بایگانی دسته: کهنه خاطرات

دهلیز

وقتی برادرم هفت ساله شد مادرم یک راننده سرویس پیدا کرد که هر دو تایمان را ببرد مدرسه و برگرداند. اسمش علی آقا بود و یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. از مدرسه ما و مدرسه برادرم ده دوازده  تا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه, کهنه خاطرات | یک پاسخ

ده سال گذشته

ده سال پیش بود. یکی از پسرهای همدانشکده ای عاشق دوست من شد. دوست من عاشق کس دیگری بود؛ عاشق مردی که به خاطر دوستم نامزدی اش را با یکی از دخترهای فامیلشان به هم زده بود. من مامور شدم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | ۴ پاسخ

بازتعریف

بار اولی که فهمیدم محرم یعنی چه، شب عاشورای هیجده سالگی بود. داشتم ماکت درست می کردم با مقواهای سبز.الان دارم دنبال معنای مولتی فانکشنالیتی توی آنتروپولوزی می کردم. سی و دو ساله ام. شب عاشوراست و دلم می خواهد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات, هیچ | دیدگاه‌ها برای بازتعریف بسته هستند

محض یادآوری

مقدمه: کریستین خواسته که یک گزارش بنویسم از یک کاری که همان اوایل تزم انجام داده بودم. مجبور شدم بروم سراغ دفترهای قدیمی ام. ته یکی اشان یک چیزی پیدا کردم که لیست خواسته ها و انتظارات من از همسر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | ۲ پاسخ

She’s hoping for a daughter

یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. یک دختری بود که منتظر تولد بچه اش بود؛ منتظر تولد دخترش. برایش کلی لباس و اسباب بازی خریده بود؛ با تخت و کمد و آویز موزیکال و پتو و بالش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان, کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای She’s hoping for a daughter بسته هستند

رویا

روی میز آتلیه نشسته بود؛ من روی سه پایه. میان زانوانش محاصره شده بودم. گفت توی همه این سالها با آدمهای زیادی بوده اما توی خلوتش فقط به من فکر کرده. باور نکردم. می فهمیدم که دارم خواب می بینم. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | ۳ پاسخ

نعمت

دقیقا همان روز جلسه داشتیم برای سفر. همان روز. جایی نزدیک آزادی. هیچ کدام از کسانی که جلسه را هماهنگ کرده بودند نمی دانستند که قرار است چه اتفاقی بیفتد. همان روز. سی خرداد هشتاد و هشت.جلسه قرار بود ساعت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای نعمت بسته هستند

آدمهایی که می روند…

بعضی ها هستند که در زمان حضورشان در زندگی آدم اصلا نقش مهمی نداشته اند. در واقع اصلا نبوده اند. در حد یک سلام و علیک ساده. روابطشان صرفا به خاطر علایق پیش پا افتاده مشترک بوده مثلا؛ مثل علاقه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای آدمهایی که می روند… بسته هستند

بگو چَشم

بچه که بودیم وقتی مادرم از من یا برادرم کاری می خواست او می گفت «باشه» و بعد برمی گشت سراغ بازیش و … هیچوقت آن کار را انجام نمی داد. من می ایستادم به بحث کردن و هزار و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در فیلسوفانه, کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای بگو چَشم بسته هستند

لا تستعجلون

عاشق اینم که قرآن را باز کنم و صفحه این آیه باشد: خلق الانسان من عجل… ساوریکم آیتی فلا تستعجلون… به زودی نشانه هایم را خواهی دید. عجله نکن. زود زود درست می شود همه چیز. عجله نکن. خودم درستش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای لا تستعجلون بسته هستند