بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2014

آبیِ کیشلوفسکی

دیشب فیلم «آبی» را دیدم. برای اولین بار. مدتها بود می خواستم ببینم و نمی شد. دقیقه اول فیلم، وقتی ژولی دخترش را صدا زد:«آنا»، دلیلش را فهمیدم. اینکه چرا نمی شد. آنا اسمی است که برای دختری که شاید … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | ۶ دیدگاه

Gute Nacht

امروز اولین جلسه کلاس آلمانی بود. راستش به اجبار رفتم کلاس. اجبار اینکه چون رها را گذاشته ام مدرسه دو زبانه فرانسه آلمانی فکر کردم که بالاخره باید خودم هم بلد باشم دو کلمه با معلمش حرف بزنم یا اینکه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | ۲ دیدگاه

Tu me manques ma meilleure amie

داشت در باره بهترین دوستش حرف می زد. نه اینکه بخواهد پز دوستش یا رابطه اشان را بدهد. داشت می گفت که مثلا خودش چقدر خوب بلد است رابطه دوستانه را از رابطه کاری جدا کند. این کلمه «بهترین دوست» … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۵ دیدگاه

چگونه بچه بزرگ کنیم یا بالاخره کی باید به حرف کی گوش کند؟

یعنی این پزشکان اطفال و روانشناسان ما پدر و مادرها را گذاشته اند سر کار. رفتیم دکتر. گفتیم که بچه امان حرف گوش نمی کند و همه اش می گوید نه. گفت باید بفهمد که این پدر و مادرند که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در مادرانه ها | ۲ دیدگاه

من چه کاره ام؟ کسی می داند آیا؟!

۱- وقتی میم از برنامه ام برای آینده پرسید گفتم می خواهم درسم را تمام کنم و بعدش بچه دار شوم و در همان زمان هم بروم کلاس داستان نویسی. همینجوری اش می شود پنج سال. نگفتم که می خواهم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای من چه کاره ام؟ کسی می داند آیا؟! بسته هستند

تو می دمی و آفتاب می شود…

نمی توانم تحسینش نکنم. هر چقدر هم که تلاش کنم نمی توانم. نمی توانم وقتی هست چشم از او بردارم. حتی کوچکترین حرکاتش هم بی نظیر است. بعضی وقتها فکر می کنم که چطور می شود یک آدم اینقدر چند … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای تو می دمی و آفتاب می شود… بسته هستند

بهشتِ روی زمین

آدمها همانقدر که لازم دارند یک چیزی باشد که ببردشان توی عالم رویا، توی آسمانها، یک چیزی هم لازم دارند که به زمین وصلشان کند. بعضی وقتها آن چیزی که آدم را به زمین وصل کند خیلی بیشتر می تواند … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در حال خوب, کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای بهشتِ روی زمین بسته هستند

من «مامان» شدم.

رها سه سال و نیمش است. اما تازه توی این دو هفته ای که مدرسه اش شروع شده من احساس می کنم که «مامان» شده ام. هر روز صبح و عصر دختر کوچولوها برایم دلبری می کنند. یکی از لباس … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در رها, یادداشت های روزانه | ۲ دیدگاه

چارچوب

داشتم عکس های یکی از دوستان بچگی ام را که قرار است به زودی مادر شود را نگاه می کردم. لابلای عکس ها یک نفر توی یک عکسی که نوشته بود اگر گناه برای یک روز آزاد می شد چه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در هیچ | دیدگاه‌ها برای چارچوب بسته هستند

I can hear the sounds of violins long before it begins.

برای من شهریور که از نیمه بگذرد، تابستان دیگر تمام شده. پاییز شده. مثل بهار که پانزده روز زودتر از اول فروردین شروع می شود. به این نیمه اول سالم که نگاه می کنم خودم را فقط در یک حالت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای I can hear the sounds of violins long before it begins. بسته هستند