بایگانی دسته: سفرنامه

اولین مشق

«فکر می کنم راهی وجود دارد تا بتوان از واقعیات تلخ و ناخوشایند به آرامی سخن گفت؛ به هر حال بهترین راه برای بیرون رفتن از کسادی بازار روزمرگی همین است.» آنا گاوالدا – اگر کاپشن بادکنکی نپوشی زمستان نمی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تمرین نوشتن, سفرنامه | یک پاسخ

پیرمردِ شهرِ جادو

«طلسم وجود دارد؟» این را من با صدای بلند از همسر پرسیدم. خندید و گفت «دوباره سریال دیده ای؟» به شوخی اش اعتراض کردم. گفتم که سوالم جدی است. دیگر ذهنم نمی توانست به این سوال که «چرا ما اینقدر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه, شبه داستان | ۳ پاسخ

از طب

۱- گفت با پسرش رفته پیش یک دکتر یانگومی. از اینهایی که نبض آدم را می گیرند و همه بیماریها و مشکلاتش را ردیف می کنند. خیلی زن مدرنی بود. اول باورم نشد. بعد که با جزئیات بیشتری ماجرا را … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه | ۲ پاسخ

تهران یک پسر بچه هفت ساله است.

تهران شبیه بک پسر بچه بیش فعال است که وقتی به خواب می رود یادت می رود که تا چند لحظه قبل مشغول شیطنت بوده. ساعت دوی صبح که توی تهران بچرخی باور نمی کنی که این همان شهر شلوغ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه | یک پاسخ

حاج آقا مسئلتُن

حکم زدن به موتور سواری که بدون کلاه ایمنی رانندگی می کند و موقع رانندگی با موبایل صحبت می کند و بدون اینکه دور و برش را نگاه کند یکهو می پیچد جلوی آدم چیست؟

ارسال شده در سفرنامه | دیدگاه‌ها برای حاج آقا مسئلتُن بسته هستند

از شنیده ها… بدون شرح

۱- یکی از گداهای سر چهارراه درآمد روزانه اش را می برد پیش سبزی فروش محل که برایش بشمارد. به گزارش سبزی فروش او هر روز دست کم صد هزار تومان درآمد دارد. ۲- از شیوه های جدید دزدی، دزدیدن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, سفرنامه | دیدگاه‌ها برای از شنیده ها… بدون شرح بسته هستند

صد تومانی

وقتی دکتر برایم ام آر آی نوشت ترسیدم؛ نه از اینکه مشکلی داشته باشم؛ از خود ام آر آی؛ مثل همه کارهای پزشکی دیگر. دست و پایم را گم کردم. گفتند باید بروی از داروخانه بیمارستان لباس یکبار مصرف بخری. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه, شبه داستان | یک پاسخ

آی موتورسوارها…

با اتوبوس رفته بوده مرکز شهر. توی راه برگشت، یک موتورسوار آمده توی خط ویژه و پیچیده جلوی اتوبوس. راننده پیاده شده به دعوا. شاکی بود که چرا ۵۰ نفر مسافر را توی گرما رها کرده و ایستاده به جر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, سفرنامه | دیدگاه‌ها برای آی موتورسوارها… بسته هستند

زن مقنعه پوش

دکتر با منشی اش آمده بود کنسرت. آخر از همه آمدند و هنوز رضا صادقی داشت می خواند که بلند شدند و با فاصله چند قدم از هم سالن را ترک کردند. دکتر می ترسید که کسی او را بشناسد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای زن مقنعه پوش بسته هستند

تهران حال آدم را خوب می کند.

هیچ چیز به اندازه رانندگی در خیابانهای تهران به آدم اعتماد به نفس نمی دهد و هیچ چیز به اندازه اعتماد به نفس حال آدم را خوب نمی کند.

ارسال شده در سفرنامه, یادداشت های روزانه | یک پاسخ