چند ماه اول بعد از تولد رها اینقدر کارهای بچه زیاد بود که این سوال برایم پیش می آمد که ما قبلا چگونه زندگی می کردیم بدون اینکه حوصله امان سر برود. زندگیمان اینقدر پر شده بود که شبها مثل جنازه می افتادیم روی تخت و یک دقیقه نشده خوابمان می برد. حالا که بزرگتر شده و دیگر نه باید روزی ده بار پوشکش عوض شود، نه روزی سه دست لباس کثیف می کند، نه وقتی غذا می خورد تا یک ساعت بعدش باید خانه را تمیز کنیم و نه باید همیشه چشممان به او باشد خیلی وقت آزادمان زیاد شده. او خوئدش غذا می خورد، خودش برای خودش بازی می کند و حتی اگر جایی را کثیف کند خودش دستمال و جارو می آورد برای تمیز کردن. همسر وقتش را با یک سری کارهای نسبتا علمی پر کرده. من همین که تمام روز درگیر علم و دانش! ام برایم کافیست. شبها می نشینم پای تلویزیون یا سریالهای دانلودی. هر شب هم بلا استثنا به خودم لعن و نفرین می فرستم و از نول بودن زندگیم حرص می خورم. بعد می نشینم ایده می دهم برای کارهای جدید. اما دوستانم مثل من زندگیشان کش نیامده. حوصله اشان سر نمی رود. وقت آزاد ندارند. یک ایمیل معمولی را دو هفته طول می کشد تا جواب دهند. وقتی جواب بدهند هم دیگر دیر شده. من رفته ام سراغ ایده های بعدی و این سیکل معیوب دوباره تکرار می شود. بعضی وقتها فکر می کنم که مثلا بروم دنبال نقاشی یا بافتنی یا حتی خیاطی که همیشه دوست داشته ام یاد بگیرم. در همان لحظه که به دستانم نگاه می کنم احساس می کنم که دارند می لرزند. احساس می کنم قدرت ندارند قلم مو یا میل یا سوزن را بگیرند. بعد یاد کتابهایی که از ایران آورده ام می افتم. بیشترشان را خوانده ام و آنهایی که مانده را گذاشته ام برای روز مبادا. حتما یک روزی می شود که حالم از الان بدتر باشد. الان چیزی که واقعا لازم دارم این است که یک کار معماری است. لامصب همیشه حال آدم را خوب می کند.
-
نوشتههای تازه
- کوچینگ برای توانمندسازی حرفه ای زنان
- تجربه خدا بودن
- آدم هایی که از دست می دهیم…
- رها و معنای زندگی
- نقطه قوت…نقطه ضعف
- هنردرمانی؟ هنر به عنوان درمان؟ …؟
- به دنبال فرمول زندگی
- نعمت… زهرا… احسان…
- اولین ارزش
- حالا وقت اقدام است…
- بازگشت
- سال ۲۰۲۰ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۹ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۸ چگونه گذشت؟
- به خانه برگشتیم… نبودید…
- به خانه برمی گردیم…
- دخترم رز
- بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟
- «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟
- جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد
بایگانیها
- تیر و مرداد 1403 (1)
- بهمن و اسفند 1402 (1)
- دی و بهمن 1402 (6)
- دی و بهمن 1400 (1)
- آذر و دی 1400 (1)
- فروردین و اردیبهشت 1400 (1)
- آذر و دی 1399 (1)
- آذر و دی 1398 (1)
- آذر و دی 1397 (1)
- تیر و مرداد 1396 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1396 (1)
- اسفند و فروردین 1395 (1)
- خرداد و تیر 1395 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1395 (2)
- فروردین و اردیبهشت 1395 (3)
- اسفند و فروردین 1394 (6)
- بهمن و اسفند 1394 (1)
- دی و بهمن 1394 (2)
- آذر و دی 1394 (1)
- آبان و آذر 1394 (2)
- مهر و آبان 1394 (2)
- شهریور و مهر 1394 (2)
- مرداد و شهریور 1394 (1)
- تیر و مرداد 1394 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1394 (6)
- فروردین و اردیبهشت 1394 (3)
- اسفند و فروردین 1393 (1)
- بهمن و اسفند 1393 (2)
- دی و بهمن 1393 (3)
- آذر و دی 1393 (7)
- آبان و آذر 1393 (6)
- مهر و آبان 1393 (9)
- شهریور و مهر 1393 (8)
- مرداد و شهریور 1393 (3)
- تیر و مرداد 1393 (7)
- خرداد و تیر 1393 (3)
- اردیبهشت و خرداد 1393 (3)
- فروردین و اردیبهشت 1393 (3)
- اسفند و فروردین 1392 (2)
- بهمن و اسفند 1392 (4)
- دی و بهمن 1392 (5)
- آذر و دی 1392 (10)
- آبان و آذر 1392 (12)
- مهر و آبان 1392 (9)
- شهریور و مهر 1392 (9)
- مرداد و شهریور 1392 (8)
- تیر و مرداد 1392 (35)
- خرداد و تیر 1392 (47)
- اردیبهشت و خرداد 1392 (29)
- فروردین و اردیبهشت 1392 (51)
- اسفند و فروردین 1391 (38)
- بهمن و اسفند 1391 (15)
- دی و بهمن 1391 (23)
- آذر و دی 1391 (15)
- آبان و آذر 1391 (6)
دستهها
- آرزوها (2)
- از هیچ و همه … بی ربطِ بی ربط (21)
- به خانه برمی گردیم (4)
- بودن (8)
- پیش درآمد (5)
- تجربه های من (24)
- ترجمه (8)
- تردیدها و دغدغه ها (97)
- تصمیم ها و برنامه ها (4)
- تصویرسازی (1)
- تمرین نوشتن (2)
- چله (8)
- حال خوب (9)
- دستهبندی نشده (25)
- رها (12)
- سفرنامه (6)
- شبه داستان (18)
- شدن (3)
- عکس (4)
- فیلسوفانه (26)
- کهنه خاطرات (22)
- مادرانه ها (18)
- معلمانه (2)
- نامه ها (1)
- هستن (6)
- هیچ (44)
- وبلاگ (33)
- یادداشت های روزانه (141)
آخرین دیدگاهها