بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۹۳

درد بالای درد بسیار است…

صبح وقت ماساژ داشتم. فکر کردم که نروم. فکر کردم که با وجود این همه برف حتما خود دکتر هم نمی آید. امکان نداشت او نیاید. می شد زنگ بزنم و بگویم نمی آیم؛ نهایتش این بود که باید پول … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ | ۵ پاسخ

پاییز را به خاطر بسپار… زمستان طولانی است…

 

ارسال شده در عکس | ۳ پاسخ

خسته نباشید!

بابانوئل برای من یک کیندل هدیه آورده و برای همسر یک ویدئو پروژکتور. شده ایم یک خانواده کاملا فرهنگی؛ در حال سفر از کتاب به فیلم و از فیلم به کتاب. توی همین چند روز چند تا فیلم خوب دیده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در حال خوب | ۳ پاسخ

دلم می خواهد بروم سفر…

مهندس می گفت حالت خوب نیست چون ورودیت خیلی زیاد است اما اصلا خروجی نداری. می گفت باید کار کنی. کار. راست می گفت. من فقط شده بودم یک گیرنده. یک چیزی که همه محیط  و اتفاقات را توی خودش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ | دیدگاه‌ها برای دلم می خواهد بروم سفر… بسته هستند

خداحافظ تنبلی…

پدر و دختر دارند کرپ درست می کنند. من… پای کامپیوتر؛ بعد از چند روز که به خاطر چشم درد و بی عینکی در ترک بودم. نه چیزی خوانده ام، نه چیزی نوشته ام و نه حتی ایمیل های مهمم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۷ پاسخ

حکمت

برای جلسه کتابخوانی این هفته قرار بود کتاب ظفرنامه ابن سینا را بخوانیم. من نخوانده بودم. از بحث ها فهمیدم که  جوابهای بزرگمهر وزیر انوشیروان است به سوالهایی که از او می شود. سوالاتی که ظاهرا انوشیروان پرسیده. آخر جلسه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها, هستن | ۴ پاسخ

فهمیدی؟… نه…

می گوید شهرداری در مرکز شهر اینترنت مجانی در اختیار آدمها گذاشته. می گویم این تنها راهی است که با آن می شود آدمها را کشید به فضاهای شهری؛ وقتی اینترنت نداری احساس می کنی از دنیای آشنایت و آدمهایی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, یادداشت های روزانه | ۲ پاسخ

ح مثل … حامد

اسمش حامد بود. برادر بزرگتری که هیچوقت ندیدمش. دو سال از من زودتر به دنیا آمده بود و در دو ماهگی مرده بود. بخش زیادی از موقعیتی را که الان دارم مدیون او هستم. مدیون نبودنش. فکر می کنم محبتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | ۵ پاسخ

تولدت مبارک… با چند روز تاخیر

روز تولدم گذشته. اما هنوز اتفاقی نیفتاده که احساس کنم مثلا متولد شده ام؛ اتفاقی که برایم تازه باشد؛ اتفاقی که بتواند بشود شروع یک سال تازه و یک تجربه تازه. سعی کردم تمرکزم را بیشتر کنم روی درس و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۱۶ پاسخ