بایگانی ماهیانه: مرداد ۱۳۹۲

چهار فصل رابطه انسان با یک «شتر»

فصل اول: آدم برای شتر می میرد. شتر هم اصلا متوجه چیزی نمی شود.فصل دوم: آدم در صورتی برای شتر می میرد که شتر برای او تب کند.فصل سوم: آدم برای شتر تب می کند در صورتی که شتر برای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ | ۲ پاسخ

حیات طیبه

دیشب برای خودم زندگی «پاکیزه» آرزو کردم.  دقیقا به همان معنایی که توی داستان کوکب خانم بود؛ تمیزی و نظم و کیفیت و بهره وری. یک زندگی مثل معماری مینیمال. احساسی که جای همه چیز تویش معلوم باشد؛ خلوت باشد؛ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | یک پاسخ

در بهشت هوا همیشه ۲۲ درجه است.

دلم می خواهد بروم بهشت؛ نه به خاطر درختان سایه دار و نهر های شیر و عسل؛ نه به خاطر حوری و غلمان؛ نه به خاطر خانه هایی که از طلاست؛ نه به خاطر اینکه آآنجا میوه از درخت می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در هیچ | یک پاسخ

عاشق

پسر کوچکی بود به نام ارنستکه دخترها را دوست داشت (اذیت کند)؛ و بیشتر از همه سالومه را. و دختر کوچکی بود به اسم سالومهکه همه کارهایی را که ارنست انجام می داد برای مادرش تعریف می کرد.همه چیز را؛اینکه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در ترجمه | دیدگاه‌ها برای عاشق بسته هستند

اگر قانون نباشد…

پارسال وقتی می خواستیم اسباب کشی کنیم به استراسبورگ، مامانم گفت می خواهی این کهنه ها را هم با خودت ببری. یکهو تمامی اسباب و اثاثیه به نظرم قدیمی و درب داغان آمد. تا یک لحظه قبل تر داشتم با … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۳ پاسخ

من مسافرم

از نظم خانه یک زن بفهمید که ذهنش چقدر منظم است. مثلا از خانه ما که الان انگار زلزله آمده بفهمید که چقدر من حالم خوب است و چقدر فکرم می تواند بیش از ده ثانیه روی یک موضوع متمرکز … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای من مسافرم بسته هستند

از خستگی و چیزهای دیگر

۷- دوستی دارم که همیشه می گفت یک استخر ممکن است هر چقدر هم که آب بریزی تویش پر نشود؛ اما ممکن است زمانی برسد که یک قطره آب لبریزش کند. مثلِ الانِ من. ۶- نویسنده کتاب کودک دوساله توی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۴ پاسخ

نعمت

دقیقا همان روز جلسه داشتیم برای سفر. همان روز. جایی نزدیک آزادی. هیچ کدام از کسانی که جلسه را هماهنگ کرده بودند نمی دانستند که قرار است چه اتفاقی بیفتد. همان روز. سی خرداد هشتاد و هشت.جلسه قرار بود ساعت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در کهنه خاطرات | دیدگاه‌ها برای نعمت بسته هستند

لحظه

آدم در یک لحظه می بُرَد. در یک لحظه وا می دهد. در یک لحظه ناامید می شود؛ از یک موقعیت، یک رابطه یا یک هدف. در یک لحظه می فهمد آنچه برایش اینقدر تلاش کرده پوچ است؛ دست نیافتنی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای لحظه بسته هستند

این روزهای مرا جدی نگیرید

دارم همه ذهنم را خالی می کنم که می روم ایران سبک باشم؛ اضافه بار نداشته باشم. اگر پر حرفی می کنم یا نوشته هایم خام و بی کیفیتند ببخشید. چاره دیگری ندارم. کلا اینجا همیشه برایم حکم چرکنویس را … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در وبلاگ | دیدگاه‌ها برای این روزهای مرا جدی نگیرید بسته هستند