بایگانی دسته: شبه داستان

سولیداریته

بعد از دفاع هم اتاقیم دیوید به این نتیجه رسیدم که همه استرس هایم توی زندگی بیهوده بوده اند؛ اضطرابم وقت سمینارها و ارائه ها   و جلسه های مهم و حتی دفاع فوق لیسانسم. با خودم فکر کردم که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای سولیداریته بسته هستند

وقتی اعتماد می کنی کامل اعتماد کن.

لباسی که می خواست برای مراسم بپوشد کتی بود که من همان بارهای اول برایش سوغاتی برده بودم. اولش از اینکه بین آن همه لباس این را انتخاب کرده که برای روز به این مهمی تنش کند خوشحال شدم. وقتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای وقتی اعتماد می کنی کامل اعتماد کن. بسته هستند

تب

بازدید گذاشته بودند از دادگاه اروپایی حقوق بشر*. به عنوان یکی از مدول هایی که باید بگذرانیم. من از ۵۴ ساعت اجباریم چند ساعت هم بیشتر کلاس رفته بودم اما برای این یکی هم ثبت نام کردم؛ چون تقریبا هر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای تب بسته هستند

غیب گفته

۱- داریم از پیک نیک برمی گردیم خانه. سوار ماشین که می شوم می بینم یک لیوان را پر یخ کرده و گذاشته توی جالیوانی کنار راننده. قوطی نوشابه را باز می کند و یک کم می ریزد توی لیوان. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای غیب گفته بسته هستند

استعفا

جناب رییسمن می خواهم از «خودم بودن» استعفا بدهم؛ از اینکه کسی باشم که ناهارش را تند تند پشت میز کارش بخورد تا عصر زودتر بتواند برود خانه شام درست کند؛ از اینکه خواسته های دیگران را هنوز از دهانشان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای استعفا بسته هستند

یک ساعت

کوله پشتیم را همان جا کنار در ول کردم و رفتم توی آشپزخانه. زودپز را از کابینت در آوردم و گذاشتم روی گاز. زیرش را روشن کردم. یک پیاز تویش خرد کردم و آمدم بیرون. لپ تاپ را از کوله … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای یک ساعت بسته هستند

لرز

ساعت زنگ می زند. سه و نیم است. از خواب می پرم. گیچ و منگ. توی بخش عمیق خوابم بودم که زنگ زد. داشتم خواب یک حادثه را می دیدم. آخرین کلمه ای که یادم می آید شنیدم مدیریت بحران … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای لرز بسته هستند

خوشا شیراز…

می گوید ابتدایی ها را به خاطر باران شدید تعطیل کرده اند. می پرسم از کی تا حالا به خاطر باران مدرسه ها را تعطیل می کنند. می گوید شیراز است دیگر. یادم می آید که هر وقت از شوهرم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای خوشا شیراز… بسته هستند

لایک به زندگی

دست و صورتش را شسته و نشسته یک لیوان چای پررنگ ریخت و رفت سمت اتاقش. غرغرهای مادرش را که اعتراض می کرد نادیده گرفت… «همه زندگیت شده این فیس بوک. حلوا خیرات می کنن اونجا؟!» … به راهش ادامه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان | دیدگاه‌ها برای لایک به زندگی بسته هستند

وقتی ترشی درست کردن به یک مساله فلسفی تبدیل می شود

من این اصطلاح آمدن یا نیامدن ترشی را تازه یک ماه است که شنیده ام. قبلا اصلا نمی دانستم که ترشی درست کردن به بعضی ها می آید و به بعضی ها نمی آید. البته می دانستم که می گویند … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای وقتی ترشی درست کردن به یک مساله فلسفی تبدیل می شود بسته هستند