وقتی نمی نویسم چه کار می کنم؟

اینکه چند وقتی است نمی نویسم دلایل خیلی زیاد و متفاوتی دارد. از آنژین تا از پوشک گرفتن رها و حتی پایان نامه. اما به نظرم مهم ترین دلیلش این است که وقت نمی کنم بنویسم. دارم با ولع سیری ناپذیری فیلم می بینم؛ فیلم هایی که مدتها بود آرشیو کرده بودم تا سر فرصت تماشا کنم. شبها قبل از اینکه بتوانم همه چیزهایی  را که توی ذهنم آمده جمع بندی کنم خوابم می برد و صبح ها چیزی از افکار شبم به خاطر نمی آورم. اگر دو سه روز پیش حالم را می پرسیدید خیلی بد بودم. احساس پوچی داشتم؛ احساس اینکه تمام دو ماه گذشته وقتم را هدر داده ام. اما حالا خوبم. نشستم و تمام این دو ماه را ارزیابی کردم. فهمیدم که توی همین زمانی که به نظر من پوچ آمده چقدر کارهای مهم انجام داده ام و چقدر تجربه های جدید داشته ام. ورودی های ذهنم زیاد است. اما هنوز خام تر از آن هستند که خروجی داشته باشند.

پی نوشت: سه فیلم اولی که دیدم اینها بودند: اشکها و لبخندها، les intouchables  و سخنرانی پادشاه. سه فیلم که به نظر من مضمون یکسانی داشتند: رابطه انسانی بین یک آدمی که همه چیز دارد اما به خاطر یک نقطه سیاه توی زندگیش خوشبخت نیست با یک آدم دیگری که شاید هیچ چیز ندارد اما زندگی را بیشتر و بهتر تجربه کرده است. مضمون مورد علاقه من که تا ابد هم می توانم از تماشای فیلمهایی با این موضوع لذت ببرم.

این نوشته در وبلاگ ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.