بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۹۱

محبت که زوری نمی شود. می شود؟

یک عمری خودم را زجر می دادم و هزار جور سبزیجات می ریختم توی مایه ماکارونی… قارچ و هویج و فلفل دلمه ای در رنگهای مختلف. و همسر همیشه می گفت که دلش ماکارونی کلاسیک می خواهد. ماکارونی کلاسیک یعنی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای محبت که زوری نمی شود. می شود؟ بسته هستند

دروغ و حقیقت

آنقدر همه امان چوپان دروغگو شده ایم و آنقدر به شنیدن دروغ  عادت کرده ایم که دیگر اگر بخواهی حقیقتی را پنهان کنی لازم نیست آن را در هزارتوی دروغ بپیچی؛ کافیست آن را عریان به نمایش بگذاری؛ عریان و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | یک پاسخ

برای اولین و آخرین بار از تو می نویسم ای دشمن کوچک خانگی

رشد می کند. مثل یک جنین در بدن مادر. هر روز باید جایی از بدنم دنبال نشانه هایش بگردم و فکر کنم که آیا این اتفاق جدید با دیروزی ها رابطه ای دارد یا نه. اضطراب دارم. این را می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای برای اولین و آخرین بار از تو می نویسم ای دشمن کوچک خانگی بسته هستند

صداقت چشمان غمگین

دو غم دیدم در دو جفت چشم… اولی را خودم گفتم که دروغ است و دومی را همه … دومی راست بود… یعنی می شود که اولی هم راست بوده باشد؟

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای صداقت چشمان غمگین بسته هستند

ما و آرزوهایمان

هنوز نفهمیده ام که این ما هستیم که آرزو می کنیم و آن آرزو برآورده می شود یا اینکه این آرزو ست که برای محقق شدن ما را انتخاب می کند، به ذهنمان می آید و وادارمان می کند بخواهیمش… … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای ما و آرزوهایمان بسته هستند

یک روز معمولی

دلم یک روز معمولی می خواهد… روزی که قرار نباشد دنیا در آن تمام شود؛ روزی که نخواهی بروی مراسم جایزه…؛ روزی که از بچه ات ۱۵۰ کیلومتر دور نشوی برای یک آزمایش پزشکی (حتی اگر برایش چندین ماه درد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای یک روز معمولی بسته هستند

برای خوانندگان بی شمارم!

آیدا و نفیسه عزیز…. تنها خوانندگان این وبلاگ… اینکه می بیند چند روزی است که عطش نوشتنم فروکش کرده به خاطر کنگره دانشجویان و ارسال سوابق تحصیلی و پژوهشی ام برای جذب وزارت علوم نیست؛ به خاطر درد دست راستم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای برای خوانندگان بی شمارم! بسته هستند

کریستین… کریستین… کریستین…

کریستین… کریستین… کریستین… زن عجیبی است؛ با اعتماد به نفسی در حد نوشتن با یک ماژیک بنفش و در حد موهای سفیدش که اصراری به پنهان کردنشان ندارد؛ درباره همه چیز می داند و می خواهد بداند. جوری راه می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌ها برای کریستین… کریستین… کریستین… بسته هستند

کریستین… کریستین… کریستین…

کریستین… کریستین… کریستین… زن عجیبی است؛ با اعتماد به نفسی در حد نوشتن با یک ماژیک بنفش و در حد موهای سفیدش که اصراری به پنهان کردنشان ندارد؛ درباره همه چیز می داند و می خواهد بداند. جوری راه می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۲ پاسخ

هویت فردی و هویت ملی … آبروی فردی و آبروی ملی

ایستگاهی که من باید در آن سوار اتوبوس شوم  برای رفتن سر کلاس آن طرف خیابان است؛ بین کوچه ما وچهار راه. یعنی اگر بخواهی از خط عابر پیاده رد شوی باید یک مسیری را اضافه تر بروی تا چهارراه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | ۳ پاسخ