این روزها بیشتر از همه چیز به «گوش» نیاز دارم. به اینکه یکی باشد و غرغرهایم را بشنود. بعضی وقتها گلویم درد می گیرد از بس حرف می زنم. مطمئنم گوش طرف مقابل هم همینطور. ولی اینقدر نجیب اند که به روی خودشان نمی آورند. بعضی وقتها به این فکر می کنم که این همه غر از کجا آمد؛ کجا ذخیره کرده بودمشان؛ حتما یک جایی بوده اند. من سرم را کرده بودم زیر برف و نمی دیدم. هر بار با خودم فکر می کنم که آدمها تعهدی نداده اند برای شنیدن همه غرغرهای من. هر بار می گویم بس است؛ زیاده روی نکن. اما دیگر فقط با حرف زدن می توانم خودم را کمی آرام کنم. حتی نه با نوشتن. این معنایش خوب نیست. اینکه روزها را با هم قاطی می کنم، ساعت ها را اشتباهی می بینم یا وسط جمله یادم می رود که می خواستم چه بگویم معنایش خوب نیست. اینکه خودم یک جا هستم و فکرم یک جای دیگر معنایش خوب نیست. افتاده ام توی یک سیکل معیوبی که تنها راه حل بیرون آمدن از آن نوشتن تمام کارها و تیک زدن است. اکسل حتی. یک جایی که یادت بیندازد امروز چند شنبه است و کجا و کی باید چه کاری انجام شود و نقش من در این کار چیست. می خواهم برای مسئولیت های کاریم «عنوان» داشته باشم. چیزی که تا حالا نداشته ام و برایم هم مهم نبوده. اما حالا نداشتن همین عنوان باعث شده که نتوانم اولویت ها را تشخیص بدهم؛ نتوانم بفهمم که از من دقیقا چه انتظاری دارند. تنها چیزی که درموردش شک ندارم «مامان رها» بودن است که البته خلاصه می شود به اینکه صبح سر ساعت و مرتب برسد مدرسه، عصر به موقع از مدرسه برگردد، عینکش را فراموش نکند، غذایش را کامل بخورد، بیش از حد تبلت نبیند و اگر به موقع خوابید فرشته مهربان خوراکی بگذارد زیر بالشش. همین. با یک گل بهار نمی شود اما… شاید همین یکی نمونه خوبی باشد برای سازمان دادن به بقیه. فردا چیز جدیدی را امتحان می کنم.
-
نوشتههای تازه
- کوچینگ برای توانمندسازی حرفه ای زنان
- تجربه خدا بودن
- آدم هایی که از دست می دهیم…
- رها و معنای زندگی
- نقطه قوت…نقطه ضعف
- هنردرمانی؟ هنر به عنوان درمان؟ …؟
- به دنبال فرمول زندگی
- نعمت… زهرا… احسان…
- اولین ارزش
- حالا وقت اقدام است…
- بازگشت
- سال ۲۰۲۰ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۹ چگونه گذشت؟
- سال ۲۰۱۸ چگونه گذشت؟
- به خانه برگشتیم… نبودید…
- به خانه برمی گردیم…
- دخترم رز
- بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟
- «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟
- جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد
بایگانیها
- تیر و مرداد 1403 (1)
- بهمن و اسفند 1402 (1)
- دی و بهمن 1402 (6)
- دی و بهمن 1400 (1)
- آذر و دی 1400 (1)
- فروردین و اردیبهشت 1400 (1)
- آذر و دی 1399 (1)
- آذر و دی 1398 (1)
- آذر و دی 1397 (1)
- تیر و مرداد 1396 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1396 (1)
- اسفند و فروردین 1395 (1)
- خرداد و تیر 1395 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1395 (2)
- فروردین و اردیبهشت 1395 (3)
- اسفند و فروردین 1394 (6)
- بهمن و اسفند 1394 (1)
- دی و بهمن 1394 (2)
- آذر و دی 1394 (1)
- آبان و آذر 1394 (2)
- مهر و آبان 1394 (2)
- شهریور و مهر 1394 (2)
- مرداد و شهریور 1394 (1)
- تیر و مرداد 1394 (1)
- اردیبهشت و خرداد 1394 (6)
- فروردین و اردیبهشت 1394 (3)
- اسفند و فروردین 1393 (1)
- بهمن و اسفند 1393 (2)
- دی و بهمن 1393 (3)
- آذر و دی 1393 (7)
- آبان و آذر 1393 (6)
- مهر و آبان 1393 (9)
- شهریور و مهر 1393 (8)
- مرداد و شهریور 1393 (3)
- تیر و مرداد 1393 (7)
- خرداد و تیر 1393 (3)
- اردیبهشت و خرداد 1393 (3)
- فروردین و اردیبهشت 1393 (3)
- اسفند و فروردین 1392 (2)
- بهمن و اسفند 1392 (4)
- دی و بهمن 1392 (5)
- آذر و دی 1392 (10)
- آبان و آذر 1392 (12)
- مهر و آبان 1392 (9)
- شهریور و مهر 1392 (9)
- مرداد و شهریور 1392 (8)
- تیر و مرداد 1392 (35)
- خرداد و تیر 1392 (47)
- اردیبهشت و خرداد 1392 (29)
- فروردین و اردیبهشت 1392 (51)
- اسفند و فروردین 1391 (38)
- بهمن و اسفند 1391 (15)
- دی و بهمن 1391 (23)
- آذر و دی 1391 (15)
- آبان و آذر 1391 (6)
دستهها
- آرزوها (2)
- از هیچ و همه … بی ربطِ بی ربط (21)
- به خانه برمی گردیم (4)
- بودن (8)
- پیش درآمد (5)
- تجربه های من (24)
- ترجمه (8)
- تردیدها و دغدغه ها (97)
- تصمیم ها و برنامه ها (4)
- تصویرسازی (1)
- تمرین نوشتن (2)
- چله (8)
- حال خوب (9)
- دستهبندی نشده (25)
- رها (12)
- سفرنامه (6)
- شبه داستان (18)
- شدن (3)
- عکس (4)
- فیلسوفانه (26)
- کهنه خاطرات (22)
- مادرانه ها (18)
- معلمانه (2)
- نامه ها (1)
- هستن (6)
- هیچ (44)
- وبلاگ (33)
- یادداشت های روزانه (141)
آخرین دیدگاهها
سلام عتيق عزيز. با عرض شرمندگي يه سوال نامرتبط به پستت دارم. معني اسم دخترت كه رهاست چيه؟ يعني وقتي بزرگ شد ازت پرسيد معني اسمم چيه چه توضيحي مي دي؟
ممنون.
سلام. رها یعنی آزاد ولی نه از جنس اینکه هیچ قید و بندی نداشته باشی. من سعی می کنم که به رها یاد بدم که چارچوب هاش رو خودش تعیین کنه و نذاره چیزی که برخلاف عقل و منطقشه بهش تحمیل بشه یا مانعی سر راهش ایجاد کنه. اینو قبلا نوشته بودم همینجا: «رهایی آن نیست که نه باری بر دوش داشته باشی و نه بندی بر پا؛ رهایی آن است که با وجود بارها و بندها بتوانی خودت را به مقصدت برسانی؛ حتی اگر آن مقصد از دید دیگران دور از دسترس باشد.»