بایگانی ماهیانه: شهریور ۱۳۹۲

از طب

۱- گفت با پسرش رفته پیش یک دکتر یانگومی. از اینهایی که نبض آدم را می گیرند و همه بیماریها و مشکلاتش را ردیف می کنند. خیلی زن مدرنی بود. اول باورم نشد. بعد که با جزئیات بیشتری ماجرا را … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه | ۲ پاسخ

با تو… بی تو…

یعنی عاشق این صحنه ام که یک زوج از هم جدا شوند که بروند سر کار مثلا. در دو جهت مخالف هم راه بیفتند؛ هر کس به سوی مقصد خودش. بعد زن هنوز چند قدم از مردش دور نشده هدفونش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای با تو… بی تو… بسته هستند

مرا در یک جای گرمسیر دفن کنید…

از وقتی گفته اند قرار است توی همین یکی  دو روز شوفاژها را روشن کنند حالم خیلی بهتر شده. شالم را از گردنم باز کردم و پتویم را هم تا کردم و گذاشتم توی کمد. انگار که یک موج هوای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای مرا در یک جای گرمسیر دفن کنید… بسته هستند

بادکنک ملی

اینقدر توی گوشمان خواندند «معمار ملی؛ سالار ملی» و اینقدر خودمان این جمله را تکرار کردیم که کم کم باورمان شد. حالا هر وقت به یک آدم «باحال» برخورد می کنم، چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای بادکنک ملی بسته هستند

شوک

یعنی آدم هر چقدر هم به خودش بگوید که دلش تنگ نمی شود و ذهنش سفید باشد و خوشحال باشد که دارد برمی گردد سر خانه و زندگیش و سر کارش و به شهری که دوست دارد باز هم وقتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | یک پاسخ

زندگی ما اینطوری است دخترم…

از صبح سعی کردم برای رها توضیح بدهم که «ما داریم می رویم». توضیح بدهم که امروز آخرین روزمان است اینجا و فردا دیگر نیستیم. هر بار بعد از همان جمله اول بغضم می گرفت. به وضوح ناراحت بود. الان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای زندگی ما اینطوری است دخترم… بسته هستند

بسیار سفر باید…

شش هفته از سفرمان گذشته و فقط چند روز باقی مانده. توی این مدتِ نه چندان کوتاه فقط توانستم یک بار همان چند تا دوستی را که اینجا برایم مانده ببینم. همه اینقدر گرفتارند که فکر کنم همان یک بار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۳ پاسخ

تهران یک پسر بچه هفت ساله است.

تهران شبیه بک پسر بچه بیش فعال است که وقتی به خواب می رود یادت می رود که تا چند لحظه قبل مشغول شیطنت بوده. ساعت دوی صبح که توی تهران بچرخی باور نمی کنی که این همان شهر شلوغ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در سفرنامه | یک پاسخ

حاج آقا مسئلتُن

حکم زدن به موتور سواری که بدون کلاه ایمنی رانندگی می کند و موقع رانندگی با موبایل صحبت می کند و بدون اینکه دور و برش را نگاه کند یکهو می پیچد جلوی آدم چیست؟

ارسال شده در سفرنامه | دیدگاه‌ها برای حاج آقا مسئلتُن بسته هستند

چیزی که عوض دارد…

در جمع های خانوادگی اشان از من بد می گوید. وقتی با مادر و خواهرم هستم غیبتش را می کنم. چیزی که عوض دارد گله ندارد.نیازهایم را نادیده می گیرد. وقتی حرف می زند نگاهش نمی کنم. چیزی که عوض … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه | دیدگاه‌ها برای چیزی که عوض دارد… بسته هستند