کم کردن زندگی؛ زیاد کردن زندگی

آدم هر کاری هم که بکند نمی تواند تمام واقعیت های زندگیش را بنویسد. برای اینکه اصلا از خیلی هایش خبر ندارد. خیلی از مسائل را اصلا ندیده و میزان واقعی اهمیت خیلی ها را هم اصلا نفهمیده. مساله، جایی که به آدم های دیگر می رسد، خیلی پیچیده تر است؛ چون هیچوقت نمی توانی بفهمی که توی ذهنشان چه گذشته است. برای همین هم امکان ندارد که آدم بتواند همه زندگیش را بنویسد. آن چیزی که یک وبلاگ نویس می نویسد پیرایش شده یک اتفاق است؛ یک برش بدون بدون مقدمه و موخره که بدون آنها قابل قضاوت نیست. چیزهایی که کم شده باید کم می شد تا حرف اصلی وبلاگ نویس مشخص شود؛ تا بتواند پیامش را منتقل کند. اتفاقات قبل و بعد از آن برش کمکی به فهم آنچه وبلاگ نویس می خواهد بگوید نمی کند.
آن چیزی که یک نویسنده می نویسد گسترده یک اتفاق از زندگی شخصی خود او یا اطرافیانش است. یک چیزی در یک لحظه ای اتفاق افتاده و بعد نویسنده با هنرمندی و به کمک تخیلش و قدرت بازیش با کلمات آن را شاخ و برگ داده و تبدیل کرده به یک داستان. آن اتفاق اصلی شاید در داستانِ نهایی بشود یک بخش کم اهمیت که چون خیلی دپرسونالیزه شده اصلا به چشم نمی آید حتی. با اینکه نطفه اصلی داستان نمی تواند خارج از وجود نویسنده باشد باز هم نمی شود او را از داستان هایش قضاوت کرد چون نمی تواند همه قصه های زندگیش را بنویسد. می شود که نسبت به یک نویسنده از روی نوشته اش یک دیدگاه کلی پیدا کرد اما نمی شود که او را کاملا شناخت. هیچوقت نمی شود.
این نوشته در وبلاگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.