نمی دانم…

من می دانم
چگونه مسیر رودخانه ها را تغییر دهم
بلدم کوه باری را تا آن سوی دریاها حمل کنم
از اینکه قوانین را نقض کنم
یا از خشم خداوند
نمی ترسم
یادگرفته ام چگونه یک میخ را در انبار کاه بیابم
قربانی نیستم
کبوتر هم
و برای اینکه سقوط کنم
باید خودم را بیندازم…
من زمستان را می شناسم
می دانم چگونه سرما را تحمل کنم
اما زندگی بدون تو را…
نمی دانم
بلد نیستم

من سکوت را می شناسم
از دیرباز
طعم خون و خشونت را می دانم
خشم سرخ
و درد سیاه
من جنگ را می شناسم
از آن ترسی ندارم
یادگرفته ام چگونه از خودم دفاع کنم
می دانم این راه هموار نیست
من زمستان را می شناسم
می دانم چگونه سرما را تحمل کنم
اما زندگی بدون تو را…
نمی دانم
بلد نیستم

بعد از هر مبارزه
بعد از هر تلخی
هر دقیقه
باور داشته ام می توانم حفظش کنم
عشقمان را
می خواهم بیاموزم
اما نمی دانم
چه کسی فرمانروای قلبمان است
من زمستان را می شناسم
می دانم چگونه سرما را تحمل کنم
اما زندگی بدون تو را…
نمی دانم
بلد نیستم

برداشتی آزاد از آهنگ Je sais pas سلین دیون

منتشرشده در ترجمه | دیدگاه‌ها برای نمی دانم… بسته هستند

چند نکته قابل توجه خانم های محترم

دخترانه
هیچوقت مادرتان را به خاطر اینکه با پدرتان ازدواج کرده سرزنش نکنید. احتمال اینکه شما هم با کسی مثل پدرتان ازدواج کنید خیلی خیلی زیاد است.

نامزدانه
مردی که دوست صمیمی ندارد به درد ازدواج نمی خورد. به روابط خواستگارتان دقت کنید. اگر غیر از روابط کاری، روابط دیگری نداشته باشد یعنی در ارتباط برقرار کردن با آدمها دچار مشکل است.

عاشقانه
هیچوقت برای طرف مقابلتان همه انرژی و توان خود را مصرف نکنید. یک کمی خسیس باشید. همیشه در هر شرایطی چیزی برای رو کردن داشته باشید.

همسرانه
به هیچ وجه تمام معاشرت های همسرتان با دوستانش را قطع نکنید. سعی کنید با صمیمی ترین دوست همسرتان رابطه خوبی برقرار کنید. موقعیت های زیادی پیش می آید که به کمکش نیاز خواهید داشت. دوست صمیمی همسرتان باشید اما تلاش نکنید جای  بقیه دوستان صمیمی اش را برای او بگیرید.

عروسانه
پدر شوهرها عروسشان را خیلی خیلی دوست دارند. سعی کنید هرگز دلشان را نشکنید.

مادرانه
یکی از اساسی ترین مفاهیمی که باید از همان ابتدا به کودکتان آموزش دهید مفهوم خداحافظی است. برای حتی نیم ساعت هم که ترکش می کنید حتما خداحافظی کنید و بگویید که «نیم ساعت دیگر می بینمت». کاری کنید که خداحافظی برایش معنای بازگشت بدهد. با این کار هم زمانی که قرار است به مهدکودک برود از شما راحت تر جدا می شود و هم زمانی که قرار است توی ساعت معینی که ساعت خواب شما نیست برود به رختخواب.

زنانه
اگر دوست دارید همسرتان در کارهای خانه مشارکت کند انتظارتان را شفاف بگویید. مثلا اینکه «عزیزم لطفا شما شبها ظرفهای شام رو بشور». شب اول احتمالا انجام می دهد اما شبهای بعد فراموش می کند. دو سه شب تحمل کنید. حتی اگر به اینجا رسیدید که هیچ ظرف تمیزی نمانده باشد. شب چهارم به او یادآوری کنید. 5 دقیقه صبر کنید. اگر نرفت سراغ ظرفها خودتان بروید. مطمئن باشید قبل از اینکه دومین بشقاب را بشویید می آید و دستکش و پیشبند را از شما می گیرد.

بانوانه
همیشه همسرتان را با اسم ها و القاب خوب صدا بزنید. چه در خلوت و چه در جمع. اینکه او هم متقابلا همین کار را انجام دهد در وجهه شما در جمع های خانوادگی تاثیر زیادی دارد. جلوی دیگران او را شما خطاب کنید.

کارمندانه
سعی کنید با خانم های همکاری که سنشان از شما بیشتر است رابطه مناسبی برقرار کنید. صمیمی نشوید. همیشه با حفظ فاصله،  با آنها برخورد محترمانه و در عین حال قاطع داشته باشید.

رئیسانه
این تفکر که زنها اگر رئیس شوند پدر همه را در می آورند نقض کنید.

کدبانوگرانه
اگر دوست دارید که همه کسانی که به منزل شما می آیند شما را به تمیزی بشناسند در نظافت دو جا دقت کنید: سرویس های بهداشتی و کلید های برق.

آشپزانه
اینکه کسی غذای خوشمزه درست می کند تا حد زیادی به مواد اولیه ای بستگی دارد که استفاده می کند. شما هم اگر با وسایل و مواد او آشپزی کنید احتمالا به نتیجه مشابهی می رسید. معجزه ادویه ها را دست کم نگیرید.

خوشگلانه
آنقدر که عطر زدن مهم است آرایش کردن مهم نیست. سعی کنید یک عطر خاص برای خودتان داشته باشید که توی خاطر بقیه بماند.

جذابانه
لبخند… لبخند… فقط لبخند…

مودبانه
وقتی کسی برای بچه هایتان لباس کادو می آورد در اولین باری که او را می بینید لباس ها را به آنها بپوشانید. این بهترین تشکر است و بهترین انگیزه برای طرف مقابل تا بازهم برایشان کادو بخرد.

خوش هیکلانه
اگر دوست دارید وزن کم کنید لازم نیست به رژیم های سفت و سخت فکر کنید. کافیست قبل از هر وعده غذایی یک تا دو لیوان آب بخورید و سالادتان را هم قبل از غذای اصلی میل کنید. اینجوری خود به خود زودتر سیر می شوید و کالری کمتری مصرف می کنید. البته حواستان باشد که سالادتان را با سس مایونز نخورید.

خوش تیپانه
هر لباسی که دوست دارید بپوشید. اما حتما یک کیف خوب دستتان بگیرید. کیف بیشترین چیزی است که یک خانم شیک را از یک خانم معمولی متمایز می کند.

خوش خوراکانه
اگر غذایی را دوست ندارید احتمالا هنوز ورژن خوشمزه اش را نخورده اید. (نقل از یک دوست)

وبلاگ نویسانه
وبلاگتان را به یک دنیای زنانه تبدیل نکنید. اجازه بدهید آقایان هم چیزی برای خواندن پیدا کنند.

دوستانه
هیچوقت نصیحت های یک زن دیگر را بیش از 30 درصد جدی نگیرید. حتی اگر آن زن من باشم. راه و زندگی آدمها با هم تفاوت خیلی زیادی دارد.

پی نوشت: روز زن مبارک… این هم هدیه من …

منتشرشده در تجربه های من, معلمانه | دیدگاه‌ها برای چند نکته قابل توجه خانم های محترم بسته هستند

امروز…

ما تعطیلیم امروز. تقارن خجسته اول می و بیستم جمادی الثانی. فقط مانده ام که باید روز کارگر را به خودم تبریک بگویم یا روز مادر را!
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای امروز… بسته هستند

استاااااد خِفت می کنیم!

تا دیروز نمی دانستم این خفت کردن که می گویند یعنی چه. دیروز به توانایی خودم در این زمینه پی بردم. یک گزارش خیلی خیلی مفصل نوشتم برای کریستین که ترجیح داد به جای اینکه کتبی جواب بدهد برایم وقت ملاقات بگذارد… که البته من دقیقا همین را می خواستم.
الیان بیچاره هنوز از سفر نیامده هم از مرحمت من بی نصیب نماند. تازه در اتاقش را باز کرده بود که رفتم سراغش. مریض بود. هم صدایش گرفته بود و هم تبخال زده بود. دلم سوخت. اما چاره دیگری نداشتم.
توی ماه می شاید کلا چهار پنج روز بتوانم بروم دانشگاه. البته 4 روز تعطیل رسمی هم هست این وسط. ولی ما بیشتر درگیر مهمان داری و دفاع همسر هستیم. با وجود اینکه دلم نمی خواست کار مقاله ام بیفتد به دقیقه نود اما… نشد. یا تعطیلات بود یا کریستین نبود یا خودم مریض بودم.
هنوز دارم به الیان فکر می کنم. معنای خفت کردن را کاملا فهمیدم.
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای استاااااد خِفت می کنیم! بسته هستند

ای کاش کمی از قدرت مادرم را به ارث برده بودم

مادرم را در چهار اتفاق شناختم…
اولینش زمانی بود که من یک انتخاب اشتباه کرده بودم در زندگیم. انتخابی که بازگشت از آن بهای خیلی سنگینی داشت. شبی که تصمیمم را به پدرم گفتم دعوای شدیدی شد توی خانه امان. همه با گریه خوابیدیم. همه. صبح مادرم گفت که دیگر نمی گذارد بچه هایش با گریه بخوابند… نگذاشت. دیگر هیچ وقت با گریه نخوابیدیم. بیشتر آن بهای سنگین را خودش به تنهایی پرداخت.
دومی زمانی بود که برای به دنیا آمدن رها آمده بود پیشم. همان اول گفت که من آخرین بچه ام را بیست سال پیش به دنیا آورده ام و از بچه داری در قرن بیست و یکم چیزی نمی دانم؛ هر کاری خودت درست می دانی بکن… در حالیکه خودش روانشناسی خوانده و دو تا مهدکودک دارد و هر سال بیشتر از 300 تا بچه می آیند زیر دستش و می روند. با حرفش بار بزرگی از دوشم برداشته شد. از بکن نکن متنفرم.
سومینش سرِ دست دردش بود. روز به روز بدتر می شد و حرکاتش کند تر. من که دور بودم اما … همان زمانهایی هم که می دیدمش از اینکه دیگر به تَر و فِرزی قدیم نیست خیلی اذیت می شدم. بعد از یک سال از این دکتر به آن دکتر رفتن معلوم شد که مشکلش چیست. یک قرصهایی باید مصرف می کرد که خیلی حالش را بهتر کرده بود. وقتی پرسیدم که مشکل چه بوده گفت بدنم یک ماده ای را کم ترشح می کند؛ باید قرصش را بخورم. به همین سادگی. من هم قانع شدم و… خیالم راحت شد. بعدها که برای دستِ خودم می رفتم دکتر، احتمال دادند که مشکلم ارثی است. برای همین از مادرم پرسیدم اسم بیماریش چیست تا به دکتر بگویم که ببیند اگر من هم همین مشکل را دارم همان قرصهایی را بخورم که مادرم می خورد. وقتی گفت پارکینسون انگار دنیا را روی سرم خراب کرده باشند. بعدتر که با خودم فکر کردم دیدم مشکل همانی است که مادرم گفته اما… بار کلمه پارکینسون کجا و بار جمله بدنم یک ماده ای را کم ترشح می کند کجا.
آخرینش همین چند روز پیش بود که داشتم وبلاگ زنی را می خواندم که از تجربه سخت عمل قلب مادرش نوشته بود. من اما… از عمل قلب پدرم اصلا چیزی نفهمیدم. زمانی به ما گفت که عمل تمام شده بود. خودش همه بار را به تنهایی تحمل کرده بود. اگر خواهرم اصرار نکرده بود که بداند روزها کجا می رود و من قرار نبود بروم به یک سفر طولانی، شاید تا یک هفته بعد هم به ما نمی گفت.

مادرم خیلی قوی است… و یک چیزی دارد که به نظر من بهش می گویند حکمت. یک جور قدرت انتخاب درست از غلط  وقتی  مرز خوب و بد مشخص نیست. مادرم خیلی قوی است… و من بیش از آنکه حسرت این را داشته باشم که چرا  سبزی چشمانش را به ارث نبرده ام از این ناراحتم که چرا به اندازه او قوی نیستم.

منتشرشده در کهنه خاطرات | 2 دیدگاه

نقش آدرنالین در… عشق

دیشب تلویزیون داشت از این به قول فرانسویها آوانتور های مسخره نشان می داد. از اینهایی که بین دخترها مسابقه هست برای بردن دل یک پسر یا بین پسرها برای بردن دل یک دختر. مدل این یکی  این بود که یک اتوبوس دختر بودند که از روستایی به روستای دیگر می رفتند. توی هر روستا سه پسر به استقبالشان می آمد. اگر از یکی از این سه تا در نگاه اول خوششان می آمد که هیچ… اگر نه دو باره سوار اتوبوس می شدند تا بختشان را در روستای بعدی بیازمایند. دخترهایی که می ماندند پسر مورد علاقه اشان را انتخاب می کردند و ماجرا شروع می شد. یک پسر و هفت هشت تا دختر. برای روز اول پسر دخترها را در مزرعه اش می چرخاند و بعد هم یک پیک نیک مانندی ترتیب می داد تا با همه اشان آشنا شود. بعد از جلسه عمومی، یکی دو تا که بیشتر به نظرش جذاب بودند می ماندند برای ملاقات خصوصی. بعد هر کس می رفت سی خودش. دخترها با هم و پسر تنها. صبح فردا پسر می آمد جلوی خانه دخترها به انتظار اینکه آیا می خواهند بازی را ادامه دهند یا نه. دخترها یکی یکی می آمدند. بعضی ها پشیمان می شدند و کلا بر می گشتند به اتوبوس برای روستای بعدی. یک عده ای بودند که شک داشتند این وسط که ادامه بدهند یا نه. توی این فاصله ای که اینها داشتند تصمیم می گرفتند بیایند بیرون یا نه، پسرک می مرد و زنده می شد. اضطراب عجیبی در صورتش بود که مثلا چرا فلانی نیامد. این فلانی اینجا بود که خاص می شد. متفاوت از بقیه. با توی تردید گذاشتن پسرک. وقتی می آمد بیرون انگار که دنیا را داده باشند به پسر. فکر کنم این همان لحظه ای بود که یک نفس راحت می کشید و … عاشق می شد. پسر عاشق دختری نمی شد که بدون تردید و با روی باز انتخابش کرده و به سویش آمده. عاشق دختری می شد که برای انتخابش تردید داشته. انگار که دوپامین عشق از آدرنالین اضظراب متولد شده باشد مثلا. از ما که گذشت اما… دخترها حواستان باشد به نقش آدرنالین!
منتشرشده در فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای نقش آدرنالین در… عشق بسته هستند

زلزله

توی کاخ آرزوهایم زلزله آمد. نمی دانم چند تایشان را باید دفن کنم. هنوز نمی دانم.
منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای زلزله بسته هستند

آخر تعطیلات

به دو سه روز گذشته ام که فکر می کنم همه اش خودم را در حال ظرف شستن می بینم. توی عمرم اینقدر ظرف نشسته بودم که این سه روز. هفته پیش کلا به خودم استراحت داده بودم و فقط به ضرورت می رفتم توی آشپزخانه. دو سه روز هم همسر آشپزی کرده بود و… خوب خودتان می دانید که مردها دو برابر ظرف کثیف می کنند. وقتی قرار شد آخر هفته میهمان داشته باشیم مجبور شدم به تعطیلاتم خاتمه دهم. توی کابینت ها یک ظرف تمیز هم نمانده بود و روی کانتر آشپزخانه هم جای سوزن انداختن نبود. از قبل از مهمانی فقط شستن ظرفها یادم هست و از بعد از مهمانی هم همینطور! حالا که همه ظرفها تمام شد بالاخره یک لیوان نسکافه درست کردم برای خودم و آمدم نشستم که وبلاگ بخوانم که… رها آمد چای چای کرد و لیوانم را برداشت و برد… نمی دانم چرا هر آخر هفته برای من با خستگی تمام می شود و روز اول کار به جای اینکه پرانرژی باشم خستگی آخر هفته ام را در می کنم. 
منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای آخر تعطیلات بسته هستند

دختربچه ای که کفش تق تقی می پوشد تا همقد مادرش شود…

هر وقت دور هم بودیم و مامان یا خاله ام به خاطر «جوان نبودن» سوتی می دادند و ما دخترها بهشان می خندیدیم خاله ام می گفت: «ما به شما نمی رسیم اما شما به ما می رسید». آن روزها این حرفش تاثیر چندانی نداشت روی خنده ما. کم کم خودشان هم به خنده می افتادند. اینقدر فاصله احساس می کردیم بین جایی که ما بودیم و جایی که آنها بودند که می گفتیم: «حالا کو تا ما برسیم به شما». اما این حالا کو کم کم دارد نزدیک می شود. هر بار که به خاطر یک تغییر کوچک سردرد می گیرم یا بیش از حد احساس خستگی می کنم یا از یک تکنولوژی جدید سردر نمی آورم و به خاطر محافظه کاری و ترس می چسبم به همان قدیمی ها، به خودم هشدار می دهم که فاصله قاعدتا نباید اینقدر کم می بود؛ خودت را جمع و جور کن. نمی دانم طبیعی است یا نه… اینکه از خواندن نوشته های آدمهای مسن تر از خودم بیشتر لذت می برم تا خواندن نوشته های جوانتر ها. زندگی آدم های چهل ساله برایم جذاب تر است. انگار که بخواهم مثلا فاصله خودم و مامان و خاله ام را کوتاهتر کنم. انگار که بخواهم آنها را کنار خودم نگه دارم. خاله ام نمی داند اما… آرزویم این است که به آنها برسم.
منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای دختربچه ای که کفش تق تقی می پوشد تا همقد مادرش شود… بسته هستند

مووووود حرف زدن

من توی حرف زدن و نوشتن خیلی مودی هستم. یک روزهایی یک عالمه حرف دارم که بزنم. 5 تا پست وبلاگ می نویسم در عرض فقط یک ساعت. توی هر وبلاگی هم که بروم کامنت می گذارم. اصلا نمی توانم بدون کامنت گذاشتن بیایم بیرون. بعضی روزها هم هر کاری می کنم حرفم نمی آید. ساکتِ ساکت می شود ذهنم. معمولا دو روز در هفته بیشتر روی مود حرف زدن نیستم. در غیر این دو روز باید خیلی خیلی تحت تاثیر یک مساله قرار بگیرم تا بتوانم تعریفش کنم، تحلیلش کنم یا در باره اش نظرم را بگویم. این پستهایی را هم که اینجا می بینید در همان تاریخی که توی وبلاگ قرار گرفته اند نوشته نشده اند. چون من در زندگی یک آدم یک روز در میان هستم و امکان ندارد که بتوانم دو روز پشت سر هم یک کار یکسان را انجام دهم. یک روز راندمانم 100 است و یک روز 20. توی خانه داری و کار و درس هم همینطورم. با وجود اینکه اعتقاد دارم هر کس هر وبلاگی را می خواند باید حداقل یک بار اعلام حضور کند، پیش می آید که خودم این کار را نکنم. اگر مثلا آمدم به وبلاگتان و کامنت نگذاشتم بدانید که آن روز، روز سکوتم است. اگر روزهایی که پست جدید می گذارید نیفتد توی روزهایی که من در مود حرف زدن هستم … خیلی راحت تبدیل می شوم به یک خواننده خاموش.
منتشرشده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای مووووود حرف زدن بسته هستند