بایگانی ماهیانه: دی ۱۳۹۱

من زنم یا مرد؟

یک زمانی آدم ها یا زن بودند یا مرد. حالا همه یک کمی زن هستند و یک کمی مرد. اگر روح کسی بیش از ۵۱ درصد زنانه باشد می شود زن و اگر بیش از ۵۱ درصد مردانه باشد می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای من زنم یا مرد؟ بسته هستند

سال ۲۰۱۲ را چگونه گذرانده اید؟

برای من سال ۲۰۱۲ سال بزرگ شدن بود؛ سالی که یاد گرفتم بعضی از ترسها بیهوده اند و بعضی از له له زدنها هم؛ سالی که فهمیدم همه رویاها روزی محقق می شوند و باید حواسم باشد چیزی را آرزو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | یک پاسخ

منو درگیر خودت کن…

امروز فهمیدم که درگیری رابطه بسیار مستقیمی با نگرانی دارد. کسانی را می بینی که احساس می کنی با تو درگیر شده اند. نمی فهمی چرا. نمی فهمی یعنی چه. در بیست سالگی درگیری معنای عشق می داد اما در … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای منو درگیر خودت کن… بسته هستند

هیچ کس کامل نیست…

هنوز حالم بد است از مهمانی دیشب. با اینکه همه چیز به خیر گذشت و با اینکه رها نه گریه کرد و نه خرابکاری. فقط بازی کرد و نگذاشت ما سر میز شام بیشینیم و در گفتگوها شرکت کنیم. بدی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | یک پاسخ

امان از این آلمانیها…

چند روز پیش کریستین ایمیل زد که ما برای شام ۲۸ دسامبر خانه اش دعوتیم. من و بقیه کسانی که با او کار می کنند. لطفی و وصال و خاک. امروز آدرس خانه اش را فرستاد. در کِل زندگی می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط | دیدگاه‌ها برای امان از این آلمانیها… بسته هستند

استراسبورگ رویایی

تلویزیون دارد یک فیلم سینمایی پخش می کند که پارسال همین موقع ها هم پخش کرده بود. داستانش در باره مردی است که زمانی قهرمان اتومبیلرانی بوده اما حالا برای گذران زندگیش مجبور می شود لباس بابانوئل را بپوشد. پسری … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای استراسبورگ رویایی بسته هستند

خدایا… کویرم…

دیشب رفتیم کنسرت گوگوش در کلن. من نه طرفدارش بودم نه حتی آهنگ هایش را شنیده بودم. البته به جز آنهایی را که ابی بازخوانی کرده. تا یکی دو ماه پیش هم به جز مدل موی گوگوشی که زمان جوانی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای خدایا… کویرم… بسته هستند

من بدم پس تو گناهکاری

درآمد۱- چند شب پیش خواب دیدم که رفته ام موهایم را رنگ کرده ام. بعد وقتی خواستم شانه اشان کنم دسته دسته از سرم کنده شدند. به یکی از دوستانم گفتم. گفت کنده شدن مو یعنی بخشیده شدن گناهان. با … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | یک پاسخ

لعنت

نمی دانم این چه مجازاتیست که من محکوم به تحملش شده ام. بعد از این همه سال باورهایی که از بچگی مغزم را پر کرده اند دارند یکی یکی پوچ از آب در می آیند. هر چیزی که در ذهن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تردیدها و دغدغه ها | دیدگاه‌ها برای لعنت بسته هستند

خوب شد دکتر نشدم!

تا روز اول مهر سال سوم دبیرستان قرار بود بروم رشته تجربی و جراح مغز و اعصاب بشوم. هم خودم و هم مادرم در زمان انتخاب رشته، تجربی را انتخاب کرده بودیم. اما نمی دانم چرا مدرسه تشخیص داده بود … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, یادداشت های روزانه | دیدگاه‌ها برای خوب شد دکتر نشدم! بسته هستند