بایگانی ماهیانه: آگوست 2013

گربه های خیابانی، گربه های خانگی

این روزها توی هر جمعی که می رویم مهم ترین سوالی که مطرح می شود این است: می مانید یا برمی گردید؟ من فکر می کنم آدمی که رفت دیگر سخت است برایش که برگردد؛ ممکن است همیشه دلش هوای … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در تردیدها و دغدغه ها | ۵ دیدگاه

از شنیده ها… بدون شرح

۱- یکی از گداهای سر چهارراه درآمد روزانه اش را می برد پیش سبزی فروش محل که برایش بشمارد. به گزارش سبزی فروش او هر روز دست کم صد هزار تومان درآمد دارد. ۲- از شیوه های جدید دزدی، دزدیدن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, سفرنامه | دیدگاه‌ها برای از شنیده ها… بدون شرح بسته هستند

صد تومانی

وقتی دکتر برایم ام آر آی نوشت ترسیدم؛ نه از اینکه مشکلی داشته باشم؛ از خود ام آر آی؛ مثل همه کارهای پزشکی دیگر. دست و پایم را گم کردم. گفتند باید بروی از داروخانه بیمارستان لباس یکبار مصرف بخری. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در سفرنامه, شبه داستان | ۱ دیدگاه

عکس

امروز رفتم عکس پرسنلی بگیرم برای تمدید پروانه نظام مهندسیم. وارد عکاسی محلمان که شدم نگاه صاحب مغازه چند ثانیه قفل شد روی من. انگار که مثلا مرا به خاطر آورده باشد. عکس کارت دانشجویی ام را توی همین عکاسی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای عکس بسته هستند

آی موتورسوارها…

با اتوبوس رفته بوده مرکز شهر. توی راه برگشت، یک موتورسوار آمده توی خط ویژه و پیچیده جلوی اتوبوس. راننده پیاده شده به دعوا. شاکی بود که چرا ۵۰ نفر مسافر را توی گرما رها کرده و ایستاده به جر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, سفرنامه | دیدگاه‌ها برای آی موتورسوارها… بسته هستند

جشن تنهایی

بعد از این همه مدت شلوغی، چند دقیقه است که من و رها توی خانه تنها هستیم. رها خواب است هنوز. تنها بودن برای من یعنی یک جشن. توی تنهایی تازه ذهنم شروع می کند به حرف زدن. توی شلوغی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در یادداشت های روزانه | ۱ دیدگاه

زن مقنعه پوش

دکتر با منشی اش آمده بود کنسرت. آخر از همه آمدند و هنوز رضا صادقی داشت می خواند که بلند شدند و با فاصله چند قدم از هم سالن را ترک کردند. دکتر می ترسید که کسی او را بشناسد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در سفرنامه, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای زن مقنعه پوش بسته هستند

خلا

۱- دخترخاله ام جاری دار شده. مادرشوهرش ماشین لباسشویی بوش عروس جدید را زده توی سر عروس اولی که هفت هشت سال پیش ۵۰ میلیون تومان جهیزیه آورده. دخترخاله ام که عروس وسطی است مکالمه اشان را برای ما تعریف … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای خلا بسته هستند

رویا

روی میز آتلیه نشسته بود؛ من روی سه پایه. میان زانوانش محاصره شده بودم. گفت توی همه این سالها با آدمهای زیادی بوده اما توی خلوتش فقط به من فکر کرده. باور نکردم. می فهمیدم که دارم خواب می بینم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در کهنه خاطرات | ۳ دیدگاه

تهران حال آدم را خوب می کند.

هیچ چیز به اندازه رانندگی در خیابانهای تهران به آدم اعتماد به نفس نمی دهد و هیچ چیز به اندازه اعتماد به نفس حال آدم را خوب نمی کند.

منتشرشده در سفرنامه, یادداشت های روزانه | ۱ دیدگاه