وقتی نارسیس درونم خاموش می شود دیگران بادم می کنند.

۱- رها عاشق پرنسس های دیزنی است. مثل همه دخترها. یک پوستر بزرگ زده ایم به دیوار اتاقش. روزی یکی از کارتون ها را هم با هم تماشا می کنیم. معمولا سیندرلا یا فروزن. کتابهای همه را هم دارد. فقط هشت تا عروسک رز (زیبای خفته) از توی تخم مرغ شانسی در آورده. باز هم هر وقت حرف از خرید اسباب بازی می شود آخرش می رسیم به پرنسس ها. یک بار از همسر خواستم یکی از عکس هایش را توی فوتوشاپ با عکس های پرنسس ها کلاژ کند. یک جایی دیده بود و متحیر مانده بود که چطور دوستش با سیندرلا عکس گرفته. برایش درست کرد. همان اول که عکس را دید جاسمین را نشان داد و گفت: «این شبیه مامانه». فکر کنم تیره بودن موها و چشم و ابرویش باعث شده بود که چنین شباهتی ببیند بین من و او. هنوز قسمت نشده کارتونش را ببینیم. راستش می ترسم اگر کارتون را ببیند دیگر من به چشمش پرنسس نیایم.

۲- از وقتی کارتون منجمد را دیده ام عاشق اسم آنا شده ام. از رها می پرسم تو پرنسس آنای من می شوی. می گوید نه. تو بشو آنا؛ من می شوم السا. به نظرم معامله منصفانه ایست.

۳- برای ناهار با چهار کیسه پر از خرید می آیم خانه. جلوی در حیاط، همسایه بغلی امان را می بینم. می پرسد می خواهید کمکتان کنم. می گویم نه ممنون. می پرسد سنگین است. می گویم نه زیاد. دروغ می گویم. می فهمد. می گوید بعضی وقتها لازم است آدم کمک بخواهد. می خندم و تشکر می کنم. در را باز می کند برایم و دکمه آسانسور را می زند و صبر می کند تا من بروم تو. توی آسانسور می گوید یک دوست دارد که عکاس است و در فیس بوک عکس های زیبایی می گذارد از ایران. راجع به یک فرقه ای از من می پرسد که فکر می کند یکی از فرق صوفیه باشد. نمی فهمم راجع به چه حرف می زند. می گویم لطفا کلمه فارسی اش را به من بگویید تا من بفهمم. می گوید پرینت می کنم و می آورم برایتان. می خواهد که از طریق فیس بوک با هم در ارتباط باشد. از اتیکت روی در کلمه پایینی را نشانش می دهم و می گویم این فامیلی من است. اسمم را هم می گویم و برایش هجی می کنم. می گوید اسم قشنگی است.  می پرسد معنایش چیست. می گویم یعنی یک هدیه بزرگ؛ از طرف خدا یا یک انسان بلند مرتبه. می گوید شما واقعا یک هدیه بزرگ هستید. مثل یک پرنسسید. می خندم و تشکر می کنم. خیلی خوب است که دیگران یک آدمی را که از گرما کلافه و به هم ریخته شده وکیف لوازم آرایشش را هم گم کرده و نتوانسته خستگی و کلافگی اش را با کرم و پودر بپوشاند و توی یک ساعت رانندگی سه بار ماشینش خاموش شده و دو سه بار مسیر را اشتباهی رفته و یک بار موبایل و یک بار کارت بانکی اش را جا گذاشته و ماشین را وسط خیابان پارک کرده و… حتی خودش هم حوصله خودش را ندارد شکل پرنسس ببینند.

این نوشته در یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.