کاشکی را کاشتند… سبز نشد…

این دو سه روز دو تا کتاب خواندم از فریبا وفی؛ پرنده من و ماه کامل می شود.  با داستان دومی بیشتر همذات پنداری کردم اما نثر اولی را خیلی بیشتر دوست داشتم. زبانش دقیقا همانی بود که من همیشه آرزو داشتم بتوانم با آن اتفاقات را روایت کنم. فکر کردم ای کاش من هم بلد بودم مثل او بنویسم. آنوقت می توانستم داستان های توی ذهنم را بیاورم روی کاغذ. حیف که بلد نیستم. شاید هیچ وقت هم یاد نگیرم. برای اینکه خیلی مینیمال همه چیز را می بینم و کمتر توی داستان نویسی بیشتر نیست. چند هفته پیش سعی کردم برای مسابقه سفرنامه نویسی نشرنوگام بنویسم اما نشد. نتیجه اش خوب نبود اصلا. شاید هم یک روز بروم پیش فریبا وفی و داستانم را برایش تعریف کنم و از او بخواهم که بنویسدش. بنویسدش قبل از اینکه بمیرد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.