بایگانی ماهیانه: آبان ۱۳۹۳

مرخصی

می گویند مادری یک شغل تمام وقت است که مرخصی ندارد. اما من دارم می روم مرخصی؛ از مادر بودن و از همسر بودن حتی. دارم زمان را برمی گردانم به هفت سال پیش. برای دوازده روز. نمی دانم می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۸ پاسخ

من و مسیو موتزارت همدردیم.

توی سالن انتظار نشسته بودم و داشتم با سمیرا وایبر بازی می کردم که لیلا اس ام اس زد: «کی وقتِ دکتر داری؟». جواب دادم: «همین الان؛ منتظرم که نوبتم بشود». گفت می خواسته بداند که اگر تنهایم همراهم بیاید. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شبه داستان | ۱۱ پاسخ

زنده باد دنیای مصرف گرایی

دیروز توی تراموا به دستکشم نگاه کردم. سر انگشتانش سفید شده بود. کهنه شده بود. اول فکر کردم که باید بروم یک دستکش جدید بخرم. بعد یادم آمد که چند سال است که این دستکش را دستم می کنم. چندین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات, یادداشت های روزانه | ۱۰ پاسخ

فاصله

دیشب رفتیم سخنرانی فرشید موسوی. آمده بود استراسبورگ. با او عکس گرفتیم. عکس را توی وایبر فرستادم برای بچه ها. برای پز دادن مثلا. ب نوشته عکس اینقدر واید است که می شود ما را هم با فوتوشاپ تویش جا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۴ پاسخ

خوشبختی شاید چیزی شبیه به این باشد…

ارسال شده در عکس | ۲ پاسخ

تکرار تاریخ

دیروز داشتم دنبال یک دفتر می گشتم برای نت برداری. با وجود اینکه به قول همسر من هر جا یک دفتر مناسب ببینم می خرم و صد تا دفتر استفاده نشده دارم، اما چون او توی اتاق، خواب بود مجبور … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | ۲ پاسخ

مسابقه هوش یا چه چیز غیر معمولی در این عکس وجود دارد؟

عکس بالا را با دقت نگاه کنید. نقطه قهوه ای رنگی که در وسط تصویر می بینید موجودی است به نام مونبار. مونبار عروسک کلاس رهاست در مدرسه. همه فعالیت ها و برنامه ها و داستان ها بر محوریت او … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در رها, کهنه خاطرات, مادرانه ها, یادداشت های روزانه | ۹ پاسخ

رویاها و آدمها

پل دارد افتتاح می شود. پل طبیعت. فردا. پنج سال پیش بیشتر به یک رویا شبیه بود. اما لیلا پایش ایستاد. رویایش را محقق کرد. حالا چیزی دارد که تا آخر عمرش بتواند به همه نشان دهد و بگوید «این … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۷ پاسخ

خدای آرزوهای کوچک و بزرگ

هفته پیش وقتی نوشتم که «دلم برایت تنگ شده» فکر می کردم دیگر هیچ وقت همدیگر را نبینیم. هیچوقتِ هیچوقت. چهار روز پیش وقتی پرسید که اگر من بروم ایران تو هم می آیی، همین زودیها، نمی دانستم چه بگویم. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در حال خوب, هیچ, وبلاگ, یادداشت های روزانه | ۴ پاسخ

مایی که تکرار پدرها و مادرهایمان هستیم…

۱- مادر: توی بچگی، بزرگترین انتقادم به مادربزرگم این بود که هر وقت می رفتیم خانه اشان، غذا یا آبگوشت داشتند یا سر گنجشکی یا تاس کباب. می گفتم برای من همه اینها آبگوشت است فقط شما برای اینکه ما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بودن, مادرانه ها | ۳ پاسخ