کُلُکم راع و کُلُکم مسئول

هشدار: این نوشته حاوی مقدار زیادی انتقاد تند و موعظه و پند و اندرز است. دوست ندارید نخوانید.

بعضی وقتها آدم می رود توی فیس بوک و هاج و واج و انگشت به دهان می آید بیرون. هر چقدر هم که سعی می کنی خودت را بگذاری جای بقیه آدمها و با معیارهای خود قضاوتشان نکنی نمی شود. بعضی ها را با هیچ معیاری نمی شود فهمید. دیروز کلی کمپین راه افتاده بود علیه مسئولین آتش نشانی که چرا دو نفر خودشان را از پنجره انداخته اند پایین. جوابهای مسئولان واقعا خنده دار بود. اینکه بیایی و باز نشدن نردبان را بیندازی گردن تقدیر. اما خنده دارتر از آنها حرفهای امروزِ بعضی هاست که به مواخذه ماموران آتش نشانی اعتراض کرده اند. آخر برادر من… خواهر من… اگر کنترل اینکه تجهیزات آتش نشانی درست کار می کنند با مامور آتش نشانی نیست با چه کسی است؟ نباید قبل از رفتن به عملیات از سالم بودن وسایلشان مطمئن می شدند؟ آنها را مواخذه نکنیم که را بکنیم؟
نمونه دیگرش اینکه دیروز کلی اعتراض کرده بودند به اینکه چرا وقتی ماموران خواسته اند بساط یک دستفروش را جمع کنند دستفروش دیوانه خودش را انداخته زیر قطار. مامور باید وظیفه اش را انجام دهد. اگر دستفروشی ممنوع است و افرادی مسئول این هستند که دستفروش ها را جمع کنند عواقب دیوانگی دستفروش ها متوجه ماموران نیست. حالا ای کاش که راضی می شدند به مواخذه ماموران. تا کل کابینه استعفا ندهند راضی نمی شوند.
اینکه همه یاد گرفته اند که تقصیر را بیندازند گردن بالایی ها و پایینی ها را از هر مسئولیتی مبرا کنند به نظر من شده بزرگترین معضل جامعه ما. یک جوری شده که هر کس ضعیف تر باشد حق با اوست حتی اگر کارش اشتباه باشد. هیچ کس قانون را رعایت نمی کند اما وقتش که برسد همه خوب بلدند اعتراض کنند. انگار که هویتشان شده اعتراض و ابراز نارضایتی. «من ناراضیم پس هستم». باید بپذیریم که هر کسی در هر رده ای که هست باید کارش را درست انجام بدهد تا کل سیستم درست کار کند. قبول دارم که نقش بالایی ها خیلی زیاد است اما نهایتا سی درصدِ مسئولیت ها متوجه آنهاست. در مورد هفتاد درصد بقیه خودمان مقصریم.
بعضی وقتها انتظاراتمان خیلی زیاد است. مثلا خود من از کسانی بودم که اگر سر ظهر می رفتم برای کاری توی اداره ای و کارمند مربوطه رفته بود «ناهار و نماز» کلی بد و بیراه می گفتم که کار مردم مهم تر است یا نمازی که حالا بخواند یا نخواند. اما حالا اینجا می بینم که ملت ساعت دوازده کارشان را تعطیل می کنند و دو ساعت کامل وقت می گذارند برای ناهارشان و هر کسی هم که در این فاصله آمده و باهاشان کار داشته گور بابایش. باید صبر کند. الان خودم را اصلاح کرده ام و پذیرفته ام که کارمند هم آدم است و نباید به خاطر کار من و امثال من زخم معده بگیرد.
داستان ما و آلودگی هوا هم جزو همین ژانر است. تعداد کسانی که در روز از آلودگی هوا در تهران می میرند هشت نفر است. تعداد کسانی که در تصادفات جاده ای در کل فرانسه هر روز می میرند نه نفر. وضعمان فاجعه است اما فاجعه تر آن است که هیچ کس هیچ کاری نمی کند. همه انتظار دارند که مثلا خانم ابتکار یک عصای جادویی در بیاورد و هوا را تمیز کند. همه می دانند که علت آلودگی هوا بنزین است. همه می دانند که قیمت بنزین در کشورهای پیشرفته ده برابر پولی است که ما در کشورمان می دهیم برای بنزین. همه می دانند که هیچ ماشینی با قیمت پراید توی دنیا پیدا نمی شود. اما همه یادشان می رود که هر چقدر پول بدهی همانقدر آش می خوری. اینکه استانداردها بالا برود هزینه دارد و هیچ کس حاضر به پرداخت هزینه هایش نیست. توانش را ندارد یعنی. کاری که می شود کرد این است که مصرف بنزینمان را کم کنیم؛ خریدهایمان را متمرکز کنیم؛ سفرهای شهری غیر ضروریمان را حذف کنیم؛ بچه هایمان را با سرویس بفرستیم مدرسه و خودمان یک ماشین راه نیندازیم برای بردن و آوردنشان؛ تا جایی هم که می شود از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنیم. می کنیم؟ نه. چرا بقیه نکنند؟
آمار تصادفات جاده ایمان بالاست ولی همه امان بزرگترین افتخارمان توی رانندگی این است که مثلا توی فلان جاده درجه سه سرعت صد و هشتاد را رد کرده ایم و اینکه راننده شب هستیم و می توانیم بیست ساعت پشت سر هم رانندگی کنیم. تا جایی که می توانیم در معاینه فنی و تعمیر ماشین هایمان صرفه جویی می کنیم و فکر می کنیم زرنگی کرده ایم. یادمان می رود که همین هاست که باعث تصادف می شود.

تا وقتی که هر کسی مسئولیت کارهای خودش و تاثیری که بر جامعه/طبیعت می گذارد را نپذیرد وضعمان همین است. آن بالایی ها هیچ کاری نمی توانند بکنند. بعضی وقتها بهتر است آدم خودش را از بیرون ببیند تا درک درست تری از کارهایی که می کند و حرفهایی که می زند داشته باشد.

این نوشته در تردیدها و دغدغه ها, فیلسوفانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.