بایگانی ماهیانه: آبان ۱۳۹۲

دست سازها

به نظر من تنها دو حس است که آدم را زنده نگه می دارد: حس مفید بودن و حس خلاق بودن. اینکه بودنت به درد آدمهای دیگر می خورد و اینکه می توانی یک چیز تازه به وجود بیاوری که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در آرزوها | دیدگاه‌ها برای دست سازها بسته هستند

محض یادآوری

مقدمه: کریستین خواسته که یک گزارش بنویسم از یک کاری که همان اوایل تزم انجام داده بودم. مجبور شدم بروم سراغ دفترهای قدیمی ام. ته یکی اشان یک چیزی پیدا کردم که لیست خواسته ها و انتظارات من از همسر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | ۲ پاسخ

من می توانم پس هستم.

شنبه آخر شب توی فیس بوک دیدم که یکی از دوستانم که از قضا خیلی لاغر است یک لینک گذاشته؛ «چگونه در یک هفته هشت کیلو وزن کم کنید». کنجکاو شدم و رفتم متن را خواندم. یک رژیم غذایی خیلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تصمیم ها و برنامه ها, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای من می توانم پس هستم. بسته هستند

پیرمردِ شهرِ جادو

«طلسم وجود دارد؟» این را من با صدای بلند از همسر پرسیدم. خندید و گفت «دوباره سریال دیده ای؟» به شوخی اش اعتراض کردم. گفتم که سوالم جدی است. دیگر ذهنم نمی توانست به این سوال که «چرا ما اینقدر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه, شبه داستان | ۳ پاسخ

ای کاش همیشه آرزوهای آدم توی کمد انباری خانه اشان بود.

رها از ایران با خودش دو تا «علاقه» سوغاتی آورد. لاک و تخم مرغ شانسی.ناخن لاک زده را اصلا قبلا ندیده بود. من که اینقدر اهلش نیستم که توی سفر از تهران به شیراز که از بازرسی فرودگاه رد می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در رها, شبه داستان, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای ای کاش همیشه آرزوهای آدم توی کمد انباری خانه اشان بود. بسته هستند

پاییز شده

از وقتی برای اولین بار آهنگ Fin octobre, début novembre از ایزابل بولای را شنیدم محال است پاییز بشود و یادش نیفتم. این متنی که گذاشته ام البته ترجمه خوبی نیست. فقط برای انتقال یک تصویر کلی از متن آهنگ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در ترجمه | ۲ پاسخ

ارز دانشجویی

یک پدر خوب به بچه هایش پر پرواز می دهد؛ آنها را اسیر نمی کند.پی نوشت: می دانم که خوب و بد کردن زیاد خوب نیست.  اما شدیدا به این اعتقاد دارم که باید با هر کسی با ادبیات خودش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۳ پاسخ

سریال آموزنده

یک چیزی می گویم اما قول بدهید نخندید. من تا قبل از دیدن سریال حریم سلطان درکی از معنای واقعی «قدرت مطلقه» نداشتم ؛ چه در مورد خدا و چه در مورد انسان. خدا را شکر که بساط شکل انسانی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای سریال آموزنده بسته هستند

کنسرت پالتی که نرفتم…

یعنی یک آدم نق نقو و پاچه گیری شده ام که خودم هم از خودم می ترسم. نمی روم توی فیس بوک که مبادا یک جایی از روی عصبانیت یک کامنتی بگذارم و بعد نتوانم جمعش کنم.ماجرا از سه شنبه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای کنسرت پالتی که نرفتم… بسته هستند

من نمی فهمم چرا ما فکر می کنیم برای حمایت از یکی حتما باید یکی دیگر را نابود کنیم… چه کار کنم؟ نمی فهمم…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بسته هستند