نوروز است… نوروز ۱۳۹۲

نوروز است… و من به جای اینکه توی خانه باشم و احتمالا مشغول چرت بعد از ناهار، توی یک سمینار نشسته ام و به خاطر بد خوابی دیشب گیجم. دارم به نوروزهای قبل فکر می کنم. نوروز ۸۹ که در تب و تاب آمدن بودیم، نوروز ۹۰ که در تب و تاب رفتن بودیم و نوروز ۹۱ که شاید مثل امسال بود با این تفاوت که می دانستیم با دو هفته تاخیر می رسیم به برنامه های خانوادگی و میهمانیها و سفرها و حتی عیدی ها.
امسال نه خانه تکانی کردیم و نه عیدی خریدیم. حتی خریدن ماهی و گل هم رسید به شب آخر. خانه امان چند دقیقه قبل از تحویل سال تمیز شد.  از میان خریدهای قبلمان هم یک چیزی پیدا کردیم که به عنوان عیدی بدهیم به رها که البته سال تحویل را با جشن تولد اشتباه گرفته بود و با اصرار و جدیت تمام سعی داشت همه شمع های سفره هفت سینمان را فوت کند.
مجبور شدم صبح روز سال تحویل رها را با همسر بفرستم استخر تا بتوانم خانه را مرتب کنم. توی مدتی که داشتم کار می کردم به این فکر کردم که برای سال نو چه می خواهم. ته دلم احساس می کردم که سال سختی است. البته واقع بینانه هم بخواهیم نگاه کنیم یک چیزی است شبیه سالی که ازدواج کردیم و آمدیم اینجا. اما غیر از کار و حتی مسائل مالی، چیزی که مرا بیشتر از همه نگران می کند دست و پا زدنم در این همه حس ناشناخته و گاهی متضاد است که نمی دانم چگونه کنار هم بپذیرمشان. احساس می کنم توی زندگیم دارد سیل می آید. مرا دارد آب می برد. نه می دانم مقصد کجاست و نه می توانم مقاومت کنم و نروم. ای کاش این سیل چیزی را خراب نکند.

پی نوشت: فکر کنم زیادی تحت تاثیر سمینار قرار گرفته ام. موضوعش محاسبه احتمال بروز بحران است و مثالی که می زند سیل پارسال نانسی است که البته ما آن موقع ایران بودیم و ندیدیم. شاید سیل نباشد؛ فقط یک جریان آب معمولی باشد. 

این نوشته در یادداشت های روزانه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.