بایگانی نویسنده: عتیق

به خانه برگشتیم… نبودید…

دقیقا سه هفته است که پایم رسیده به خاک وطن. هفته اول هر روز دلم می خواست برگردم. مثل زمان بچگی که تابستانها خانه خاله یا عمه می ماندیم و وقتی بازی تمام می شد و همه می خوابیدند تازه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به خانه برمی گردیم, یادداشت های روزانه | ۲ پاسخ

به خانه برمی گردیم…

اینکه در یک سال گذشته اتفاق مهمی نیفتاده که قابل نوشتن باشد عجیب است البته. شاید هم افتاده اما من اینقدر درگیر آن اتفاق بوده ام که نشده در باره اش بنویسم. حالا اما دارم وارد تجربه جدیدی می شوم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در به خانه برمی گردیم, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای به خانه برمی گردیم… بسته هستند

دخترم رز

* هشدار: این داستان هنوز کامل نیست. با وجود فریادهای رودخانه همیشه غران، صدای فرانسواز هاردی تا اواسط پل به گوش می رسید: «دوست من رز دیروز صبح مرد». مردن رز توجه کسی را به خود جلب نکرد. همه در … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تمرین نوشتن, شبه داستان | دیدگاه‌ها برای دخترم رز بسته هستند

بعد از اینکه دفاع کردی چه کار می کنی؟

طبق معمول، فرآیند آماده شدن من برای دفاعم از آخر به اول شروع شد و مطابق معمول هم هیچ چیزی آنطوری نشد که فکرش را کرده بودم. شاید دو سال پیش بود که هنوز حتی یک صفحه هم برای تزم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ, یادداشت های روزانه | ۴ پاسخ

«استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟

در فامیل ما رسم بود که دخترها استقلالی باشند و پسرها پرسپولیسی؛ از زمان دخترعمه هایم که بعضی هاشان بیست سال از من بزرگتر بودند تا زمان دخترخاله ام که بیست سال از من کوچک تر است. هیچ وقت نفهمیدم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای «استقلال» بهتر است یا «پیروزی»؟ بسته هستند

جامعه ای که سوسیالیسم دو طبقه اش کرد

نمی دانم این پست که تمام شد دکمه «انتشار» را خواهم زد یا نه. اما این را می دانم که الان فقط با نوشتن می توانم افکارم را به قول روانشناس ها «وربالیزه» کنم. چون پدرم پزشک بود تا وقتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها | ۳ پاسخ

بیهوده

خانه را سکوت عجیبی فراگرفته. هیچ صدایی نمی آید. نه صدای فرز و دریل همسایه که دارد خانه اش را بازسازی می کند، نه صدای جاروبرقی در گاراژ روس ها که بعضی وقتها آدم نمی فهمد آیا همه ماشین هایشان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ | یک پاسخ

چهلمین روز

نمی دانم چهل روز شد یا نه ولی چله تمام شد. از چاه ویلی که احساس می کردم در آن رها شده ام بیرون آمده ام. با تلاش خیلی زیاد و با کمک کسانی که نمی دانم پشتیبانی‌شان در این … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در چله | یک پاسخ

بگو «نه»

چقدر سخت است نه گفتن… برای من البته که عادت داشته ام هر کاری، چه مرتبط و چه غیرمرتبط را قبول کنم. حتی هر پیشنهادی. حالا وقتی می گویم نه توی دلم خدا خدا می کنم که طرف بیشتر از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تجربه های من, تردیدها و دغدغه ها, چله, حال خوب | دیدگاه‌ها برای بگو «نه» بسته هستند

خانم علی نژاد چه کسی متولی «اجازه خروج» است؟

پاییز ۹۳ برای دیدن آیدا آمدم ایران. او از آمریکا می آمد. از تابستان ۸۹ همدیگر را ندیده بودیم. تنها رفتم. قبلش تازه پاسپورتم را از طریق کنسولی پاریس عوض کرده بودم. با اجازه کامل «همسر». با تاکید گفته بودند … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ | یک پاسخ