نعمت

دقیقا همان روز جلسه داشتیم برای سفر. همان روز. جایی نزدیک آزادی. هیچ کدام از کسانی که جلسه را هماهنگ کرده بودند نمی دانستند که قرار است چه اتفاقی بیفتد. همان روز. سی خرداد هشتاد و هشت.
جلسه قرار بود ساعت ۵ شروع شود. من زودتر رفته بودم. خیلی زودتر. باید که یک پاورپوینت آماده می کردم برای جلسه. نعمت هم قرار بود بیاید. دوران سردبیریش توی نشریه داشت تمام می شد و باید می آمد تا کار را تحویل بدهد به سردبیر جدید. من مدیر مسئول نشریه بودم. توی آن چند سال او منظم ترین و بی حاشیه ترین سردبیری بود که داشتیم. اولین سردبیر نسل دومی. بر خلاف بقیه که موقع پذیرفتن مسئولیت کلی ناز می کردند و بهانه می آوردند او خیلی راحت قبول کرد. در طول دو ماه کارش هم همه وسواسهای من را در نظر گرفت. خیلی راضی بودم؛ اتفاقی که در مورد کسانی که با من کار می کنند خیلی کم پیش می آید.

وقتی کارش تمام شد درگیریها شدید شده بود. مجبور شد بماند. ما هم جلسه را تعطیل کردیم و رفتیم روی پشت بام. هر کداممان حداقل یکی دو بار قبلش رفته بودیم تا آزادی و برگشته بودیم اما آن موقع هنوز از آتش سوزی و اشک آور خبری نبود. البته یکی از بچه ها کتک خورده بود و جلوی یکی دیگر را هم گرفته بودند اما وقتی گفته بود محل کارش همانجاست گذاشته بودند برود.
حالا اما سطل های زباله شعله ور شده بودند و دود فضا را پر کرده بود. صدای بوق موتورهای گارد ویژه می آمد. مردم توی خیابان می آمدند جلو و شعار می دادند و بعد با حمله نیروهای سیاه پوش موتور سوار بر می گشتند عقب. ما از ترس زبانمان بند آمده بود. تلفن های دفتر و موبایل هایمان قطع شده بود. هیچ راه ارتباطی نداشتیم با دنیای خارج. حبس شده بودیم توی دفتر. اما طاقتمان نمی آمد برویم داخل. تمام چهار ساعت را از پشت بام طبقه چهارم به نظاره صحنه هایی ایستادیم که قبلا مشابهش را فقط توی فیلم ها دیده بودیم. وقتی به لبه پشت بام نزدیک می شدیم اشک آور بود که پرتاب می شد سمت ما. دخترها اشکشان درآمده بود؛ البته نه از اشک آور. از اتفاقات توی خیابان؛ از ترس نه؛ از ناباوری؛ از بهتی که به بغض مبدل شده بود.

درگیریها داشت شدیدتر می شد. نعمت کنار من ایستاده بود و منظره را تماشا می کرد. حرف نمی زد اصلا. محمدرضا آمد پرسید ماشینت را کجا پارک کرده ای. گفتم جلوی دفتر. گفت سوئیچ را بده تا جا به جا کنم. برد گذاشت توی کوچه پشتی. تازه برگشته بود که سربازی با باتوم یکی یکی شیشه ماشین های جلوی دفتر را خرد کرد. ماشین یکی از بچه ها هم بین آنها بود.

حوالی ساعت هشت و نیم از شدت درگیریها کم شد. گفتند بروید خانه. قرار شد نعمت و یکی دیگر از بچه ها که مسیرشان به من می خورد با من بیایند. زودتر از ما از در آمد بیرون برای سیگار کشیدن. قبل از اینکه سوار ماشین شود سیگارش را نصفه خاموش کرد.خیلی کند حرکت می کردند ماشین ها. ما حرف می زدیم اما نعمت گوش می داد فقط. هیچ نمی گفت. سکوتش و آرامشش خیلی عجیب بود برایم. زیر پل گیشا پیاده شد و رفت.

تازه از سفر برگشته بودیم که یکی از بچه ها تلفن کرد. مِن مِن می کرد پای تلفن. با اصرارِ من گفت که زنگ زده بگوید نعمت مرده. تصادف کرده. داشته اند می رفته اند برای دیدن هلال ماه رمضان که ماشینشان چپ کرده بود. من باورم نمی شد که مرگ اینقدر نزدیک باشد به اطرافیانم.

همه امان رفتیم برای مراسمش. همه بچه های نشریه. آن کسی که داشت سخنرانی می کرد توی مسجد گفت که پدرش قبل از تولد او شهید شده. گفت که مادرش اسم پدر را گذاشته روی پسر. مادر اسم پدر را گذاشته روی پسر اما… یادش نبوده که پسری که نشان خواهد داشت از پدرش، زیاد نخواهد ماند توی این دنیا. فراموش کرده بود که نعمت های این دنیا عمرشان کوتاه است و آدم ها با از دست دادن امتحان می شوند. مادر نمی دانست که ممکن است با انتخاب دوباره این اسم، یک بار دیگر تنهایی را در سرنوشت خودش رقم بزند.

هنوز هم وقتی به او فکر می کنم یاد روز سی خرداد می افتم. او برای من آن روز رفت. هر چند سه ماه بعدش هم توی این دنیا زندگی کرده بود. حالا که به آرامشِ آن روزش فکر می کنم به نظرم او همان وقت هم توی این دنیا نبود. اگر همه خاطرات هشتاد و هشت را هم فراموش کنم تصویر کسی که توی دودِ زیر پل گیشا برای همیشه خداحافظی کرد از خاطرم محو نخواهد شد.

این نوشته در کهنه خاطرات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.