یک صبح کاملا استراسبورگی

WP_20141112_003

امروز صبح فهمیدم که یک استعداد خیلی عجیبی دارم در گذاشتن خودم در نقش نویسنده کتابی که دارم می خوانم (بخوانید جوگیری). امروز همه اتفاقاتی را که برایم می افتاد از دید آنا گاوالدا می دیدم. یعنی صدای خودم را می شنیدم که دارد اتفاقات را به زبان او روایت می کند. اما از آنجایی که حافظه ام حتی از حافظه ماهی قرمز هم ضعیف تر شده… حالا چیزی یادم نمی آید که بنویسم!

این نوشته در عکس ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به یک صبح کاملا استراسبورگی

  1. مسافریادگیرنده می‌گوید:

    عکس عالیه
    پر از شور زندگی
    حس شروع یه روز شیرین

  2. نت سل می‌گوید:

    اینکه میشنوم حافظه یکی دیگه هم مثل من از حافظه ماهی قرمز ضعیف تر شده خوشحالم می کنه. یه حسی شبیه وقتی کسی با آدم حس همدردی داره
    کتاب که هیچی، من برای توییتر یه عالمه جمله کوتاه توی موقعیت ها به ذهنم می رسه. بعد که می خوام بنویسمشون هیچیش یادم نیس!

    • عتیق می‌گوید:

      باید در همون لحظه یه جا ثبتشون کنی. می گن به تمرکز برمی گرده. نمی دونم. البته بعضی وقتها هم بد نیست حافظه آدم ماهی قرمزی باشه. تلخیها زودتر یادش می ره.

دیدگاه‌ها بسته هستند.