من چه کاره ام؟ کسی می داند آیا؟!

۱- وقتی میم از برنامه ام برای آینده پرسید گفتم می خواهم درسم را تمام کنم و بعدش بچه دار شوم و در همان زمان هم بروم کلاس داستان نویسی. همینجوری اش می شود پنج سال. نگفتم که می خواهم آلمانی هم یاد بگیرم. گفتم خیلی دوست دارم روزی نویسنده شوم. گفت مثل زنهای خانه دار حرف می زنی. گفت تو هنوز بلد نیستی که فرمهای بیمه و مالیات را برای یک پروژه پر کنی و پنج سال دیگر می شود ۳۷ سالت و آن موقع خیلی دیر است. گفتم هر وقت لازم شد یاد می گیرم. از حرفش ناراحت شدم راستش. اما دو سه روز پیش که برای یک سمینار رفته بودم دانشکده معماری و پروژه های نهاییشان را که گذاشته بودند توی لابی دیدم، فکر کردم که هنوز معماری بیش تر از همه چیزهای دیگر می تواند مرا هیجان زده کند. هنوز وقتی چشمم به نقشه ها و ماکت ها و رندرهای سه بعدی می افتد ضربان قلبم شدیدتر می شود و فشار خونم می رود بالا. هنوز هم اول از همه دوست دارم معمار باشم.

۲- از روز اول مهر که داستانم را تمام کردم تب نویسندگی فروکش کرده برایم. اما توی همین دو سه روز به اندازه تمام دو سال قبل که می نوشته ام تعریف و تحسین و تمجید شنیده ام. شاید خیلی هاشان تعارف باشد (که قطعا هست!) چون من خودم به تنهایی می توانم صد نفر را نام ببرم که وبلاگ هایشان بیشتر از داستان من ارزش خواندن دارد. اما… نمی توانم نسبت به حرفهایشان بی تفاوت باشم. دخترداییم گفته کلا معماری را بگذار کنار و نوشتن را بچسب. درست وقتی که می خواهم نوشتن را بگذارم کنار و به معماری بچسبم.

۳- لیلا می رود یک کلاس استعداد یابی. یکی از تمرین هایشان این بوده که ده شغل اولی که دوست داشتند داشته باشند را بنویسند. من می گویم که دوست داشتم پزشک بودم. می گوید زنی را می شناخته که تازه از چهل سالگی شروع کرده به پزشکی خواندن. می پرسم قبلش پانزده سال وقتش را صرف یک رشته دیگر کرده. می گوید نه. می گویم نمی توانم به صِرف اینکه دوست داشتم پزشک بودم به این همه  سال و این همه پولی که صرف «معمار» کردن من شده بی تفاوت باشم. تازه … اگر بلافاصله بعد از تمام شدن درسم هم بروم دنبال پزشکی، وقتی برسم به یک جای درستی که بتوانم سلامتی آدمها را بهشان برگردانم پنجاه سالم شده. دیگر خیلی دیر است.

۴- صاحبخانه دوستم از رها می پرسد می خواهی چه کاره شوی. رها خیلی کوچک تر از آن است که به این چیزها فکر کنم. من می گویم دوست دارم بشود متخصص کودکان. می پرسد چرا. می گویم چون دلم می خواهد همه بچه ها سالم باشند.

۵- جالب است که آدم بعد از سی سال در معرض این سوال «می خواهی چه کاره شوی» قرار گرفتن، برای آن جواب درستی نداشته باشد. من هنوز سرگردانم بین معماری و کارهای فرهنگی غیر انتقاعی و نوشتن داستان زندگی آدمهایی که باید زندگیشان را کسی بنویسد. اما… با همه اینها به قول میم بیشتر شبیه به زنهای خانه دارم. راست می گوید. 

این نوشته در تردیدها و دغدغه ها ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.