کمی آهسته تر…

این اواخر اینقدر مریض می شدم که مریضی هایم برای همه شده بود معما. حتی بار آخر دکترم هم می ترسید برای معاینه به من نزدیک شود. هفته پیش هر روز رفتم دکتر. یک روز نفسم بالا نمی آمد؛ یک روز در گردنم خارش شدید داشتم، یک روز گوش درد و روز بعدش گلودرد شدید. کشوی داروها که با یک خانه تکانی اساسی کاملا خالی شده بود دوباره پر شد از قرص. کلافه شده بودم و بقیه را هم کلافه کرده بودم. هر کس نظری داشت در باره اینکه چرا اینقدر مریض می شوم. چیزی که بیشتر از همه ذهنم را به خود مشغول کرد این بود: زندگی می خواهد پیامی را به من بفهماند اما چون من نمی فهمم مجبور می شود مدام آن را تکرار کند.

شنبه قرار بود که استراسبورگ در کمپین حمایت از توافق هسته ای شرکت کند. من مسئول برگزاری بودم. اما عفونت بدنم را گرفته بود؛ به زور نفس می کشیدم و تبم پایین نمی آمد. تا نیمساعت قبل از وقتی که قرار گذاشته بودیم برای جمع شدن در رختخواب بودم. در واقع همه چیز را از توی رختخواب مدیریت کردم. اما با وجود اینکه زمان زیادی را به خاطر مریضی از دست دادم برنامه به بهترین شکل ممکن برگزار شد. همه چیز عالی بود. هرچند بعد از تمام شدن برنامه، دو روز استراحت مطلق داشتم.

دیروز داشتم به این فکر می کردم که اگر مریض نبودم برنامه چه تغییری می کرد. جواب این بود: «هیچ تغییری». فقط من یک عالم انرژی اضافه صرف کرده بودم، با آدمهای بی ربطی تماس گرفته بودم، برای همه چیز وسواس به خرج داده بودم، بقیه را عصبی کرده بودم و آخرش خودم هم عصبانی شده بودم که چرا ملت اینقدر کند کار می کنند و چرا کارها با سرعتی که من می خواهم پیش نمی رود. پیام طبیعت کاملا واضح بود: یا خودت سرعت مجاز را رعایت می کنی یا ما ترمز دستی ات را می کشیم.

پیام را گرفتم. از همان دیروز ریتم زندگی ام را کند کرده ام. تصمیم گرفته ام که دیگر برای هیچ چیز عجله نکنم و عادت «اذا اراد شیئا باید آن شی محقق شود» را بگذارم کنار. زندگی راه خودش را می رود، سرعت خودش را دارد و هر اتفاقی فقط زمانی می افتد که باید بیفتد. این منم که باید خودم را با همه اینها هماهنگ کنم. این منم که باید کمی فتیله ام را بکشم پایین و بگذارم همه چیز روال طبیعی اش را طی کند. اگر دیدید که دارم تند می روم تذکر بدهید لطفا!

این نوشته در تجربه های من, تصمیم ها و برنامه ها, شدن ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به کمی آهسته تر…

  1. زری می‌گوید:

    عتیق جان یادمه یه بارگفتی که یه پست میذاری درباره اینکه چطور با وجود رها به همه کارهات میرسی(البته این پست را نذاشتی ها …..) همون موقع با خودم گفتم ایکاش زودتر بذاری که برای من هم میتونه الگو باشه، آخه من دقیقا نقطه مقابل توام اصولا خیلی کند پیش میرم و کلی هم وقت کشی دارم ولی وقتی دقیقه نود میشه همچین از همه ظرفیتهام استفاده میکنم و درصد اشتباهاتم کم میشه و تمرکزم عالی. اونوقته که با خودم میگم من چرا همیشه اینجور نیستم؟

    • عتیق می‌گوید:

      الان یه نکته در سوال وجود داره و اون اینه که من با وجود رها به هیچ کاری نمی رسم. همه کارهام رو وقتی که رها مدرسه است انجام میدم! اون که باشه هشتاد درصد تمرکزم رو می گیره. ولی اینکه چه کار می کنم که از این وقتی که دارم بیشترین استفاده رو بکنم … باز اونم چند تا نکته داره. یکی اینکه من وقت زیادی رو توی جابجایی یا سفر شهری از دست نمی دم. شهر ما اونقدرها بزرگ نیست و دورترین مسیر برای من ۴۵ دقیقه است که اونم تمام مدتی که توی اتوبوس یا تراموا نشستم رو صرف کارهای ایمیلی می کنم. در نتیجه اون هم هدر نمی ره. بعد هم اینکه من اصلا تلویزیون نمی بینم. این به نظرم خیلی خوب نیست. هفته ای یکی دو تا فیلم سینمایی می بینم اون رو هم خودم انتخاب می کنم. بعد هم اینکه روی اینترنت زیاد چیزی نمی خونم. معمولا همسرم می خونه و نکات مهم رو به من هم میگه. بعدی اینکه تا جایی که بشه دیگران رو هم به کار می گیرم. هیچ کاری رو تنهایی انجام نمی دم. آخرینش هم اینکه … فقط وقتی می شینم سر یه کاری که قبلش مابین کارهای دیگه ام به همه جوانبش فکر کرده باشم. یعنی وقتی مثلا می شینم یه پست بنویسم فقط زمان تایپ کردن ازم میره. اینجوری نیست که یه صفحه باز کنم و بعد بشینم فکر کنم که الان چی بنویسم. یعنی انگار که همه کارها دقیقه نودی باشن.

دیدگاه‌ها بسته هستند.