بایگانی نویسنده: عتیق

خسته نباشی خانم «شهر»

پاریس را همیشه دوست داشتم؛ البته قبل از اینکه برای اولین بار ببینمش. اگر همان بار اول هم فقط رویش را دیده بودم شاید هنوز هم دوستش داشتم؛ اگر توی خط های متروش نچرخیده بودم و ندیده بودم مهاجران خسته … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در فیلسوفانه, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای خسته نباشی خانم «شهر» بسته هستند

زندگی بر فراز ویرانه ها

پرده اول: کاخ ورسای – حومه پاریس – یک توریست ایرانی خطاب به دوستش برو رای بده حتما. به تیم احمدی نژاد رای بده تا فاتحه مملکت زودتر خوانده شود. زودتر مملکت به نابودی برسد. پرده دوم: محله سن میشل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای زندگی بر فراز ویرانه ها بسته هستند

72 ساعت دیگر

فقط  سه روز دیگر مانده… 72 ساعت دیگر … تمام می شود… یک سال تلاش او و یک سال صبر من… به موهایم در آینه نگاه می کنم. هنوز هیچکدامشان سفید نشده اند… باورم نمی شود. شبیه معجزه است این … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای 72 ساعت دیگر بسته هستند

لا تستعجلون

عاشق اینم که قرآن را باز کنم و صفحه این آیه باشد: خلق الانسان من عجل… ساوریکم آیتی فلا تستعجلون… به زودی نشانه هایم را خواهی دید. عجله نکن. زود زود درست می شود همه چیز. عجله نکن. خودم درستش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای لا تستعجلون بسته هستند

قابل توجه حدیث…

امروز که روز کسالتبار و یک نواخت و مزخرفی بود این پنجمین پست است که می نویسم. قابل توجه حدیث خانم. وبلاگ کلا به نظرم مترادف است با فراغت و خلوتی و شاید هم یکنواختی و روزمرگی. وگرنه چرا مثلا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در وبلاگ, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای قابل توجه حدیث… بسته هستند

یک بام و دو هوا

اینجا نوشته ام که اگر باید با فیلتر شکن بیایید بروید نسخه پرشین بلاگ را بخوانید. فکر کنم باید آنجا هم بنویسم که اگر فیلتر شکن خوب دارید بروید و نسخه بلاگ اسپات را بخوانید… نوشته هایم وقتی می رسند … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای یک بام و دو هوا بسته هستند

رها و تارا

آیدین را قبل از آن شب چند بار در جمع ایرانیان دیده بودم. در مورد معماری حرف زدیم. قرار یک کار هم گذاشتیم؛ اینکه برای مجله ما با یک معمار فرانسوی مصاحبه کند؛ اما فقط در همین حد. کلیات و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رها, کهنه خاطرات, مادرانه ها | 3 دیدگاه

سلام به روی…

رها یاد گرفته است که بگوید سلام به روی ماهت… به چشمون سیاهت… تازه با این جمله معلوم شد که فارسی را با لهجه حرف می زند. ما که می دانستیم البته. اما حالا همه فهمیدند. خیلی بامزه می گوید… … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای سلام به روی… بسته هستند

ای کاش می شد آرامش را ذخیره کرد…

ای کاش می شد یک کمی از کسالت این دو روز را ذخیره کرد برای روزهای شلوغ بعد. حیف که نمی شود اما. یا باید هزار تا کار داشته باشی یا هیچ کار. نه اینکه کار نداشته باشم. دارم. مقاله … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای ای کاش می شد آرامش را ذخیره کرد… بسته هستند

چقدر

واااااااااااااااای چقدر وبلاگ خوب هست و چقدر وقت کم است و چقدر حیف که نمی شود بنشینی و از اول همه اشان را بخوانی… 

منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای چقدر بسته هستند