به خانه برگشتیم… نبودید…

دقیقا سه هفته است که پایم رسیده به خاک وطن. هفته اول هر روز دلم می خواست برگردم. مثل زمان بچگی که تابستانها خانه خاله یا عمه می ماندیم و وقتی بازی تمام می شد و همه می خوابیدند تازه یادمان می افتاد که «مامانم کو…».  مستاجری که قرار بوده یک ماه قبل از آمدن ما خانه مان را تخلیه کند با یک سناریوی خلاقانه (که بعدتر فهمیدم همه مستاجرهایی که نمی خواهند بلند شوند همین را می گویند) هنوز در خانه نشسته. ما هنوز بی خانمانیم و با همین شیوه امیدی هم نیست که در سه چهار ماه آینده غیر از اتاق مهمان خانه مامان جای بهتری پیدا کنیم. سر کار… می توانست بهترین بخش روز باشد اما کاری که به من سپرده اند از جنس کارهایی است که با آدمها تماس زیادی ندارد. یک جای تقریبا ایزوله دارم و یک کامپیوتر… همین … عین فضای کاری که چهار هزار کیلومتر آن طرف تر داشتم. بعضی روزها اینقدر دلم می خواهد حرف بزنم که … بیچاره راننده اسنپ. اداره کردن رها خیلی سخت شده برایم. دیگر تقریبا دارم «رهایش می کنم». تبدیل شدن ارزشهایی که من هفت سال سعی کردم در خودم نهادینه کنم به ضد ارزش، اعتماد به نفسم را کم کرده. ساده ترین کارها می شوند یک پروژه بزرگ و منِ کوچک این وسط گم می شوم. دوستانم می پرسند داری با خودت چه کار می کنی… جوابی جز «نمی دانم» ندارم.

از این سه هفته خاطره خوبی ندارم که روایت کنم… به جز بار اولی که مادرم را دیدم.

ارسال شده در به خانه برمی گردیم, یادداشت های روزانه | ۲ پاسخ

به خانه برمی گردیم…

اینکه در یک سال گذشته اتفاق مهمی نیفتاده که قابل نوشتن باشد عجیب است البته. شاید هم افتاده اما من اینقدر درگیر آن اتفاق بوده ام که نشده در باره اش بنویسم. حالا اما دارم وارد تجربه جدیدی می شوم که شاید برای خودم لازم باشد روزها را ثبت کنم. تصمیم گرفته ام برگردم ایران زندگی کنم. بعد از سه سال بالا و پایین کردن و بحث کردن و جنگیدن و البته تحمل کردن سختیهایی که شاید بیش از آخرین حد توانم بود. حالا چه حسی دارم؟ خوشحالم. سرگردانی و گیجی روزهای اول بعد از «انتخاب» گذشته. چشمانم باز است؟ فکر کنم. جوگیر نشده ام؟ امیدوارم که نشده باشم. کلا بخش مثبت ‌بین ذهنم دارد بیشتر روی چیزهایی تمرکز می کند که قرار است به دست بیاورم… جوری که انگار اصلا چیزی را از دست نمی دهم. حالم اصلا شبیه هفت سال پیش نیست که قرار بود بیایم فرانسه. ذهنم بیشتر در حال برنامه ریزی و خرد کردن کارهای بزرگ به بخش های کوچک قابل لیست شدن است. فعلا همین. تا بعد…

ارسال شده در به خانه برمی گردیم, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای به خانه برمی گردیم… بسته هستند

دخترم رز

* هشدار: این داستان هنوز کامل نیست.

با وجود فریادهای رودخانه همیشه غران، صدای فرانسواز هاردی تا اواسط پل به گوش می رسید: «دوست من رز دیروز صبح مرد». مردن رز توجه کسی را به خود جلب نکرد. همه در حال خودشان بودند. در حال و دنیای خودشان. دختران و پسران جوان بدون اینکه چیزی بگویند یا بشنوند به چشمان طرف مقابلشان خیره شده بودند. در کافه جای سوزن انداختن نبود. صندلی ها توسط عاشقان شهر اشغال شده بود. میزها پر بود از شاخه های رز و شکلات و خرس های خندان. من تنها کسی بودم که در کافه به این بزرگی «تنها» نشسته بود. البته شانس زیادی می خواست که بتوانی در چنین روزی در کافه کنار پل جای خالی پیدا کنی. آنهم در چنین هوایی. من همیشه خوش شانس بودم. البته نه همیشه ی همیشه. اما هیجده سال پیش، همان سالی که رودخانه به جای یک سهمیه سالانه همیشگی اش دو قربانی گرفت، در چنین روزی، درست لحظه ای که فکر می کردم بدشانس ترین مرد دنیا هستم که باید به جای اینکه ولنتاین را با یک زن جوان و زیبا بگذرانم و تنها با خریدن چند شاخه گل یک عشق و حال اساسی بکنم، مجبورم بروم خانم دیویز را ببینم و به مزخرفاتش گوش دهم، درست در همان لحظه دستی به شانه ام خورد. رویم را که برگرداندم از زیبایی موجودی که پشتم ایستاده بود نفسم بند آمد. دختر به زور بیست سالش بود. گونه هایش به رنگ رز بود و چشمانش می توانست آدم را در خود غرق کند. دختر یک پیراهن توری سفید به تن داشت که برای این فصل از سال بیش از حد نازک بود و موهایش را با یک حلقه از شکوفه های سفید آراسته بود؛ موهایی که به رنگ شکلات تلخ بودند.

«هیچ میز خالی در کافه نیست؛ می توانم اینجا بنشینم؟». بدون اینکه لحظه ای تردید کنم گفتم حتما. دختر بند کیفش را آویزان کرد به پشتی صندلی، یک جعبه سفید کوچک را گذاشت وسط میز و نشست. چند ثانیه به جعبه خیره شدم. پرسید دلتان می خواهد داخلش را ببینید. طبیعتا گفتم بله؛ نه برای اینکه کنجکاو باشم که بدانم داخل توی جعبه چیست؛ بیشتر برای اینکه بتوانم بیشتر با او حرف بزنم. در جعبه را باز کرد. یک گل رز کاملا شکفته درون جعبه بودکه بیش از این زیبا بود که بتواند طبیعی باشد. انگار ذهنم را خوانده باشد بدون مقدمه گفت: «طبیعی است. دقیقا نمی دانم چطور این کار را می کنند اما می دانم که گل را با مایع خاصی پر می کنند؛ چیزی که باعث می شود رز چندین سال عمر کند و پژمرده نشود.». قبل از اینکه بتوانم با خودم در باره اینکه رزی که مایع حیاتی داخلش خالی شده زنده تر است یا رزی که سالها هیچ تغییری نمی کند، با شنیدن اسم چیزی که دختر سفارش داد برگشتم سر میز. «شراب قرمز. این ساعت؟!». این را نگفتم البته. اما خودش متوجه تعجبم شد. گفت که امروز و اینجا با دوستش قرار دارد؛ اگر موافق باشد که ازدواج کنند ساعت ۴ می آید.

–        و اگر نیاید…؟؟؟

–        حتما می آید… اگر نیاید یعنی… حتما می آید.

مطمئن بودم که نمی آید. ساعت برج کلیسا ۳ و ۵۸ دقیقه را نشان می داد. اگر قرار بود بیاید حتما تا حالا آمده بود. در سکوت نگاهش کردم. تماشای بازی لبهایش با لبه گیلاس شراب برای اینکه روزم را بسازد کافی بود. البته نه تمام روز؛ همان دو دقیقه. وقتی زنگ ناقوس کلیسا چهار بار نواخت با خودم فکر کردم که امروز روی دور شانسم. دومین گیلاس را من برایش سفارش دادم. پرسید «می آید؟». گفتم «آدم باید احمق باشد که دختری به زیبایی تو را آنهم در چنین روزی رها کند.».

سومین گیلاس را که تمام کرد ساعت ۴ و ۱۳ دقیقه بود. گفتم سردم است. کتم را درآوردم و انداختم روی شانه اش. چهارمین گیلاس … ۴ و ۲۲ دقیقه. گفت سردم است. صندلیم را کشیدم کنار صندلیش و دست چپم را انداختم دور شانه اش. پیراهنش آمده بود بالا و دست راست من هم مسلما نمی توانست بیکار بماند. نگاهم کرد اما چیزی نگفت. دو سه دقیقه بعدتر صورتم در موهایش گم شده بود. گفتم «تو که می خواستی امروز ازدواج کنی… با من ازدواج کن.». پرسید: «تا حالا عاشق شده ای؟». گفتم نه. پوزخندی زد و خودش را کنار کشید. گیلاس پنجم را که تمام کرد آشکارا می لرزید. گفتم: «محل کار من همین نزدیکی است؛ بیا برویم آنجا گرم شوی.». بلند شد و دستش را انداخت دور گردنم. من هم… فکر کردم خدا را خوش نمی آید یک دختر ۲۰ ساله مست را که از سر بی کسی به من پناه آورده تنها بگذارم. زیر نگاه های سنگین منشی رفتیم توی دفتر من. کیف و جعبه اش را گذاشت روی میز. خودش هم نشست روی لبه میز. بر طبق نشانه شناسی من این یعنی پرچم سفید. ۱۲ دقیقه بعد کار تمام شده بود. دختر حتی یک کلمه هم حرف نزد. برای من البته اهمیتی نداشت. داشتم لباسهایم را مرتب می کردم که صدای افتادن چیزی آمد. برگشتم. گفت «گور بابایش»، کیفش را برداشت و بدون اینکه حتی نیم نگاهی به من بیندازد یا خداحافظی کند رفت. جعبه هیچ جا نبود. نه در دستانش و نه روی میز. من اما برایم مهم نبود. با کمتر از ۲۰ دلار صاحب عشق  و حال ولنتاینی شده بودم و شب هم بدون مزاحمت و بدون اینکه مجبور باشم دروغ های مسخره رمانتیک سرهم کنم می توانستم بخوابم. آن روز خوش شانسی ام با حرف خانم دیویز که گفت دیگر نمی خواهد جلسات تراپی را ادامه بدهد کامل شد. البته این خوش شانسی به اندازه دختر سفیدپوش راحت به دست نیامد. هنوز نفسش جا نیامده بود که گفت:«شنیده اید که امروز رودخانه دوباره یک قربانی گرفت… یک پسر جوان… بیچاره مادرش.». چند دقیقه در سکوت گذشت. او اشک می ریخت. اولین بار در این شش ماه  بود که می دیدم به جای اینکه فقط غر بزند احساساتش را با گریه بیرون می ریزد. برای چند لحظه حس همدردیم بیدار شد. «این رودخانه لعنتی تا کی می خواهد اینطور قربانی بگیرد؟». اما فقط چند لحظه. او دوباره برگشت پشت نقاب. اول همان ناله های همیشگی در باره اینکه شوهرش عمدا پسرشان را در رودخانه غرق کرده؛ بعد اینکه دلش می خواهد دوباره بچه دار شود اما نمی خواهد شوهرش پدر بچه اش باشد؛ بعد اینکه دارد به دنبال یک مرد مناسب می گردد که این افتخار را نصیبش کند. توضیحاتش این بار کامل تر شده بود: «به بانک اسپرم هم فکر کرده ام اما آنها به زنان متاهلی که مشکلی برای بچه دار شدن ندارند خدمات ارائه نمی دهند؛ من که هر مردی را پدر دخترم نمی کنم… دخترم… رز» . آه بلندی کشید و ساکت شد. وقتی پرسیدم چرا دلش نمی خواهد آقای دیویز پدر بچه باشد نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت: «هربار که بحث غرق شدن بچه پیش می آید او می گوید دیوید بچه من هم بود؛ دلم نمی خواهد او پدر بچه باشد که اگر روزی او را هم در رودخانه غرق کرد نتواند بگوید بچه من هم بود.».

«چرا فقط یکی؟؛ حیف است از خودتان فقط یکی بازتولید کنید.». این را نگفتم البته. به جایش سکوت کردم تا او ادامه دهد: «دوست دارم دخترم چشمانی به رنگ زمرد، موهایی قهوه ای و پوستی برنزه داشته باشد؛ یعنی شبیه به …». نگذاشتم جمله اش را تمام کند. به بهانه دستشویی معذرت خواهی کردم و آمدم بیرون. پنج دقیقه طولش دادم شاید از سرش بپرد. تصور دختری با صورتی پرمو و صدایی کلفت که تنها تیرگی پوست را از من به ارث برده حالم را به هم می زد. صورتم را آب زدم و برگشتم به اتاق. خانم دیویز خم شده بود و داشت در کیفش را می بست. سطل اتاق کنار کیفش بود. من را که دید هول شد، سریع سطل را برگرداند سر جایش، خودش را جمع و جور کرد و گفت فکر می کند دیگر به تراپی نیاز ندارد.

امروز اما به اندازه آن روز خوش شانس نبودم. کبوتران در خاکستری آسمان گم شده بودند. رودخانه غران بود و صدای دستگاه پخش صوت کافه را به زور تا ده قدمی اش می شد شنید. برای اولین بار حس می کردم تنها بودن بین این همه زوج آنقدرها هم خوش شانسی نیست. در افکارم غرق بودم که دستی به شانه ام خورد. صدای زنانه کلفتی گفت: «هیچ میز خالی در کافه نیست؛ می توانم اینجا بنشینم؟». برگشتم. مردی روی ویلچر و زنی با صورتی بدون مو منتظر جوابم بودند. گفتم حتما. زن نشست. بند کیفش را آویزان کرد به پشتی صندلی، یک جعبه سفید کوچک را گذاشت وسط میز و نشست. چند ثانیه به جعبه خیره شدم. پرسید دلتان می خواهد داخلش را ببینید. بدون اینکه منتظر جوابم شود دو قطره اشک روی گونه هایش را پاک کرد و در جعبه را برداشت. «اینها خاکستر دخترم هستند. می خواهم برای رودخانه قربانی اش کنم. رز ۱۸ سالش بود. شوهرم باعث مرگش شد.». مرد چشمانش را بست. «خودم دیدم خفه اش کرد؛ البته او پدر واقعی اش نبود». مرد لب هایش را کج کرد اما هر چه تلاش کرد چیزی جز سکوت از دهانش بیرون نیامد. خاکسترهای درون جعبه قرمز بودند.

درست وقتی ساعت برج کلیسا چهار ضربه نواخت همسر آقای روی ویلچر از جایش بلند شد، جعبه را برداشت و به سمت پل رفت. زنی با یک پیراهن توری سفید که برای این فصل از سال بیش از حد نازک بود وسط پل توقف کرد و به رودخانه خشمگین خیره شد. دختری از میز کناری با صدای بلند گفت: «مامان من اینجام» و برای زن سفیدپوش دست تکان داد. زن برگشت و لبخند زد. هیچ نگفت اما من و آقای روی ویلچر صایش را شنیدیم: «رز… دخترم».

از بلندگوی کافه صدای ویتی هیوستون آمد «همیشه عاشقت خواهم ماند». رودخانه آرام گرفت، هوا قرمز شد و عطر رز همه جا را پر کرد. چشمان رز به رنگ زمرد بود.

ارسال شده در تمرین نوشتن, شبه داستان | دیدگاه‌ها برای دخترم رز بسته هستند

بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟

طبق معمول، فرآیند آماده شدن من برای دفاعم از آخر به اول شروع شد و مطابق معمول هم هیچ چیزی آنطوری نشد که فکرش را کرده بودم. شاید دو سال پیش بود که هنوز حتی یک صفحه هم برای تزم ننوشته بودم اما لباسی را که می خواستم روز دفاع بپوشم انتخاب کرده بودم. از زریز. اینقدر زمان گذشته که فکر می کنم خودشان هم یادشان نیاید چنین لباسی داشته اند. اما نهایتا چیزی را پوشیدم که تقریبا توی تمامی اتفاقات مهم شش سال گذشته پوشیده بودم؛ از مراسم حنابندان خواهر شوهر تا کنسرت کریس دی برگ و روزی که کریستین نشان لژیون دونور گرفت. بعد از لباس نوبت رسید به صفحه تشکر. اینکه از چه کسانی می خواهم تشکر کنم. حتی از چه چیزهایی. اما چیزی که تحویل دادم اصلا صفحه تشکر نداشت. بعد نوبت رسید به انتخاب اینکه می خواهم برای بعد از دفاع چه جور خوردنی سفارش بدهم. لحظه آخر مقداری آجیل از ته کمد آشپزخانه برداشتم؛ حتی مطمئن نبودم که جایی هست برای سرو کردنشان یا نه. اما آن هم گذشت. فکر می کردم صدایم خواهد لرزید؛ اما نلرزید. فکر می کردم که نتوانم جواب سوالها را بدهم؛ اما توانستم. فکر می کردم یکی از اعضای ژوری که خیلی با وسواس تزم را خوانده بود گیر بدهد به جزئیاتی که خودم هم می دانستم مشکل دارند؛ اما او چیزی را کشف کرده بود که من بدون اینکه واقعا ارزشش را بدانم نوشته بودم.

به هر حال تمام شد. چیزی که چهار سال به خاطرش می ترسیدم؛ ترسی که به خاطرش هر چند وقت یکبار می خواستم درسم را ول کنم. خیلی ساده و خیلی باآرامش. البته نه به خاطر من. به خاطر کریستین که حتی دیروز هم همان صندل و شلوار جینی را پوشیده بود که پارسال برای سفر یونان.

از سه ماه قبل از دفاع همه می پرسیدند بعدش چه کار می کنی. می گفتم می افتم به جان خانه. تا سه ساعت بعد از دفاع هم نه تنها سوال اینکه حالا می خواهی چه کار کنی ادامه داشت، سوال اینکه چه حسی داری هم اضافه شده بود. اما من نه هیچ حسی داشتم و نه با دفاع کردن تغییری در برنامه زندگیم قرار بود ایجاد  شود. چیزی قرار نبود اضافه شود. فقط قرار بود یک چیزی حذف شود. فرق امروز با همه روزهای چند ماه گذشته این بود که بدون اینکه قرص بخورم تا ساعت یازده خوابیدم. حالا افتاده ام به جان خانه و خوشحالم که قورباغه ام را قورت داده ام.

امروز نه آسمان آبی تر است؛  نه درختان زیباتر؛ همه چیز همان طوریست که دیروز بود. زندگی با همان سرعت قبل ادامه خواهد داشت و … من هم با همان سرعت قبل زندگی خواهم کرد. Vivre la vie!

ارسال شده در هیچ, یادداشت های روزانه | ۴ پاسخ

«استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟

در فامیل ما رسم بود که دخترها استقلالی باشند و پسرها پرسپولیسی؛ از زمان دخترعمه هایم که بعضی هاشان بیست سال از من بزرگتر بودند تا زمان دخترخاله ام که بیست سال از من کوچک تر است. هیچ وقت نفهمیدم چرا اما این رسم تنها چیزی بود که از نسل های قبل به بعد انتقال پیدا کرده بود. من هم طبق رسم فامیل یک استقلالی دوآتشه بودم و مدام سر مسابقات با پسرهای فامیل کل کل می کردم.

چالش زمانی شروع شد که فهمیدم همسر استقلالی است. خیلی لوس بود که هر دو تایمان طرفدار یک تیم باشیم. دیدن بازی بی مزه می شد. اینطوری شد که من فوتبال را گذاشتم کنار. دیگر نمی شد که استقلالی باشم و او هم از موضعش عقب نشینی نمی کرد. با ازدواج کردن استقلال برایم به تاریخ پیوست؛ هم تیم استقلال و هم مفهموم مستقل بودن. تا هفته پیش که رها را برده بودم پیش دکتر اطفال. آخرش نمی دانم در چهره من چه دید اما گفت که این دارویی که می دهم یک اثر فیزیکی دارد نه شیمیایی و مانع از این نمی شود که تو یک مادر مستقل بدون نیاز به دارو باشی.

این کلمه مستقل از آن روز دارد مدام در ذهنم بالا و پایین می رفت. چرا این را گفت نمی دانم. اما … واقعیت این است که من فقط در مورد رها این مساله را رعایت کرده بودم. اینکه بتواند گلیم خودش را بدون من از آب بیرون بکشد و اینکه به هیچ چیز وابسته نباشد. خودم اما… بی اهمیت ترین و ساده ترین وابستگی ام قرص های روزانه ای بود که بیشتر وقتها بیش از اینکه اثر فیزیولوژیکی داشته باشد اثر روانی داشتند. خودم موجود مستقلی نبودم با اینکه سعی کرده بودم یک موجودی تربیت کنم که در پنج سالگی کاملا مستقل باشد.

کریستین قبل از اینکه استاد دانشگاه بشود روزنامه نگار بوده. یک بار پرسیدم که چرا روزنامه نگاری را ول کرده و آمده در دنیای علم و تحقیق. گفت به خاطر استقلال؛ «به خاطر اینکه شغلی داشته باشم که به من این امکان را بدهد که بتوانم طلاق بگیرم.» وقتی این جمله را می گفت چشمهایش قرمز بود.

مردها تلاش می کنند. خیلی زیاد. ما زن ها هم تلاش می کنیم. اگر بیشتر نباشد حداقل به همان اندازه. آنها برای لذت و هیجان برتری و موفقیت تلاش می کنند. برای «پیروزی». ما تلاش می کنیم برای اینکه بتوانیم مستقل شویم. نه برای لذتِ «استقلال» که برای ترس از روزی که تکیه گاه همیشگی امان را از دست بدهیم و مجبور باشیم تنها از پس زندگی بربیاییم. شاید رسم درستی بود که در فامیل ما دخترها را استقلالی بار می آوردند؛ نه به خاطر تیم استقلال که به خاطر مفهوم مستقل بودن. هر چند دختر من بدون اینکه من تلاشی بکنم تحت تاثیر پدرش استقلالی خواهد شد.

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟ بسته هستند

جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد

نمی دانم این پست که تمام شد دکمه «انتشار» را خواهم زد یا نه. اما این را می دانم که الان فقط با نوشتن می توانم افکارم را به قول روانشناس ها «وربالیزه» کنم.

چون پدرم پزشک بود تا وقتی که خانه پدری بودم فقط چند تجربه دکتر رفتن خیلی محدود داشتم. تنها دو سه بار پیش دکترهایی که بابا معرفیشان کرده بود رفته بودم. اینجا که آمدم یک درسی شروع شد به اسم «دکتر رفتن» که البته آسان هم نبود. اوایل اصلا بلد نبودم چه باید بگویم که دکتر بفهمد چه مرگم شده. حالا بلدم حداقل کاری کنم که متوجه شود چه حسی دارم.

از یک جایی به بعد مدام با دکترها دعوایم می شد. فکر می کردم بابا نسبت به قشر پزشک سخت گیرم کرده. در سه سال گذشته سه بار دکتر رها را عوض کرده ام. برای این آخری هم از اول توضیح دادم که در چه محدوده هایی نباید پایش را بگذارد. اینقدر که وقتی برای معاینه پنج سالگی رفتیم با اینکه یک سال و نیم قبل دیده بود مرا، هنوز حرفم یادش بود.

فکر می کردم من از این مادرهایی هستم که سر بچه شان می ترسند شاید. وسواس. نمی گویم ندارم اما آدم اهل دعوایی هم نیستم. همیشه باعث تعجبم بود که چرا فقط در برابر برخوردهای قشر پزشک احساس شهروند درجه دو بودن داشته ام. احساس اینکه به اندازه کافی مودب نیستند، به اندازه کافی به آدم احترام نمی گذارند و حتی برخورد نژاد پرستانه دارند.

دیروز رازش را فهمیدم. راز در کارت سبز رنگی بود که به محض اینکه دکترها آن را توی دستگاه کارت خوان می گذارند می توانند از روی وضعیت بیمه ات حدود درامد سالیانه ات را بفهمند. خیلی های دیگر هم درآمد سالیانه ما را می دانند. شهرداری، مدرسه بچه، دانشگاه، والدین دوستان رها، صاحبخانه و آژانس مسکن، همسایه ها، سوپر پایین خانه، حتی داروخانه ای که از آن دارو می خرم. اما همه آنها می دانند که ما کار می کنیم… فقط الان در شرایط «زندگی دانشجویی» هستیم… نمی گویم لینکداینمان را زیر و رو کرده اند اما اینقدر می دانند که وقتی همسر نیست بپرسند «قزوین» است؟

کارت سبز رنگ قرار بوده راهی باشد در جهت زندگی برابر برای تمامی افراد جامعه. اینکه همه – فارغ از درآمدشان – از خدمات درمانی یکسان برخوردار باشند. اما همه یادشان رفته که «نحوه برخورد با مریض» هم جزو خدمات درمانی است و دکتر هایی که می فهمند درآمد ماهیانه تو «زیر خط فقر» است با تو مثل بقیه کسانی که برای این کارت مثلا ماهی دویست یورو از فیش حقوق شان کم می شود رفتار نمی کنند. حتی آنهایی هم که پول بیمه از فیش حقوقشان کسر می شود از اینکه باید خرج خدمات درمانی کسانی که کار «نمی کنند» را بپردازند شاکی هستند. یعنی چیزی که قرار بوده باعث عدالت اجتماعی شود باعث دو طبقه شدن جامعه و نفرت یک طبقه از دیگری شده است. من… شاید بار دیگر که بروم دکتر بگویم بیمه ندارم و هزینه ویزیت را کامل بپردازم. به نظرم آدم نباید به خاطر چیزی که می شود با پول خرید غرورش را بفروشد.

ارسال شده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها | ۳ پاسخ

بیهوده

خانه را سکوت عجیبی فراگرفته. هیچ صدایی نمی آید. نه صدای فرز و دریل همسایه که دارد خانه اش را بازسازی می کند، نه صدای جاروبرقی در گاراژ روس ها که بعضی وقتها آدم نمی فهمد آیا همه ماشین هایشان را فقط روزی یک بار تمیز می کنند یا بیشتر… و نه حتی صدای پپا پیگ که بگوید «سوزی ایز مای بست فرند».

می خواهم سکوت را بشکنم. سرچ می کنم «من بیهوده می خواهم از یاد تو بگریزم». آهنگ که پخش می شود هر چه صبر می کند محمد نوری بگوید «در تو غروری از توان من فزون تر» نمی گوید. تازه می فهمم که آهنگ را اشتباهی جستجو کرده ام. باید می زدم «در من غم بیهودگی ها می زند موج». تنها کلمه مشترک «بیهوده» است. شاید دارم بیهوده تلاش می کنم بهترین دوستم را به زور از خودم بگیرم.

ارسال شده در هیچ | یک پاسخ

چهلمین روز

نمی دانم چهل روز شد یا نه ولی چله تمام شد. از چاه ویلی که احساس می کردم در آن رها شده ام بیرون آمده ام. با تلاش خیلی زیاد و با کمک کسانی که نمی دانم پشتیبانی‌شان در این مدت را چطور جبران کنم. حالم خوب است. زندگی را دوست دارم و با خودم و با جهان در صلحم.

ارسال شده در چله | یک پاسخ

بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن… برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از این اصرار نکند. چون اگر بکند دست و دلم می لرزد. مثلا امروز باران رفته نمایشگاهِ نمی دانم چه در یک شهری نزدیک اینجا. گفت می آیی. من اینقدر با قاطعیت گفتم نه که حتی نگفت موضوع نمایشگاه چیست. الان هم دعوت به نوشتن یک مقاله که واقعا موضوعش برایم جذاب بود را رد کردم. احساس می کنم شانه هایم درد می کند.یک تضادهایی هست درون آدمها که … برای من این نه گفتن است. هم به این شناخته می شوم که هر پیشنهادی را قبول می کنم و «پایه» هستم … هم به اینکه قاطعانه «نه» می گویم. اما بعضی وقتها مثل همین الان انرژی خیلی زیادی از دست می دهم.

تراپیست می گوید که آدمها با این تصور که کامل نیستند بزرگ می شوند. با یک احساس گناه همیشگی. می گوید که تربیت مذهبی این احساس گناه را تشدید می کند و نه گفتن را سخت تر. می گوید که چون در تفکر مذهبی بعضی از آدمها تقدس پیدا می کنند نه گفتن بهشان غیرممکن می شود و وقتی مجبور می شوی نه بگویی طبیعی است که احساس گناه کنی.

تراپیست همه اینها را می گوید اما نمی گوید که باید چه کار کنی که این حس گناه از بین برود. می گوید باید مرزهایت را تعریف کنی تا بتوانی قاطعانه تر نه بگویی. اما من بلد نیستم. مرزها محو شده اند. بین خودم، علایقم، تربیتم، جامعه ای که از آن آمده ام و جامعه ای که در آن زندگی می کنم  اینقدر تضاد هست که فکر می کنم حق داشته باشم نتوانم مرزهای دقیقی برای خودم تعیین کنم.

ارسال شده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, چله, حال خوب | دیدگاه‌ها برای بگو «نه» بسته هستند

خانم علی نژاد چه کسی متولی «اجازه خروج» است؟

پاییز ۹۳ برای دیدن آیدا آمدم ایران. او از آمریکا می آمد. از تابستان ۸۹ همدیگر را ندیده بودیم. تنها رفتم. قبلش تازه پاسپورتم را از طریق کنسولی پاریس عوض کرده بودم. با اجازه کامل «همسر». با تاکید گفته بودند که وقتی رفتی ایران باید بروی اداره گذرنامه تا پاسپورتت مهر خروج مکرر بخورد. سفر کلا ده روز بود. سه روزش هم تعطیلات تاسوعا و عاشورا. در همان فرودگاه مامور کنترل پاسپورت گفت که باید بروی اداره گذرنامه. گفتم می دانم. اولین روز کاری بعد از رسیدن رفتن اداره گذرنامه. یک چیزی ته دلم می گفت که مشکلی پیش خواهد آمد. پاسپورتم را دادم. گفتند همسر کو. گفتم فرانسه. گفتند باید باشد که ما بتوانیم اجازه اش را بگیریم. گفتم هنوز یک ماه نشده که اجازه داده من پاسپورتم را عوض کنم. گفتند قانون است. اینقدر بین مامورهای مختلف پاس خوردم که خودشان هم کلافه شدند. یکی از آنها گفت که دو راه داری؛ یا بروی دادسرا و یا از کنسولی پاریس بخواهی که اجازه ای که همسرت داده را فاکس کنند برای وزارت امور خارجه. خودش گفت راه اول را پیشنهاد می کند. رفتم دادسرا. قاضی یک فرمی داد که باید همسر پر می کرد. بعد هم برای اینکه مطمئن شوند باید تلفنی تماس می گرفت و با قاضی حرف می زد. تا من بیایم یک جایی که موبایلم به اینترنت وصل شود و عکس فرم را بفرستم و او وسط غذا دادن به رها فرم را پر کند و دوباره برایم بفرستد قاضی رفته بود. یک روز از سفر اینطور گذشت. فردایش دوباره انقلاب… برای گرفتن حکم دادگاه برای یک بار خروج از کشور برای اینکه برگردم پیش همسر و فرزندم.

اواخر تابستان ۹۴ با سارال رفتیم پاریس. پاسپورت رها را هم برده بودم که عوض کنم. هنوز ۶ ماه مانده بود که اعتبارش تمام شود. ولی یک چیزی ته دلم می گفت به پاسپورت جدید نیاز داریم. قبلش زنگ زده بودم و با مسئول بخش گذرنامه حرف زده بودم. با تاکید پرسیده بودم که وقتی پدرش نیست به من پاسپورت را می دهید یا نه. گفته بود اگر فرم نمی دانم شماره چند را امضا کند می دهیم. همان صبح روز اول رفتم بخش کنسولی. بر خلاف همیشه خیلی طول کشید تا نوبتم شود. کسی که باید کارم را انجام می داد یک زن بود که دست تنها بود و معلوم بود کاملا عصبی است. مدارک من را که گرفت گفت از کجا بدانیم این امضای پدرش است. من فقط مات و مبهوت نگاهش کردم. مطمئنم رنگم پرید. گفتم من با همکار شما حرف زده بودم. همان لحظه آن شخص که فکر کنم رئیسش بود آمد. پرسید دانشجو هستید. گفتم بله. یک چیزی در گوش زن گفت. زن قانع شد. پرسیدم امضایش را از روی پاسپورتش دیدید؟ گفت نه. چون گذرنامه قبلی هم اینجا صادر شده مشکلی ندارد. گفت تو که دانشجو هستی برای چه نوبت بخش گذرنامه گرفته ای. گفتم دم در به من اینطور گفتند. بعد گفت که هفته بعد گذرنامه را تحویل می دهد. گفتم همیشه همان روز یا نهایتا فردایش می دادید. گفت نه برای دانشجوها. شروع کردم به اصرار. گفتم هزینه پاسپورت عادی را پرداخت می کنم. این بار او رنگش پرید. فکر کنم خیلی تحت فشارش گذاشتم. آخرش گفت دستگاهی که گذرنامه را صادر می کند خراب است. اگر درست شود فردا حاضر می شود و گرنه برایتان پست می کنیم. فردایش حوالی ظهر رفتم کنسولی. به مسئول دم در رسید را دادم. گفت هنوز حاضر نیست. رفتم تو. شماره گرفتم و منتظر شدم تا نوبتم شود. تا سلام کردم گفت کار شما را همان صبح انجام دادم؛ بروید تحویل بگیرید. تشکر کردم و آمدم بیرون. فردایش ما برگشتیم و دو سه روز بعد خبر دادند که پدربزرگم فوت کرده و من و رها آمدیم ایران. اگر پاسپورتش را نداده بود من همیشه در حسرت بودن در مراسم ختم پدربزرگم می ماندم.

توی فرودگاه مامور کنترل پاسپورت تاکید کرد که باید بروید اداره گذرنامه مهر خروج بزنید. همسر دو سه روزی درگیر این مساله بود. نمی دانست که باید رها را هم با خودش ببرد. بار آخر هر سه تایمان با هم رفتیم. می ترسیدم تنها بروم پاسپورت را به من ندهند. من پدرش نبودم و حتی خودم هم با وجود ۳۴ سال سن به اجازه همسر نیاز داشتم.

بالاخره پاسپورت رها هم به برچسب اداره گذرنامه مزین شد. من و رها تنها برگشتیم. توی فرودگاه تهران مامور کنترل پاسپورت گفت مهر خروج زده اید. گفتم بله و برچسب سفید را نشانش دادم. گفت پدرش کجاست. با انگشت پشت میله ها را نشانش دادم؛ جایی که همسر ایستاده بود و منتظر بود ما بدون مشکل از گیت رد شویم. مامور از روی صندلیش بلند شد. خطاب به همسر گفت برود. او گفت برود. دوباره پرسید مطمئنی؟ برود؟ او هم داشت قانون اجازه خروج را به سخره می گرفت. همسر گفت برود. من خنده ام گرفت و تلخی احساس «تحت مالکیت مردها بودن» برایم کم شد.

حالا اما با این چیزی که مسیح علی نژاد مطرح کرده باز یاد خاطرات مربوط به اجازه خروج و گرفتن گذرنامه افتادم. (حالا که فکر می کنم برای پاسپورت قبلی خودم و رها هم مشکلات مشابهی داشته ام). من با هر چیزی که اجباری باشد مخالفم. حتی اگر خودم روسری سرم کنم به نظرم آدم حق ندارد برای پوشش دیگران تعیین تکلیف کند. اما فکر می کنم که شاید باید انرژی که برای قانع کردن مریل استریپ در باره وضعیت اسفناک زنان در ایران! می شود صرف چیزهای مهم تری شود. چیزهایی که هر چقدر هم سعی می کنی عاقلانه، مثل یک شهروند «قانون مدار»، بهشان نگاه کنی با هیچ منطقی قابل توجیه نیستند.

ارسال شده در هیچ | یک پاسخ