بایگانی دسته: فیلسوفانه

روز جهانی افراد کم توان

یک پستی نوشته ام برای بلاگ دونیت که قاعدتا باید جایش اینجا می بود. چون داستان هاییست که خودم در زندگی تجربه کرده ام. اگر دوست داشتید می توانید اینجا بخوانید.

منتشرشده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه | ۴ دیدگاه

T’es trop!

وقتی می گویند خیلی «زیاد» ی یا خیلی «تند» ای و نمی توانی خودت را «کم» کنی بهترین راه حل این است که اصلا نباشی.

منتشرشده در فیلسوفانه | ۵ دیدگاه

رهایی

رهایی آن نیست که نه باری بر دوش داشته باشی و نه بندی بر پا؛ رهایی آن است که با وجود بارها و بندها بتوانی خودت را به مقصدت برسانی؛ حتی اگر آن مقصد از دید دیگران دور از دسترس … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در فیلسوفانه | ۱ دیدگاه

ترجیح

میلان کوندرا توی یکی از کتابهایش (فکر کنم جاودانگی) داستان مادر و دو فرزندش را تعریف می کند؛ مادری که مجبور است بین آنها یکی را انتخاب کند. بعد هم نتیجه می گیرد که اگر یکی را به یکی دیگر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در فیلسوفانه, کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای ترجیح بسته هستند

یک سوال نسبتا فلسفی

اگر بخواهید بین بودن با کسی که «دیوانه وار» عاشق شماست و حاضر است به خاطر خوشحالی شما هر کاری بکند اما شما او را «خیلی معمولی» دوست دارید با کسی که «دیوانه وار» عاشقش هستید و حاضرید به خاطر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در فیلسوفانه | ۱ دیدگاه

فقط محض یادآوری… اول از همه به خودم

از قدیم گفته اند «از» هر دست که بدهی از همان دست می گیری؛ نگفته اند «به» هر دست که بدهی از همان دست می گیری.

منتشرشده در فیلسوفانه, هیچ | دیدگاه‌ها برای فقط محض یادآوری… اول از همه به خودم بسته هستند

آینه… آینه

«تو را دوست دارمنه فقط برای آن چه هستیبرای آنچه هستموقتی با تو هستم…» این بخشی از یکی از شعرهای مجموعه آبی کوچک عشق است که چیستا یثربی انتخاب و ترجمه کرده بود سالهای بیست سالگی ما. اگر از کل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در فیلسوفانه | ۲ دیدگاه

کُلُکم راع و کُلُکم مسئول

هشدار: این نوشته حاوی مقدار زیادی انتقاد تند و موعظه و پند و اندرز است. دوست ندارید نخوانید. بعضی وقتها آدم می رود توی فیس بوک و هاج و واج و انگشت به دهان می آید بیرون. هر چقدر هم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای کُلُکم راع و کُلُکم مسئول بسته هستند

دهلیز

وقتی برادرم هفت ساله شد مادرم یک راننده سرویس پیدا کرد که هر دو تایمان را ببرد مدرسه و برگرداند. اسمش علی آقا بود و یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. از مدرسه ما و مدرسه برادرم ده دوازده  تا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه, کهنه خاطرات | ۱ دیدگاه

ثبات یا حرکت؟

۱- نزدیکیهای نوئل است. توی بروشور همه سوپر مارکت ها پر است از مارک های مختلف جگر چرب مرغابی و غذاهای آماده شده. پوستر کنار همه ایستگاه های اتوبوس زیورآلات و عطرهای زنانه است. توی ویترین همه فروشگاه ها لباس … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تجربه های من, فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای ثبات یا حرکت؟ بسته هستند