بایگانی دسته: تردیدها و دغدغه ها

«استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟

در فامیل ما رسم بود که دخترها استقلالی باشند و پسرها پرسپولیسی؛ از زمان دخترعمه هایم که بعضی هاشان بیست سال از من بزرگتر بودند تا زمان دخترخاله ام که بیست سال از من کوچک تر است. هیچ وقت نفهمیدم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟ بسته هستند

جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد

نمی دانم این پست که تمام شد دکمه «انتشار» را خواهم زد یا نه. اما این را می دانم که الان فقط با نوشتن می توانم افکارم را به قول روانشناس ها «وربالیزه» کنم. چون پدرم پزشک بود تا وقتی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها | ۳ دیدگاه

بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن… برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, چله, حال خوب | دیدگاه‌ها برای بگو «نه» بسته هستند

کسی که داستان زندگی ما را می نویسد چگونه فکر می کند؟

فرض کنید داستان فیلمی که دارید تماشا می کنید این گونه شروع شود: دختر و پسری که در همسایگی هم زندگی می کنند عاشق هم شوند و نامه های عاشقانه رد و بدل کنند. بعد به هم برسند و ازدواج … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, هیچ, یادداشت های روزانه | ۳ دیدگاه

با ملاحظه تر باشیم… فقط کمی…

امروز در حالیکه داشتم می رفتم به سمت بانک و در ذهنم برای ادامه مسیر برنامه ریزی می کردم، زنی جلویم را گرفت و با صدای خیلی آهسته چیزی گفت؛ کنار یک مغازه پاستا فروشی. نمی شنیدم. هدفون را از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, یادداشت های روزانه | ۶ دیدگاه

اعترافات ضد روشنفکری یا من یه دیوونه ام که دیوونگیش رو دوست داره…

ماجرا از این عکس شروع شد… دو چهره متضاد از یک بنا. بعد من به جنبه های متضاد وجود خودم فکر کردم… به اینکه مثلا صبح با شلوار ورزشی می رم رها رو می ذارم مدرسه اما عصر برای یه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۳ دیدگاه

روز جهانی افراد کم توان

یک پستی نوشته ام برای بلاگ دونیت که قاعدتا باید جایش اینجا می بود. چون داستان هاییست که خودم در زندگی تجربه کرده ام. اگر دوست داشتید می توانید اینجا بخوانید.

منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه | ۴ دیدگاه

در آستانه سی و چهار سالگی

خیلی ها داستان پستچی چیستا یثربی را دنبال کردند. من هم از قسمت هفدهم به بعد هر روز صبح که چشمانم را باز می کردم قبل از اینکه از تخت بیرون بیایم قسمت جدید را می خواندم. حتی شجاعت اینکه بتوانم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, هیچ, یادداشت های روزانه | ۲ دیدگاه

جمعه سیزدهم

کار به عنوان یک تولید کننده محتوای نوشتاری استعدادِ نداشته ام در نوشتن را گرفته. خیلی وقتها خیلی حرفها هست که دلم می خواهد بزنم ولی… از تصور اینکه دوباره در حال تایپ کردن باشم حس بدی پیدا می کنم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, هیچ, یادداشت های روزانه | ۵ دیدگاه

ترکیب خجالتی – جسوری که من باشم…

چند وقت پیش یکی از آشنایان نوشته بود که از دوستش که هم خجالتی است و هم خیلی جسور. گفته بود که ترکیب اینها به نظرش خیلی جذاب است.انگار یک لحظه نور انداختند رویم. اگر من آنقدر به او نزدیک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۳ دیدگاه