یک همچین آدمی هستم من

توی این وبلاگ گردیها با وبلاگ زنی آشنا شدم که تجربه های تلخ زندگیش در ارتباط با همسرش را به زبان طنز می نوشت؛ چیزهایی که شاید در زمان اتفاق افتادن تا سر حد مرگ عصبانیش کرده باشند اما حالا واسطه ای شده اند برای نشاندن لبخند به لبهای دیگران و به واسطه آنها به لبهای خودش. به نظرم خیلی شجاعت می خواهد که آدم به تجربیاتش اینگونه نگاه کند. البته می دانم که همه آن چیزهایی که این روزها برای ما مهم هستند ده سال بعد یا فراموش می شوند و یا به خاطره ای تبدیل می گردند که با یادآوریشان لبخند می زنیم، اما اینکه کسی در همان زمان به تلخی های زندگیش بخندد برایم عجیب است؛ عجیب و البته تحسین برانگیز.

من از اینگونه تجربه ها ندارم؛ مخصوصا در رابطه با همسر. اما او اگر بخواهد از سوتی های من مطلب بنویسد حتما خیلی خواننده پیدا می کند؛ از گیج بازیهایم، از دوزاری کجم در خصوص بعضی از مسائل که به پاستوریزه بودن بیش از حدم برمی گردد، از وقتهایی که دست و پاچلفتی می شوم، از صبح هایی که هیچ جوری نمی توانم چشمانم را باز کنم، از درهای کمدی که  پشت سرم باز می مانند، از دمپاییهایم که همیشه جایی جا می گذارمشان و هر وقت پیدایشان نمی کنم مال همسر را می پوشم، از شارژر موبایلم که می رود پارک، از موبایلم که همیشه وقتهایی که باید، شارژ ندارد، از ابروهایم که هر وقت می خواهم مرتبشان کنم تا به تا می شوند، از آرایش کردنم که ۱۰ دقیقه هم روی صورتم نمی ماند، از لباسهایم که وقتی از بیرون می آیم جمع نمی کنم، از آشپزیم که اگر غذایی را یک مدت درست نکنم دستور پختش یادم می رود، از رانندگیم که اگر طول ماشین بیست سانیتمتر بلند شود دیگر نمی توانم پشتش بنشینم، از اینکه بلد نیستم غرغره کنم، از لیست خرید که همیشه روی یخچال جا می ماند، از در بطری آب که یادم می رود ببندم، از ذوق کردن بیش از حدم برای غذایی که حتی یک قاشق  از آن را هم نمی خورم و از خیلی چیزهای دیگر که الان یادم نمی آید.
دو سه سال پیش که تنهایی رفته بودم ایران، یک روز صبح ایمیلی از طرف همسر دریافت کردم با این مضمون:
از خواب که برخاستم دمپایی ام نبود
صدایت زدم اما…
زین پس به یاد تو
همیشه دمپایی ام را گم خواهم کرد…
می دانم که اگر روزی نباشم دل همسر برای همه این شاهکارهای من تنگ خواهد شد. شاید آن موقع از آنها هایکو بنویسد و بگذارد توی یک وبلاگ. ممکن است به اندازه وبلاگ «همچین شوهری دارم من» خواننده نداشته باشد اما قطعا تعداد خواننده هایش از وبلاگ خودم بیشتر خواهد بود. یک همچین آدمی هستم من!

پی نوشت:
۱-بد است آدم با کارهایش دیگران را بخنداند؟؟؟ (به قول داوود در سریال دزد و پلیس «من شدم آدم بد که موجبات خنده و شادی خانواده را فراهم می کنم!»)
۲- این پست را نوشتم که به خودم و همه یادآوری کنم که آدم می تواند به خاطر اشتباهات طرف مقابلش غصه بخورد؛ می تواند به آنها بخندد یا می تواند از آنها شعر بسازد. آدم می تواند به خاطر اشتباهاتش به خودش سرکوفت بزند؛ می تواند به آنها بخنند یا می تواند به آنها شاعرانه نگاه کند. این ما هستیم که انتخاب می کنیم چگونه نگاه کنیم.
۳- یک روز عصر که توی ماشین بودیم و رادیو هم روشن بود مجری یک مسابقه اعلام کرد. باید زنگ می زدی و سوتی های طرفت را می گفتی. جایزه اش هم شرکت در یک برنامه معروف تلویزیونین بود. اگر راضی خانم بود حتما برنده می شد.
۴- در صورتیکه نوشته های من این شائبه را برای شما به وجود می آورد که چون غرغر نمی کنم و از غصه هایم نمی نویسم حتما آدم بی دردی هستم و خوش به حالم و از این جور چیزها… می توانم بهتان اطمینان بدهم که اشتباه می کنید. زندگی همه ترکیبی است از غم و شادی. این ما هستیم که انتخاب می کنیم کدام بخشش را برای خودمان پررنگ تر کنیم.

این نوشته در از هیچ و همه ... بی ربطِ بی ربط, وبلاگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به یک همچین آدمی هستم من

  1. stren divinsky می‌گوید:

    تو تنها فقط برای دل خودت بنویس! تو که پس از روزها، از جستجو در نهان و عمق هزاران رنگ رقصنده در راه تاریک پرپیچ و خم لحظه ها در پس امواج هر فرستنده فقط به دنبال اغوشی برای گریه های سرد و عمیقت بودی، عمیق، به اندازه عمق نهایت هزارتوی تاریک من! آنگاه تنها انحنای قوری سرد چای سیاه شده، پناه دلتنگیت شد!!! چای تلخی که دیگر تلخ نیست و از اب بی معناتر، بی رنگ تر! چای هم دیگر مرا گرم نمیکند!
    سالهاست چای هم دیگر تلخ
    نیست…..

  2. عتیق می‌گوید:

    اینو یادمه…خیلی خوب یادمه.

دیدگاه‌ها بسته هستند.