست کجا باشند. هر جا که باشند می درخشند. مثل قطعاتی از سنگفرش یک خبابان که از طلا باشد.

2- یک سفرهایی هستند که مسافرشان را از این رو به آن رو می کنند. کسی که برمی گردد همانی نیست که رفته بود. شده جاجی، شده متاهل، شده دکتر، شده پدر، شده پیامبر، شده یک آدم دیگر.

3- یک آدم هایی هستند که نه تنها دستشان که فکرشان هم خیر است. بلدند چگونه گره از مشکلات دیگران باز کنند.

4- یک روزهایی هستند که هر دقیقه شان یک ساعت روزهای معمولی طولی می کشد. لحظاتشان به کندی و به سختی می گذرد. انگار که دارند جان می کنند.

5- امروز از آن روزهای غیر معمول است. به لطف تعداد زیادی از دوستان و با صبر و تلاش خودمان قرار است آدم های دیگری بشویم و به خانه برگردیم. سخت می گذرد اما…. می گذرد.

پی نوشت: یک آدم هایی هستند که آی کیوشان روی نخود فرنگی را هم سفید کرده است. این را اگر نمی گفتم دلم می ترکید.

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای یک بسته هستند

به در گفتیم که دیوار بشنود…

یعنی من نمی فهمم که چطور بعضی آدمها اینقدر در مورد خودشان متوهمند. طرف را در حد سلام و علیک می شناختم قبلا … حالا هر پستی که توی وبلاگم می گذارم به خودش می گیرد و بعدش یک نامه مفصل برایم می نویسد که اینجور و آنجور. البته از آنجاییکه ایشان کلا فقط چیزهای خوب را به خودشان می گیرند احتمالا متوجه نخواهند شد که مخاطب خاص این پست هستند.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای به در گفتیم که دیوار بشنود… بسته هستند

بد شده ام

یعنی یک آدم پاچه گیر و انتقام جویی شده ام که خودم هم می ترسم از خودم. تا امروز شده سه نفر کامل و چند تا نصفه نیمه. سومی دچار سوء تفاهم شده بود و من کاری نکردم تا در بیاید از اشتباهش. دومی را هم همینطور. اولی را با یک جواب سربالا دور کردم از خودم. انگار که افتاده باشم به خانه تکانی روابط آزار دهنده ام. یک جور بی خیالی خاصی گریبانگیرم شده. برایم اصلا مهم نیست که دیگران ذهنشان با برداشت اشتباهی که از من و رفتارهایم دارند درگیر شود. برایم مهم نیست. یعنی آدم بدی هستم؟؟؟
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای بد شده ام بسته هستند